خبر غصب خلافت به امام علی

روز دوشنبه هم گذشت. اکنون، اندوه همچون کلاغی افسانهای، بال و پر خویش را بر سرِ زمین گسترده بود. فاطمه، ماتمزده، سرش را به سینهای تکیه داده بود که دیگر نسیم به زیارتش نمیآمد.
فاطمه در حال گوش فرادادن به آواز سکوت پیامبرانه بود. سکوت، زبانی دارد که تنها قلبها آن را میشنوند و عقلها به آن گوش فرامیدهند.
چشمانی که پنجرهی نور بودند، اکنون پلک بر هم نهادهاند. دستانی که گهوارهی هستی بودند، اینک فروآویختهاند. روحی که تاریخ و انسان را ساخته بود، به دوردست کوچیده است و این سیّارهی پر هیاهو را در میان تیرگیها و سختیها رها کرده است.
[ صفحه ۲۱۸]سرانجام، لحظهی فِراق فرارسید. انسان آسمانی، جامهی زمینیاش را فرونهاد تا به جهان سرشار از نور بکوچد. زمینیان، واژههای پیامبر را شنیدند که به آسمان نگریست و ندا داد:
– هموست برترین دوست!
ای خاموشی گزیده! سکوت تو رساتر از همهی زبانهای دنیاست و سکون تو آوای حق را در جهانِ باطل پژواک میبخشد. به راستی که زمین سخت لرزید و پایهی آن رَدا از جای کنده شد؛ ردایی که باد در برابرش سر تسلیم فرود میآورد؛ ردایی که جامهی زرنگار یمانی را از هم میدرید؛ ردایی که پیامبر، آن واپسین پیامبر را در خود فرامیگرفت، و نیز مردی را که در همه چیز جز نبوّت همانند «هارون» بود، و هم بانویی را که سرور دختران «حوّا» بود، و دو نواده را که آخرین نوادگان رسول در تاریخ بودند.
علی، در برابر کالبدی زانو زده بود که روح بزرگش جزیره را روشن ساخت و اینک، هنوز پرتو آن نور بر پیشانی سردش میدرخشید، همانند خورشیدی که روی به سوی شفق داشته باشد. اکنون، پشت دیوارهای خانهای که اندوهی جاودانه بر آن سایه افکنده بود، فریاد مردان، همچون باد زرد، در هوا میپیچید؛ فریادی که تا مسجد فاصلهای نداشت، همان مسجدی که تنها یک دیوارِ در حال فروریختن، آن را از خانه جدا میکرد.
مردی از بنیهاشم پیش آمد و با خود اخبار سقیفه را آورد: باد، هجومخیز و ویرانگر خواهد وزید و هیچچیز و هیچکس را بر جا نخواهد نهاد.
علی پرسید:
– انصار چه گفتند؟
[ صفحه ۲۱۹]– گفتند: «از ما امیری و از شما نیز امیری!»
– چرا این گونه در برابرشان استدلال نکردید که پیامبر سفارش کرد: «به نیکوکارانِ انصار احسان ورزید و از بدکارانشان در گذرید.»؟
– با این سخن چگونه میتوان در برابر آنان استدلال کرد؟
– اگر امامت در میان ایشان جاری بود، هرگز پیامبر چنین سفارشی دربارهی آنان نمیکرد.
اندکی درنگ ورزید و سپس پرسید:
– قریش چه گفتند؟
– گفتند: «ما همچون درختی از ریشهی محمّدیم.»
علی با اندوه نجوا کرد:
– درخت را دستاویز ساختند و ثمرهی آن را تباه کردند.
«هارون» ایستاده بود و با سرگشتگی به ریگزاران «سینا» مینگریست و مشتاقانه انتظار بازگشت برادرش را میکشید. «موسی» روی به سوی کوه داشت:
– ای موسی! چه چیز تو را واداشت تا از قومت پیشی گیری؟
– آنها همانهایند که از پی من رواناند. ای پروردگار من! به سوی تو شتافتم تا خشنود گردی.
– ما قومت را پس از عزیمت تو آزمایش کردیم و «سامری» گمراهشان ساخت.
[ صفحه ۲۲۰]موسی، خشمگین و اندوهناک بازگشت و لوحهای آسمانی را با خود بازآورد.
«هارون» در برابر طوفان ایستاده بود و گوساله در میان پرستندگان خود نعره میزد. هارون مِهرورزانه گفت:
– شما با این گوساله آزموده شدهاید و پروردگارتان خدای رحمان است. از پی من بیایید و فرمانبردارم باشید.
– ما هرگز از پرستش آن دست بر نمیداریم تا موسی نزدمان بازگردد. آنگاه که موسی بازگشت، لوحها را فروافکند و با خشم گفت:
– پس از من، بد جانشینی برگزیدید!
هارون، با اندوه گفت:
– این قوم مرا ناتوان ساختند و میخواستند مرا بکشند.
اندکی گذشت و خشم موسی فرونشست. لوحها را دیگر بار برگرفت و زمزمه کرد:
– آنان که گوساله را خدای خود برگزیدند، به زودی خشم پروردگارشان بر آنها فرود میآید و در زندگانی دنیا خواری و زبونی میکشند.
سپس موسی روی به آسمان نمود و زاریکنان تقاضا نمود:
– پروردگارا! مرا و برادرم را بیامرز و در پهنهی رحمت خویش داخل گردان؛ که تو مِهر ورزترینِ مِهرورزانی.
آنگاه، موسی به سامری رو کرد و پرسید:
– این چه کار بود که انجام دادی؟
– من چیزی دیدم که آنها نمیدیدند. مشتی از خاکی که نقش پای
[ صفحه ۲۲۱]رسول بر آن بود، برگرفتم و در آن، پیکر افکندم. و نفس من این کار را در چشمم آراست.
موسی او را در ژرفنای بیابان گمراهی افکند:
– برو! در زندگی دنیا چنان شوی که همواره بگویی: «به من نزدیک نشو!» و تو را وعدهای است که از آن رها نمیشوی. اکنون، به خدایت که پیوسته عبادتش میکردی، بنگر که آن را میسوزانیم و به دریا میافشانیم. [۶۱] .
چنین بود که سامری در بیابان، گرفتار موجهای صحرا و زوزههای گرگان شد. صدای او تا دوردست میپیچید که وطن را جستجو میکرد؛ امّا وطن هرگز درختی بیریشه و برکنده از زمین را نمیپذیرد.
تا دوردست، صحراست. مرد رانده شده، ردایی را که باد در هم دریده گرد خویش میپیچد و بیابان را پیمیگیرد. مشتی از خاک برمیدارد و میبوید، شاید ردّپای رسول را در آن پیدا کند؛ امّا چیزی جز باد در دستش نمیمانَد. سرانجام به «فدک» در جزیرهالعرب میرسد، بر ریشههای آن فرومیافتد و با مرگ دست و پنجه نرم میکند. اکنون، عرب دیگر بار بتهایش را بیدار کرده است!
[ صفحه ۲۲۳]برگرفته از کتاب بهشت ارغوان :قصه ناتمام صدیقه (ع) نوشته آقای سید کمال

روبات عترت

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *