ابوجهل و نقشه ترور پیامبر

در آسمان مکّه، نشانی پدیدار است. گویا پیامآور توطئهای است که قریش در هم تنیدهاند، همان گونه که عنکبوت خانهای میتند که سستترینِ خانههاست.
«ابو جهل» با چهرهای تیره و غضب آلود پدیدار شد. به راستی، محمّد او را به خشم آورده بود. اکنون در همه جای «جزیرهالعرب» گفتگو از تازیانههایی بود که بر سر مسلمانان فقیر فرود میآمدند؛ و از اسلام که در حال جریان یافتن بود، همچون جویباری روان که آبش را نثار ساحلهای شنی میکند.
و ابوجهل از این حرکت بسی ناخشنود بود. سفر محمّد به «طائف» برای فراخواندن قبایل آن سرزمین به سوی اسلام، ابوجهل را به خشم
[ صفحه ۳۰]آورده بود. این که مردانی از «یثرب» با محمّد دست بیعت داده بودند، عقل و اختیار ابوجهل را ربوده بود:
– اینک «ابوطالب» از جهان رخت بربسته و دوران زعامتش سرآمده است. خدیجه نیز رخ در خاک کشیده و از ثروت بسیارش نشانی نمانده است. اکنون، هنگام آن رسیده که محمّد نیز از میان برود: این انسان سرکش که میخواهد بتها را در هم بشکند؛ بتهایی را که خدایان پدران و نیاکان ما و نگاهبان کاروانها و سر چشمهی شوکت ما هستند. امّا چگونه میتوان محمّد را از میان برد؟ او هنوز تنها نشده است. مردانی پیرامون اویند که از آهن سخت پیکرترند. «حمزه»، این شکارگرِ شیران، ضربههایش فراموش ناشدنی است. لیکن اکنون حمزه نیز از مکّه هجرت گزیده و برادرزادهی خویش را تنها نهاده است. پس اینک همه چیز برای ضربهای مرگبار مهیّاست.
و به راستی،چه اندیشهی هولناکی در ذهن «شیطان مکّه» پروریده شده بود!
فاطمه رایحهی خوشِ وحی را استشمام کرد و دید که از پیشانی پدرش عرق سرازیر است: «جبرئیل» او را در بر گرفته، با کلماتی بلند به او راز گفت و بدینسان، آن توطئهی تار عنکبوتی را برایش فاش ساخت.
شب، مکّه را در خود فرو برده بود. کوچههای شهر از خاموشی هراس انگیزی سرشار بودند. ستارگانی که در دور دست میدرخشیدند، به مرواریدهایی شبیه بودند که بر چادری سیاه پاشیده شده باشند.
مردانی از قبایل گوناگون که همچون اشباحِ شب از پشت درهای بستهی مکّه بیرون خزیده بودند، اینک با شمشیرها و دشنههای پنهان از پیِ هم
[ صفحه ۳۱]میآمدند. ابوجهل در انتظار لحظهی سرنوشتساز بود: به زودی، جوانان مکّه شمشیرهای خویش را در قلب محمّد فرو خواهند کرد و همه چیز پایان خواهد پذیرفت. آنگاه، نقش حیرت بر چهرههای «بنیهاشم» خواهد نشست، زیرا میبینند که محمّد به قتل رسیده و خونش هدر رفته و میان قبایل پراکنده شده است.
ابوجهل در حالی که از ابتکار خود سرمست بود، جام شرابش را سر کشید: به زودی مکّه در هر محفل خود از زیرکی ابوجهل سخن خواهد گفت.
شیطان مکّه دستانش را به هم مالید و از ورای دریچهای که به کوچهای پیچ در پیچ باز میشد، به انتظار جوانانش نشست.
پیامبر با فروتنی، در حالی که علی را فرا میخواند، زمزمه کرد:
– یاد کن هنگامی را که کافران دربارهی تو نیرنگ میکردند تا تو را به بند کَشند یا بکُشند یا بیرون کنند. آنان نیرنگ میزنند و خدا تدبیر میکند و خدا بهترین تدبیر کننده است. [۵] .
بیشک، شجاعت کم مانند و شگفتیانگیزی دارند مردان میدان که تا واپسین نفس نبرد میکنند. امّا این که انسان، جان خود را در معرض شمشیرها و دشنهها به مرگی محتوم پیشکش کند، با هیچ بیانی، هر قدر هم دقیق و بلند، به توصیف نمیآید. اکنون، علی به سخن مردی که بیش از بیست سال همراهیاش کرده بود، گوش فرامیداد. نجواکنان پرسید:
[ صفحه ۳۲]– ای فرستادهی خدا! اگر من فداییِ شما شوم، به سلامت خواهید ماند؟
– آری، پروردگارم به من چنین وعده داده است.
پیش از این، علی غرق اندوه بود، زیرا مینگریست که مکّه توطئهگاه قتل انسانی شده که آسمان او را برانگیخته تا زمین را رهایی بخشد. امّا در این لحظه، اندوهش به شادمانی بزرگی تبدیل گشت. با گامهایی آرام به سوی بستر پیامبر رفت. آنگاه، عبای پشمین او را گرد خود پیچید و در انتظار شمشیرهایی ماند که زود بود تا پیکرش را از هم بدرند و خون پاکش را بر زمین جاری سازند تا قصّهای دلانگیز از فداکاری و ایثار بسراید.
اشباح هراسآور از روزنِ در دزدانه به درون نگریستند و محمّد را دیدند که همچنان در خوابی آرام فرو رفته است:
– او همچنان غرق خواب است.
– و پس از این شب، هرگز بیدار نخواهد شد.
– زود است که دشنهام را در قلبش فرو کنم.
– این هموست که خدایان ما را به ریشخند میگیرد.
یکی از آنان دیگر بار از روزنِ در نگریست و بازگشت تا دوستانش را مطمئن سازد:
– تا بامداد درنگ میورزیم و سپس ناگاه بر سر او فرود میآییم.
همچون رنگین کمانی که از بال فرشتگان امتداد مییابد، پیامبر به عزم هجرت از خانه بیرون خرامید و روی به سوی جنوب نهاد، بی آن که به کسی یا چیزی التفات کند. در این حال، خاشعانه از خدا میخواست که جوانمرد اسلام، علی، را نگاهبان باشد:
[ صفحه ۳۳]– پروردگارا! برای من دستیاری از کسانم قرار ده. [۶] .
آن شب، خواب هرگز به چشمان فاطمه راه نیافت. به پدرش میاندیشید که مکّه را با بیم و انتظار وداع میگفت و به سوی سرنوشتی ناپیدا میرفت؛ و نیز به جوانِ ابوطالب که در خوابگاه وی آرمیده بود و به زودی شمشیر قبائل، او را در میربود. و راستی که این شب، باردار رویدادی عظیم و ناگهانی بود. فاطمه، جان خویشتن را خاضعانه به درگاه خدا برده بود و از او میخواست تا پدرش را یاری کند، همانسان که پیشتر «موسی» را یاری کرده بود؛ و نیز پشتیبان فرزند «بزرگِ سرزمین بطحا» باشد.
ناگاه گرگها به خانهی پیامبر هجوم آوردند. شمشیرها و دشنهها به سوی مردی نشانه رفتند که زیر عبای سبز یَمَنی آرمیده بود. جوان همچون شیری خشمگین از بستر خویش برخاست و شمشیر یکی از مهاجمان را- که همگی از بیم این رویداد در جای خود خشکیده بودند- از کف وی بیرون کشید. یکی فریاد برآورد:
– محمد کجاست؟
و پاسخی به استواری کوه «حرا» به سوی او بازگشت:
– من وکیل او نیستم.
نفس صبح برآمد و مکّه با خبرهای طوفانی بیدار شد. محمّد ناپدید شده بود و اکنون به سوی «یثرب» پیش میرفت. سوارانی سرسخت همه جای صحرا را در جستجوی این مرد گریزپا میکاویدند.
هیچ کس از جای پیامبر آگاه نبود، مگر جوانی بیست ساله که اکنون به تنهایی به
[ صفحه ۳۴]غاری در کوه «ثور» بازگشته بود، همان جا که پس از ایمنی یافتنِ پیامبر با او وداع کرده بود. علی بازگشت تا از پیکر خویش غبار راه بتکاند و در وصایای پیامبر بیندیشد. اینک یک مسوولیت بزرگ بر عهدهی او باقی مانده بود: بازگرداندن امانتها به صاحبانشان؛ و نیز همراه بردن «فاطمه»ها و مسلمانان ناتوان به یثرب.
علی شتری خرید و پنهانی به مادرش «فاطمه» دختر «اسد» پیغام داد که برای هجرت آماده گردد و نیز «فاطمه» دختر «محمّد»، «فاطمه» دختر «حمزه»، و «فاطمه» دختر «زبیر» را آگاه سازد.
کاروان «فاطمه»ها در راه شد و علی، پیاده، جلودار کاروان گشت. «امّ ایمن» و «ابو واقد» نیز از پی آنان به راه افتادند.
ایشان، آرام و پنهانی، شبانه به «ذی طوی» رفتند، جایی که علی با ایشان وعده نهاده بود. ابوواقد مرکب را شتابان به پیش میراند و علی میدانست که چه بیم و اضطرابی در اعماق جان او موج میزند: قریش هرگز از این گناه ابو واقد چشم نمیپوشیدند!
علی با نوایی آرامبخش بانگ برآورد:
– ابوواقد! با زنان بیش از این مدارا کن.
نزدیک به «ضجنان»، هشت سوار غبار برانگیز در چشم کاروان نمایان شدند. سواران بسی خشمگین بودند و از چشمهاشان آتش میجهید.
علی به ابوواقد و امّایمن ندا داد:
– شتر را دور کنید و پایش را در بند سازید.
صحرا تا آن جا که چشم کار میکرد، موجِ ریگ بود. علی که اینک پیادهرَوی او را رنجور ساخته بود و مرد اوّلِ این کاروان به شمار میرفت،
[ صفحه ۳۵]جوانی بیست و سه ساله بود. چشمها به او دوخته شده بود: مادرش که با نگرانی به او مینگریست؛ دختر محمد که از شمشیرهای دشمنان پدرش- که به سوی علی پیش میآمدند- اندیشه میورزید؛ و ابوواقد که نای و توانی برایش نمانده بود. علی ایستاد، در حالی که چشمانش از شور و شراره موج میزد.
یکی از سواران که هنوز علی را نشناخته بود، فریاد برآورد:
– ای حیلهگر! آیا میپنداری که میتوانی در میان زنان، خود را نجات دهی؟ ای به عزای پدر نشسته، بازگرد!
– اگر باز نگردم…؟
– آنگاه، به ناچار باز خواهی گشت.
در این میان، یکی از سواران به شتر نزدیک شد تا او را برماند. علی راهش را بست و با شمشیر ضربهای بر او فرود آورد. سوار بر ریگها فرو افتاد. ناگاه سواران در جای خود خشکیدند. آنان به سختی غافلگیر شده بودند، زیرا در سراسر زندگانی خود، چنین ضربهای ندیده بودند. یکی از آنها که جوان را آمادهی حمله میدید، بانگ برآورد:
– ای فرزند ابوطالب! خشم خود را از ما بازگیر.
و بدینسان، علی به دنیای جنگندگی پا نهاد، همان سان که روزهایی پیشتر به جهان ایثار و فداکاری گام نهاده بود.
کاروان صحرا، راهش را به سوی یثرب پی گرفت؛ کاروانی که شبها در راه بود و به هنگام روز پنهان میگشت…
[ صفحه ۳۷]برگرفته از کتاب بهشت ارغوان :قصه ناتمام صدیقه (ع) نوشته آقای سید کمال

روبات عترت

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *