حضرت فاطمه لیله القدر

مادرجان فاطمه، حالا نوبت به خودم رسید، که خودم بگویم و خودم بشنوم. راز و نیازم با تو باشد، یا من بگویم و تو بشنوی.
مادر مهربان، دلم به یاد قبر گم شدهات به مادر مادر گفتن خوش است.
مصیبتهای تو فراموش نشدنی است، مخصوصاً مصیبت پنهانی قبرت که همهی ناراحتیهای من از آنجا منشا گرفته.
مادرجان قبر گمشدهی تو تناسبی با قبر فرزندت حسین (ع) دارد. اگر به قبر تو اصلاً دسترس نیست، قبر حسینت را هم ما دسترس نداریم. زیارت قبر تو را برای مصلحتی خودت مانع شدی، ولی زیارت قبر حسینت را دشمنان از ما منع کردند.ولی نمیدانم در منع زیارت قبر حسینت دیگر چه مصلحتی هست؟!!
[ صفحه ۱۰۰]مادر عزیزم، مصیبتهای تو در حقیقت سرچشمه کربلا است. آری شروع کربلا از بین در و دیوار خانه توست، شمشیرها و نیزهها و تیرهائی که در کربلا به فرزندانت فرودآمد، در کارگاه سقیفه ساخته شد. تیر سه شعبه که به قلب نازنین حسینت رسید، و تیر حرمله که به گلوی نوهی کوچکت علیاصغر آمد، آنگاه ساخته شد که محسنت دست و پا میزد.
اگر در کربلا کودک شش ماهه را کشتند، پشت در و دیوار کودک به دنیا نیامده را با آن ضربت مقابل دیدهگانت به شهادت رسانیدند. حسین تو در هر دو حاضر بود، هم شهادت برادر کوچکش محسن را در کنار مادر، زیر دست و پای مهماجمین میدید، و هم دست و پا زدن اصغر شیرخوارهاش را روی دستش مینگریست. گمانم آنکه قتل محسن مظلوم سوزندهتر بود چون اصغر را خودش به میدان آورد ولی قاتلین محسن با پای خودشان بر سر تو و محسنت ریختند.
مادر اصغر رباب را تسّلی میدادند، و اصغر را از او پنهان میداشتند، ولی تو ای زهرای مظلوم در پشت در با محسنت بیرمق افتاده بودی و کسی به دادت نمیرسید، که مجبور شدی نالهی سوزناک «یا فضّهی خذینی» سردادی. اگر فضّه و همسرت نبود هر دو زیر دست و پای مهاجمین نامرد و چکمه پوشان ابوبکر میماندید.
مادر مظلوم، زهرای عزیز!
دست علی (ع) هنگام غسل از روی زخمهای تو به آسانی مرور نمیکرد، یک چشم علی (ع) به مظلومیّت تو میگریست و
[ صفحه ۱۰۱]چشم دیگرش به محسن نازدانهات اشک میریخت.
میگویند: اصغر را روی سینهی حسین دفن کردند، امّا محسن قتلگاهش پشت در نیم سوخته بود ولی قبرش معلوم نیست! اصلاً محسن قبر دارد؟!
راستی که روز قیامت برای شفاعت همان محسن مظلوم بس است.
بانوی پهلو شکسته، قبر پنهانی تو ما را عقدهدار نموده، نمیدانم جنایات بشر ما را از این نعمت محروم کرده و فقط فرزندان پاکت دستشان بقبرت میرسد. آری خود چون لیلهالقدر و قبر تو نیز آیتی از آیات است.
در شگفتم! قبر محسنت چرا از ما پنهان است، شاید او نیز از مردم دنیا چنان آزرده شد که در حال حیات دنیا را اصلاً ندید، و نخواست دنیائیان حتّی قبرش را هم ببینند.
مادرجان، عقدهای که اقیانوس دلم را فراگرفته، و جزر و مدّش، امواجی در محیط قلبم ایجاد کرده، گاهی از تصوّرش روح و جانم مستغرق تحسّر و تاسف میگردد، و اگر هرکس لحظهای در این موضوع تفّکر و دقّت کند دگرگون میشود.
و آن تامل در کلام امیرالمومنین (ع) است که به حارث همدانی فرمود:
یا حار همدان من یمت یرنی
من مومن او منافق قبلاً
هرکس هنگام جان دادن مرا خواهد دید چه مومن باشد. چه کافر من مبهوت و وامانده شدم، تو که هنگام جان دادن بر سر مومن و منافق حاضر میشوی، چه سرّی داشت که بالین
[ صفحه ۱۰۲]زهرایت حاضر نبودی، و هنگام جان دادنش به مسجد رفتی؟!! گمانم اگر جان دادن زهرا علیهاالسلام را میدیدی، تو قبل از همسرت عزیزت جان میسپردی.
آری، هنگام جان دادن زهرا علیهاالسلام چارهای جز بیرون رفتن نداشتی، چون تاب دیدن این منظره در تو نبود، و صلاح ندیدی که دنیا یکباره از وجود دو معصوم- علی و زهرا علیهاالسلام- خالی شود. و راضی نشدی مردم- هر چند بیوفا بودند- بی علی (ع) بمانند.
زهرا علیهاالسلام هم از تو تقاضا نکرد که در آن لحظات جانکاه بالینش حاضر شوی، و هر دو به این مصیبت جانسوز تن در دادید، که در دانهی نبّوت در حجره در بسته در وطن خود غریبانه جان دهد، و همسر و فرزندان و حتی اسماء و فضّه خادمه هم بالای سرش نباشد.
و آنچه مرا بیشتر رنج میدهد این است که حسنین (ع) برای دعا به مادرشان به روضهی پیامبر صلی اللَّه علیه و آله رفته بودند، آیا زینب و کلثومش کجا بودند؟! آیا فضهی یا اسماء آنها را نیز در گوشه مشغول کرده بودند تا جان دادن مادر را نبینند!! آیا آن دو دختر بچه را به خانهی یکی از نزدیکان فرستاده بودند؟! کدام نزدیکان که همه از علی و فاطمه (ع) بریده بودند؟!
یعنی آنان از قصّه خبر نداشتند؟! اصلاً بهتر است سر این داستان نیز باز نشود و مکتوم و مختوم بماند، و سوختگان غمش بیشتر بسوزند، و از جگر نالهی یا زهرا یا زهرا سر دهند و اشک حسرت به قبر گمشدهاش نثار کنند، و گویا مقدرّ شده همهی
[ صفحه ۱۰۳]مصائب تو را سر پوش بگذارند.
مادرجان، من که ترا مادر مادر صدا میزنم، بیش از بیست نسل از زمان تو میگذرد، و من از نوادههای دختری تو پس از گذشتن این همه زمان و نسلها انتسابم به تو میرسد، و همین که میشنوم قبل از چهارده قرن ترا آزردند و اهانتها و ستمها به تو روا داشتند، از شنیدنش حالت غیرقابل تحّمل در خودم مشاهده میکنم، و بیاختیار سیلاب اشکم جاری میشود. حال در این فکرم که دختران بلافصل تو زینب و امکثوم در آن روزها چه کردند و چه کشیدند!!

آیا میشود دختر تازیانه خوردن مادر را ببیند؟ آیا ممکن است دختر صدای استغاثهی مادر را بشنود و نتواند یاری کند؟!!
اصلاً مادرجان، در قضّیهی سوزانیدن در خانه، و هجوم نامردان کافر، و فشار در و دیوار، و شهادت محسن عزیزت، دخترانت- زینب و کلثوم- کجا بودند؟ خدا کند که در صحنه نباشند و بعد از اتمام قضیّه تو را ببینند.
گاهی با خودم تصّور میکنم و میگویم: اکر زینبین در صحنهی در و دیوار حاضر بودند کاری از دستشان نمیآمد، مگر اینکه در صحن خانه به این طرف و آن طرف فرار کنند، و دستشان را مظلومانه بر سرشان بگذارند و نالهی وااُمّاه وااُمّاه سر دهند، و برای میدان کربلا خود را آماده کنند، و رویاروئی با عمر را با رویاروئی عمر سعد، و «ایقتل ابوعبداللّه و انت تنظر الیه»، تداعی کنند.
و با روبرو شدن با سقیفه چیان، روبرو شدن کوفیان تداعی
[ صفحه ۱۰۴]شود که: «اما فیکم مسلم».
و اگر یک نفر مسلمان بین آن همه مردم بود، به داد حسینت در کربلا و خودت در محلّهی بنیهاشم مدینه میرسید، ولی یک نفر جواب مثبت نداد و برنامهی سقیفه را ادامه دادند، و در کفرشان باقی ماندند، و سیعلم الذّین ظلموا ایّ منقلب ینقلبون.
مادر عزیزم، زهرای مرضیّه، هنوز حرفهایم تمام نشده. هنوز همهی عقدههای دلم را نگفتهام. هنوز باید با تو راز دل بگویم و بسوزم. پنهانی قبرت مرا به این حال انداخته.
آیا در جریان در و دیوار، و سوزانیدن در و شهادت محسن (ع) و بالا رفتن تازیانه و بردن امیرالمومنین (ع) با آن حال رقّت بار، فرزندان خردسالت چه عکسالعملی از خود نشان دادند؟!
شیخ عبدالزهرا علیهاالسلام نقل کرده که یک شب حضرت سیدالشهد علیهاالسلام را در خواب دید و سلام کرد، حضرت از او گله کرد که چرا روضهی مرا نمیخوانی، عرض کرد: مولای من، من روضه خوان شما هستم و همیشه روضهی تو را میخوانم. حضرت فرمود: منظورم روضهی آن مصیبتی است که در ایّام طفولیّت به ما رسید. عرض کرد: آن کدام مصیبت است؟ فرمود: وقتی در مدینه مهاجمین به خانهی ما ریختند و درب خانه را سوزانیدند، و جسارتی که به مادرم شد، مادرم زهرا علیهاالسلام بیهوش افتاده بود، و از طرفی هم پدرم علی (ع) را کشان کشان به مسجد میبردند، ما بچهها متحیّر مانده بودیم چه کنیم؟ پشت سر پدرمان برویم و او را کمک کنیم یا به داد مادرمان برسیم؟
[ صفحه ۱۰۵]ولی مادرجان، از همه بیشتر دلم به حال کسی میسوزد که تو هم، تا آخرین نفس در فکر او بودی و دلت بحال او میسوخت، و او نیز در فراق تو و بیاد مصائب و مظلومیّت تو میسوخت، و کلمات او بر سر تربتت نشانگر قبسی از آتشهای اندرون اوست که بصورت:
نفسی علی زفراتها محبوسه
یا لیتها خرجت مع الزفرات
لاخیر بعدک فی الحیات و انّما
ابکی مخافه ان تطول حیاتی
سر میداد، اینها هم حاکی از سوز دل علی (ع) بود.
مادرجان، راستی باورکردنی نیست! و من هر وقت قضیّهی در و دیوار و تازیانه را در ذهنم مجسّم میکنم، با خود میگویم: این ماجرا که سنگ را آب میکند، مردم مدینه از اوّل تا آخر ناظر جریان بودند، و در هیچ یک از آنان حرکتی به وجود نیامد، و هیچ عکسالعمل مثبت در برابر دختر پیامبر صلی اللَّه علیه و آله از آنان دیده نشد!!
اصلاً انسان متعجّب میشود که همه ناله زهرا علیهاالسلام را شنیدند و بیتفاوت و بیاثر گذشتند!!
ولی اشتباه کردم همه بیتفاوت نبودند، بعضیها درآوردن هیزم برای سوزاندن درب خانه دست و پا میزدند.
اللهاکبر، در این همه مردم بنام مسلمان یک نفر انقلاب روحی پیدا نکرد، جز یک نفر یهودی که با دیدن آن منظره مسلمان شد!!
آری مشاهدهی مظلومیّت علی و زهرا علیهاالسلام کافر را مسلمان میکند، و مسلمانان بیتفاوت کافر و مرتد میشوند.
[ صفحه ۱۰۶]راستی آیا باز هم کسی در «ارتّد الناس الا ثلاثه او اربعه» متوقّف است؟ آیا مشکل ارتداد مردم بعد از پیامبر صلی اللَّه علیه و آله حل نشد؟
آیا کسانی که سوختن در خانهی وحی و پهلو شکستن دختر رسول الله صلی اللَّه علیه و آله را دیدند و یاری نکردند مسلمانند؟!
و شگفتتر از همهی اینها، مسلمانی بود که با دست خود در خانه علی و زهرا علیهاالسلام را آتش زد، و تازیانه بالا برد و بر عصمت کبرا و خاتون کبریا و انسیّه حورا زد.
آیا اثر وضعی این سکوت اهل مدینه آن نبود که در قضیّهی حرّه مال و جان و ناموسشان به باد فنا برود؟!!!
آیا مردمی که خلیفه رسولاللّه صلی اللَّه علیه و آله را که به دستور خدا تعیین شده بود کنار گذاشتند، و خلیفهای که ساخته و پرداخته کارخانهی سقیفه بود با آغوش باز گرفتند، سزاوار نبودند که در گرفتاری تیه و تحیّر بمانند.
راستی آنانکه در مدینهی علم را که «سلونی قبل ان تفقدونی، و من به راه آسمانها از راه زمین داناتر و آشناترم» بر زبان داشت خانهنشین کردند، باید در چنگال خلیفهی جاهلی که با ترّنم «کلّ النّاس افقه من عمر حتّی المخدرات فی الحجال» گرفتار شوند و در زیر تزویر پیر وامانده، «نغمهی اقیلونی فلست بخیرکم» بشنوند.
آری گروه حسبنا کتاب اللّهی که در روزهای اول کتاب اللّه و عترتیها را عقب زدند و مسندانّی جاعل فی الارض خلیفه را به
[ صفحه ۱۰۷]بیلیاقتترین مردم دادند سزاوار همین بودند، آنان لیاقت امیرالمومنین (ع) را نداشتند.
مادرجان، یک روز تنها بودم به فکر تو افتادم، و قصّهی هجوم سقیفهچیان و جسارت به ساحت قدس تو را برابر چشمانم مجسم کردم. با خود گفتم:
مادر، تو که پارهی تن پیامبر اکرم صلی اللَّه علیه و آله بودی، تو که خدا دربارهات میفرماید: اگر فاطمه علیهاالسلام نبود پیامبر صلی اللَّه علیه و آله و علی (ع) را نمیآفریدم، تو که مادر یازده امام معصوم هستی، تو که همسر خلیفه الله امیرالمومنین (ع) هستی، که اگر علی (ع) نبود هیچکس کفوّیت همسری تو را نداشت.
من چه میگویم، مگر فضائل تو به شمار میآید، فضائل تو را دوست و دشمن میدانست و میداند.
با این همه جلالت که برای تو بود و همه میدانستند، در مدت کم که هنوز از شهادت پدرت پیامبر صلی اللَّه علیه و آله زمانی نگذشته بود، چگونه این همه ستم به تو روا داشتند؟
اصلاً، همهی مصائب را کنار میگذاریم، همین یک مصیبت برای ما بلکه برای بشریّت،بلکه فرشتگان و همهی موجودات بس است، که برای همین شب و روز ابد الدّهر بر سر و سینه بزنند و اشک حسرت بریزند: که یک روزی بر این دنیا گذشته، در زیر این آسمان و روی این زمین به فاطمه علیهاالسلام دختر پیامبر صلی اللَّه علیه و آله جسارت کردند، و زبانم لال تازیانه زدند!!
من تعجّب میکنم وقتی که این غائلهی هولناک در روی این زمین واقع شد زمین چگونه تحمّل کرد و اهلش را فرونبرد؟ و
[ صفحه ۱۰۸]هنگامی که این جنایت را در زیر آسمان مرتکب شدند چگونه از هم پاشیده نشد!!
و انسانهائی که آنرا دیدند چگونه از شرم و خجالت نمردند؟ راستی اگر دوستانش فقط برای نالهی «یا فضّه خذینی» فاطمه علیهاالسلام از غیرت و حمیّت سر بزیر باشند و شب و روز گریه کنند و نالهی یا زهرا علیهاالسلام یا زهرا علیهاالسلام سر دهند کم است.
ولی مادرم زهرا، چه باید کرد؟ کاری که نباید بشود شده، و ظلم و جسارتی که به تو گذشته با هیچ چیز جبران نمیشود، جز اینکه آخرین یادگارت و سرور سینهات، مهدی عزیزت بیاید، و انتقام تو را از غاصبین و ظالمین تو بگیرد.
ببخش ای مادر ستمدیده، باز اشتباه کردم! مگر انتقام تو گرفتنی است؟
هزاران هزار ابوبکر و عمر را از قبر بیرون بیاورد و بسوزاند و خاکسترش را بباد بدهد، انتقام ورم بازوی تو نمیشود. انتقام قبر گمشدهی نور دیدهات محسن عزیز نمیشود تا چه رسد به قبر نامعلوم خودت.
مادرجان خیلی به حال همسر عزیزت علی (ع) میسوزم و میگدازم، زیرا که من و همه بعد چهارده قرن از شنیدن این فاجعه چنین حالی پیدا میکنیم، امیرالمومنین (ع) که همهی این مناظر را با چشم خود دیده، چه کشیده؟ و بر او چه گذشته؟
ما حال علی (ع) را در آن قضایا حتّی نمیتوانیم تصوّر کنیم، مگر از کلمهی «صبرت و فی العین قذی و فی الحلق شجی» ذرهای از بسیار متوجّه باشیم.
[ صفحه ۱۰۹]ولی اینجا مشکل دیگری پیش میآید، که سی سال استخوان در گلو و خار در چشم را،بلکه یک ساعت آنرا هم نمیتوانیم تصوّر کنیم زیرا تاب آنرا نداریم، پس در این مسئله هم بهتر است، لب فروبندیم و سخن نگوئیم، جز اینکه بگوئیم:
سیدی و مولای آجرک اللّه فی مصائب ابنه عمّک الزهرا علیهاالسلام، خداوند در این مصیبت همانند استخوان در گلو و خار در چشم صبرت دهد.
ولی من میخواهم بگویم مصیبت امیرالمومنین (ع) بالاتر از این بوده، مولا برای فهم و درک ما این گونه ترسیم کرده، و خواسته دردهای اندرونی خود را با مثال استخوان و خار یعنی محسوسات بما بفهماند، وگرنه از خنجر و نیزه در چشم و گلوی علی نیز درد آورتر بوده و فقط بخاطر وعدههای خدا و وصیّت پیامبر صلی اللَّه علیه و آله همه را صبر و تحمل کرد.
و لنصبرّن علی ما آذیتمونا و علی اللّه فلیتوکل المتوکلّون.
و جعلنا منهم ائمّه یهدون بامرنا لما صبروا و کانوا بآیاتنا یوقنون.
حالا میخواهم در این گفتگو با مادر پهلو شکستهام زهرا علیهاالسلام خداحافظی کنم، و داغ قبر گمشدهی مادر را در سینه نگهدارم، ولی در بستر خواب و آنگاه که بیدار میشوم و وقتی که مینشینم و برمیخیزم و میروم و میایستم، و رد زبانم همین است:
خدایا قبر مادرم زهرا علیهاالسلام کجا است؟ قبر مادرم کجا است؟ قبر زهرا علیهاالسلام کجا است؟ گمشدهی من کجا است؟
[ صفحه ۱۱۱]برگرفته از کتاب اما دخترم فاطمه در آستان فاطمه علیها السلام نوشته ب-ام نرجس

روبات عترت

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *