حمله عمر به خانه فاطمه (س)

فاطمه در این دنیای فریبگر، غمگین و تنها مانده است. خاک، چهرهای را که به جهان روشنی میبخشید، فروپوشانده و قلبی که همواره سرشار از امید بود، از تپش بازمانده است.
هنوز کودکی خُردسال بود که مادرش درگذشت. و اکنون، که در بهار زندگانی است، پدرش را از کف داده است.
اشیا شفّافیّت خود را از دست دادهاند و همه چیز سرد و زشت جلوه میکند. پیش از این، هرگاه به جزیره مینگریست، آن را سبز در سبز مییافت. لحظهای با چشمان محمّد به هستی نگریست و دید که شکوفهها لبخند میزنند و گلها عطر میافشانند و آسمان سرشار از طنین بالهای فرشتگان دوگانه و سهگانه و چهارگانه است و کلمات
[ صفحه ۲۳۰]«جبرئیل» فضا را انباشتهاند. امّا آنگاه که پدر چشمانش را بست، همهی شعلهها به خاموشی گراییدند، جامهای سرخ حنایی رنگ باختند، گلهای خوشبو پژمردند، و بهار جزیره راترک گفت. بتها بیدار شدند و چشمان سنگی خود را گشودند و بانگ گوساله در «فدک» پیچید.
طوفان، سرسختانه میوزید و همه چیز را درهم میکوبید. این طوفان اگر به ستارگان راه مییافت، آنها را افسرده و خاموش میساخت و اگر بر درخت زیتون میزد، آن را از زمین برمیکند. فاطمه تنها بود و جز مَردش کسی را نداشت؛ مردی که پس از فروکش کردن آتش جنگها، اکنون «ذوالفقار» را در نیام کرده بود، بزرگمردی که نمیخواست شمشیر فتنه را برافرازد. سلاح او «صبر» بود که سلاح پیامبران است.
در خانهی فاطمه، کسی نبود جز دو پسربچّه که بازگشت پدربزرگ را انتظار میکشیدند، و یک دختر کوچک که در اندوهی جاودانه غرق شده بود؛ دختری به نام «زینب». در خانهی فاطمه، کسی نبود جز کودکانی ناتوان. اینک، این خانه به حصاری متروک شبیه بود که آثار «جبرئیل» را در خود داشت. به زودی، طوفانی در راه بود با زبانههای شعلهور؛ طوفان آتشی که پیشتر موشهای ترسو از بیم آن به لانههاشان گریخته بودند. در برابر این طوفان، سلاحی جز صبر نبود. و صبر همچون شَرَنگ تلخ است، چنان تلخ که تنها مظلومان با طعم آن آشنایند.
آن روز، علی همانند شیری زخمخورده مینمود؛ شیری که او را به زنجیر و بند کشیده باشند. سختترین درد مرد این است که همسرش را تنها و ستمدیده بنگرد و دستش بسته باشد. علی میدانست که پشت پرده چه میگذرد. او از دیرباز بوی توطئه را استشمام کرده بود، امّا کاری
[ صفحه ۲۳۱]از دستش برنمیآمد. عنکبوتها روز و شب تار تنیده بودند. آسمان از پارههای ابر سیاه پوشیده شده و ماه در حجاب بود.
ناگاه، طوفان برخاست. «ابنصهاک» بانگ برآورد و «قنفذ» با چشمانی که برق شیطان در آن موج میزد، خیره نگریست:
– علی! بیرون آ و همانند مردم بیعت کن!
شیر به سکوت پناه برد. «ابنصهاک»، با خشم و سرکشی فریادش را رساتر کرد:
– یا بیرون آ، یا خانه را به آتش میکشم.
مردی به اعتراض بانگ برآورد:
– در این خانه، فاطمه هست.
ابنصهاک پاسخ داد:
– باشد!
فاطمه خشمگینانه ندا داد:
– چه زود به اهل بیت یورش آوردهاید!
«قنفذ»، وحشیانه لگدی بر در فرودآورد. دختر محمّد نمایان شد، با پرچم مقاومت در دست! چهرهی تابانش آکنده از شمیم نبوّت بود. «حسن» و «حسین»، بیمناکانه به مردانی مینگریستند که تا دیروز به آنها لبخند میزدند و امروز آمده بودند و همچون گرگ، دندانهای تیز خود را نشان میدادند.
– کجایی پدربزرگ؟ بشتاب و ببین که اصحابت چه میکنند!
فاطمه، با خشمی پیامبرانه فریاد برآورد:
– بیرون روید از خانه! پسر عموی مرا رها سازید!
[ صفحه ۲۳۲]آنگاه، دست طلب به سوی آسمان دراز کرد و گفت:
– اگر او را رها نکنند، گیسوان خویش را میپراکنم و رو به خدا ناله برمیآورم.
«سلمان» که احساس میکرد عذاب در آستانهی فرودآمدن است، ندا داد:
– بانوی من! خداوند پدرت را با مِهر و رحمت برانگیخت.
آنگاه، سلمان رو به «عمر» کرد و گفت:
– علی را آزاد سازید! او سوگند خورده است که از خانه بیرون نیاید تا روزی که قرآن را گرد آورَد.
مردان، از پیش پای بانویی نازکاندام عقب نشستند؛ بانویی که به نخلی فروتن همانند بود، فروتن با ریشههایی در اعماق.
همچنان، درفش مقاومت، همچون رنگینکمانی از نقش پرچم پیامبران، بر فراز خانهی فاطمه برافراشته ماند.
تاریخ، سرگشته بر کنارهی خانهی کوچکی ایستاد که بانویی نازکاندام را در خود داشت.
تاریخ، فروتنانه در برابر فاطمه سر فرودآورد؛ در برابر بانویی شگفت که هیچکس را به صفای او ندیده بود؛ بانویی که گویی از آنِ جهان برتر است و با عالَمِ خاک هرگز خویشاوندی ندارد.
تاریخ ایستاد تا از نوری فروغ برگیرد که همچنان از روزنِ پیکری نحیف میتراوید؛ پیکری که گویا فرشتهای در روز میلادش، فروتنانه از خدا خواسته بود:
– پروردگارا! او را استوار گردان همانند کوه؛ برکت خیز گردان همانند
[ صفحه ۲۳۳]نخل؛ پاک گردان همانند قطرههای شبنم؛ و بانویی بهشتی از او پدید آور!
تاریخ، واله و شیفته رویاروی فاطمه ایستاد: پاره ابری سفید که باردار تُندرهاست؛ بانویی که در محراب خویش، رو به سوی پروردگار ناله میزند تا آنگاه که پوستهی خاکی را بردرد و ستارهای درخشان شود و از لابهلای ذرّههای خاک به جهان نور پرگُشاید.
تاریخ در برابر بانویی زانو زد که بیشترین روزهای زندگانیاش را غرق ملکوت آسمان بود: «پروردگار ما! تو این جهان را بیهوده نیافریدهای. تو از هر گمانی پاک و پیراستهای.»؛ بانویی که در قاب پیکرش قلبی بود که صحرا در آن گم میشد.
آری؛ تاریخ در برابر بانویی سترگ ایستاده بود که رویاروی طوفان قامت افراشت و میخواست «فدک» را عرصهی یک کارزار کند.
[ صفحه ۲۳۵]برگرفته از کتاب بهشت ارغوان :قصه ناتمام صدیقه (ع) نوشته آقای سید کمال

روبات عترت

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *