امام علی و فکر ازدواج با حضرت فاطمه

نسیمی سبکبار با شاخههای خشک نخلها بازی میکرد و آنها را آرام به رقص درمیآورد. سایههایی فراگستر بر زمینِ مردی از «اَنصار» گسترده شده و آن را پر نقش و نگار کرده بود. علی با تلاشی توانفرسا، به کارمُزدی، با شترش آب میبُرد تا نخلهای بلندبالا را سیراب سازد. عرق از چهرهاش سرازیر بود.
اینک این جوان بیست و پنج ساله نشسته بود تا نفسی تازه کند. پشت به پشت نخلی سرافراز داد و آیات قرآن گرداگرد او به طواف برخاست:
– پروردگارم! من به هر خیری که سویم بفرستی، سخت نیازمندم. [۱۴] .
در همین حال، از دور دو مرد را دید که با شتاب به سویش میآیند.
[ صفحه ۴۸]خیلی زود آن دو را شناخت. نخست عمر را شناخت که در راه رفتن شیوهای خاص داشت و آنگاه ابوبکر را که فراوان با یکدیگر دیده بودشان؛ زیرا صداقتی میانشان برقرار بود.
ابوعایشه زیر لب گفت:
– ای «ابوالحسن»! هیچ خصلت نیکویی نیست که تو در آن، پیشتاز و برتر نباشی. پیوند تو با پیامبر خدا نیز از حیث خویشاوندی و رفاقت و پیشینه، برای همه شناخته شده است. با این حال، چرا نزد پیامبر نمیروی و از فاطمه خواستگاری نمیکنی؟
عمر بدون مقدّمه چینی لب به سخن گشود:
– بزرگان قریش او را به همسری خواستهاند، امّا پیامبر نپذیرفته است. به گمان من، پیامبر به خاطر تو چنین کرده است.
ابوبکر دیگر بار زمام سخن را به دست گرفت:
– ای علی! چرا از این کار پرهیز میکنی؟
علی که در چشمانش ابرهای بارانزا پدیدار بودند، زمزمه کرد:
– به خدا سوگند! به راستی که فاطمه خواستنی است.
و در حالی که کف دستش را بالا گرفته بود، ادامه داد:
– امّا تنگدستی اجازهی چنین درخواستی را به من نمیدهد. من از اندوختههای دنیایی، جز یک شمشیر و زره و همین شتر، هیچ ندارم. ابوبکر، اندوهگینانه گفت:
– دنیا نزد رسول خدا همچون گرد و غبار پراکنده در هواست.
عمر نیز با لحنی شوقانگیز گفت:
– ای علی! از او خواستگاری کن و فضلی بر فضائل خود بیفزا.
[ صفحه ۴۹]علی سکوت ورزید و در چشمانش آرزوهایی زیبا تجلّی یافتند.
علی به سوی نهری در همان نزدیکی رفت تا وضویی تازه کند. خنکای آب، آرامش و صفایی تازه در جانش پراکند. آن دو شیخ دانستند که علی عزم خویش را استوار ساخته است؛ پس آن جا را ترک کردند و راه بازگشت در پیش گرفتند.
پیامبر در حجرهی «امّسلمه» نشسته بود و رایحهی وحی گرد فضای حجره طواف میکرد.
چند ضربه به در زده شد. امّ سلمه پرسید:
– کیست به در میکوبد؟
پیامبر که از پیش آگاه بود، گفت:
– در به رویش بگشا. او مردی است که خدا و پیامبرش دوستش میدارند [۱۵] امّ سلمه در گشود… کوبندهی در آن قدر درنگ ورزید تا «امّ المومنین» به پردهگاه خویش باز گردد:
– سلام بر فرستادهی خدا!
– سلام بر تو ای ابوالحسن!
پروردهی پیامبر، سر در پیش و خاموش، گوشهای نشست. دانههای عرق بر پیشانی گشادهاش چون مروارید میدرخشیدند… کلماتی در ژرفنای جانش موج میزد. امّا شرم و حیا راه را بر این احساس بسته بود، همچون صخرهای سخت که راه جویباری را سد میکند.
پیامبر میدانست که در عمق جان علی چه احساسی موج میزند. با
[ صفحه ۵۰]تبسّمی که همهی چهرهاش را فرا پوشانده بود، گفت:
– ای ابوالحسن! گویا به نیازی آمدهای؛ نیازت را بازگو.
دریچهای از امید به روی جوان گشوده شد. لب به سخن گشود:
– ای پیامبر خدا! خداوند مرا با شما و به دست شما هدایت کرد. اکنون دوست میدارم که خانهای داشته باشم و همسری که مایهی آرامش من باشد. از این رو، آمدهام تا دخترتان، فاطمه، را خواستگاری کنم.
امّسلمه که به چهرهی پیامبر مینگریست، دید که تبسّم سراسر چهرهی او را فراگرفته است.
پیامبر گفت:
– ای علی! پیش از تو، مردانی فاطمه را به همسری خواسته بودند و من او را آگاه کرده بودم، امّا میدیدم که هر بار نشان ناخشنودی بر چهرهاش نقش میبندد. اینک مهلت بده تا نزد او روم.
پیامبر برخاست و علی نیز به احترام، از جای خویش بلند شد.
– فاطمه!
– بله ای رسول خدا!
– علی بن ابیطالب، کسی است که تو از امتیاز او در خویشاوندی با من و نیز فضیلت و پیشینهی اسلامش آگاهی. من از پروردگار خود خواسته بودم که تو را به همسریِ بهترین و دوست داشتنیترین آفریدهی خویش درآورد. اکنون او به خواستگاری تو آمده است. رای تو چیست؟
فاطمه سر به زیر افکند. نشان خشنودی که از چهرهاش میدرخشید، بر آثار شرم و حیایی که بر سیمایش نشسته بود غلبه کرد و آن را به سرخی کمرنگی متمایل ساخت؛ همچون خورشیدی که در صبحی
[ صفحه ۵۱]خندان سر بر میآوَرَد.
پیامبر با شادمانی ندا برآورد:
– اللّه اکبر! سکوت او نشانهی خشنودیاش است.
چشمهی شادی در خانهی امّسلمه جوشیدن گرفت. این خبر خجسته، همچون پروانهای گرداگرد خانههای مدینه چرخید و در هر گوشه فرود آمد. بدینسان، آرزوهای شیرین مدینه در افق اوج گرفتند و برخی از «صُفّه» نشینان، رایحهی ولیمهی عروسی را پیشاپیش استشمام کردند.
پیامبر به چهرهی داماد خویش نگریست و گفت:
– آیا چیزی داری که با آن، کار ازدواجت را سامان دهم؟
جوان دارایی اندک خود را عرضه کرد:
– شمشیرم، زرهم، و شتر آبکشی که دارم.
– شمشیرت: اسلام به آن نیازمند است. و شتر آبکشات: با آن به نخلهای خود آب میرسانی و بارت را بر آن مینهی. امّا زرهات: به آن خشنودم.
علی روانه شد تا زره خویش را به فروش رسانَد و به زودی آن را فروخت. خریدار زره، «عثمان» بود. جوان شتابان به خانهی پیامبر بازگشت و دِرهمها را نزد او نهاد: چهارصد درهم.
آنگاه علی رفت تا خانهی تازهاش را آماده سازد. چهرهی فاطمه که اینک در پانزدهمین بهار زندگی بود، پیش چشمانش حضور داشت. احساس کرد که چشمهای آب خنک در قلبش جاری شده است.
قدری ریگ نرم بر زمین حجره پاشید و با دست خویش آن را هموار کرد تا ریگفرشی نرم پدید آید. آنگاه، در آن سوی حجره، چوبی میان دو
[ صفحه ۵۲]دیوار قرار داد تا لباسها را از آن بیاویزند. بر بخشی از ریگفرش، قطعهای پوست قوچ افکند و آن را با نازبالشی از الیاف خرما آراست. و بدین گونه، خانهی فاطمه، فرزند محمد، سامان یافت.
علی به چهارسوی حجره نظر افکند: در آن، هیچ چیز نیست که برای یک زن، دلربا باشد؛ نه دیبایی و نه بستر نرمی… امّا او آن بانو را خوب میشناسد و میداند دختر پیامبر چگونه انسانی است. او دارای جانی است بزرگ مایه که تنها به زندگانی ساده و پیراسته از بهرههای فانی دنیا تن میدهد.
[ صفحه ۵۳]برگرفته از کتاب بهشت ارغوان :قصه ناتمام صدیقه (ع) نوشته آقای سید کمال

روبات عترت

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *