داستان فضه خادمه صدیقه طاهره

در «بحار» از بعضی از کتب، حدیث مفصّلی ورقه بن عبداللّه ازدی از خود فضّه [۲۹۴] نقل می فرماید که اجمال آن این است:
[ صفحه ۲۴۴]ورقه می گوید: سالی به حجّ خانه ی خدا رفته بودم، در بین طواف جاریه ای را دیدم خوشرنگ، نمکین، شیرین کلام و در نهایت فصاحت، دعا می کرد که خداوند او را
محشوره فرماید با سادات طاهرین و ابناء میامین. بعد می گفت:
[ صفحه ۲۴۵]ای جماعت حاجّ و معتمرین (اِنَّ مَوالِیَّ خِیرَهُ الْأَخْیار وَ صَفْوَهُ الْأَبْرارِ».
ورقه می گوید: گفتم: ای جاریه گمانم این است که از دوستان اهل بیت باشی؟ گفت:
بلی.
گفتم: کیستی؟ گفت: فضّه خادمه ی فاطمه ی زهرا دختر محمّد (صلی اللَّه علیه و آله).
گفتم: «مَرْحَباً بِکِ اَهْلاً وَ سَهْلاً» من مشتاق کلام تو بودم. الحال خواهشی از تو دارم که بعد از طواف در بازار «سوق الطّعام» توقف کنی تا من بیایم.
چون از اطراف فارغ شدم، آمدم بازار «سوق الطّعام» دیدم کناره ای پیدا کرده و نشسته. هدیه ای خدمت او دادم پس گفتم: ای فضّه! خبر ده مرا از خانم خودت
فاطمه ی زهرا (علیهاالسلام) به آنچه دیدی از آن معصومه بعد از وفات پیغمبر (صلی اللَّه علیه و آله).
ورقه می گوید: چون کلام مرا شنید هر دو چشم او پر از اشک شد و شروع کرد به های های گریه کردن و گفت: ای ورقه حزن و اندوه مرا تازه کردی، پس بشنو آنچه
از آن معصومه دیدم.
بدان بعد از وفات رسول خدا (صلی اللَّه علیه و آله) جمیع طبقات مردم از صغیر و کبیر و اصحاب و اقرباء و اولیاء و احباب و انساب مشغول عزاداری و گریه و
سوگواری بودند و همه ی مردمان، گریان و نالان بودند و احدی گریه و حزن و ندبه و سوگواریش بیش از فاطمه (علیهاالسلام) نبود و روز به روز حزن و گریه ی
او زیادتر و تازه تر می شد.
هفت روز مشغول عزاداری بود و هر روز گریه اش زیادتر می شد، تا روز هشتم (که) عزاداری را کامل کرد و از خانه بیرون رفت و فریاد و فغان و ناله و ندبه
می کرد. گویا که رسول خدا بود.
[ صفحه ۲۴۶]زنان و اطفال و مردان از خانه ها بیرون آمدند و صداها به گریه و زاری و ناله بلند شد و گمان کردند که رسول خدا (صلی اللَّه علیه و آله) زنده شده و مردم
به دهشت و وحشت و حیرت افتادند و حضرت صدّیقه (علیهاالسلام) فریاد «یا اَبَتاه، یا مُحَمَّداه، یا اَبَا الْقاسِماه» بلند کرده، افتان و خیزان می رفت و از شدّت گریه و زاری چشمش جائی را نمی دید، تا نزدیک قبر رسول (صلی اللَّه علیه و آله) رسید.
نگاه کرد به حجره ی مقدّسه، نظرش افتاد به گلدسته ی مسجد، گامها را کوچک برداشت و صدا را به گریه بلند کرد. اینقدر گریه و زاری و نوحه و سوگواری کرد تا بیهوش شد.
زنان دور او جمع شدند و آب بر سر و صورت و پهلویش ریختند، چون به هوش آمد برخاست و گفت:
«رُفِعَتْ قُوَّتی وَ خانَنِی جِلْدی، وَ شَمِتَ بی عَدُوّی و الکَمَدُ قاتِلی، یا اَبَتاه بَقیْتُ و الِهَهً وَحیدَهً، وَ حَیْرانَهً فَریدَهً، فَقَدِ انْخَمَدَ صَوْتی وَ انْقَطَعَ ظَهْری، وَ تَنَفّصَ عَیْشی، وَ تَکَدَّرَ دَهْرَی، فَما اَجِدُ یا اَبَتاهُ بَعْدَکَ أَنیساً لِوَحْشَتی، وَ لا رادّاً لِدَمْعَتی وَ لا مُعیناً لِضَعْفی». [۲۹۵] .
گفت و گفت و گفت تا آنکه: «ثُمَّ زَفَرَتْ زَفْرَهً وَ اَنَّتْ اَنَّهً، کادَتْ رُوحُها اَنْ یَخْرُجَ».
[ صفحه ۲۴۷]بعد چند شعری نوحه سرائی فرمود، پس گفت:
«یا اِلهی عَجِّلْ وَفاتی سَریعاً، فَلَقَدْ تَنَغَّصَتِ الْحَیوه یا مَوْلائی» [۲۹۶] .
این یک هیجده ساله بود از خانواده ی رسالت که شکایت حال خدمت پدر بزرگوار نمود، یک هیجده ساله ی دیگر هم زمین کربلا شکایت حال، خدمت پدر بزرگوار نمود:
«قالَ السَّیِّدُ رَحمه اللَّهُ فِی اللّهُوفِ: فَلَمَّا لَمْ یَبْقَ مَعَهُ سِوی اَهْلِ بَیْتِهِ، خَرَجَ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ وَ کانَ مِن اَصْبَحِ النَّاسِ وَجْهاً وَ اَحْسَنِهِمْ خُلْقاً، فَاسْتَأذَنَ اَباهُ لِلْقِتالِ،
فَاَذِنَ لَهُ ثُمَّ نَظَرَ اِلَیْهِ نَظَر آیسٍ وَ اَرْخی (علیه السلام) عَیْنَهُ وَ بَکی، ثُمَّ قالَ: اَللَّهُمَّ اشْهَدْ فَقَد بَرَز اِلَیْهِمْ غُلامٌ اَشْبَهُ النَّاسِ خَلْقاً وَ خُلْقاً وَ مَنْطِقاً بِرَسُولِکَ (صلی
اللَّه علیه و آله) [۲۹۷] .
[ صفحه ۲۴۸]فَتَقَدَّمَ نَحْوَ الْقَوْمِ، فَقاتَلَ قِتالاً شَدیداً وَ قَتَلَ جَمْعاً کَثیراً، ثُمَّ رَجَعَ اِلی اَبیهِ، وَ قالَ: یا اَبَتِ الْعَطَشُ قَد قَتَلَنی وَ ثِقْلُ الْحَدیدِ قَدْ اَجْهَدَنی، فَهَلْ اِلی شَرْبَهٍ مِنَ الْماءِ سَبیلٌ؟
فَبَکی الْحُسَیْنُ (علیه السلام) وَ قالَ: وا غَوْثاهُ یا بُنَیَّ، قاتِلْ قَلیْلاً فَما اَسْرَعَ ما تَلْقی جَدَّکَ مُحَمَّداً، فَیَسْقیکَ بِکَاْسِهِ الْاَوْفی.
فَرَجَعَ اِلی مَوْقِفِ النَّزالِ، وَ قاتَلَ اَعْظَمَ الْقِتالِ، فَرَماهُ مُنْقَذ بْنُ مُرَّهِ الْعَبْدِی بِسَهْمٍ فَصَرَعَهُ، فَنادی: یا اَبَتاه عَلَیْکَ مِنّی السَّلامُ هذا جَدّی
[ صفحه ۲۴۹]یَقْرَئُکَ السَّلامُ وَ یَقُولُ لَکَ: عَجِّلِ الْقُدُومَ عَلَیْنا، ثُمَّ شَهِقَ شَهْقَهً فَماتَ. فَجاءَ الْحُسَیْنُ (علیه السلام) حَتَّی وَقَفَ عَلَیْهِ وَ وَضَعَ خَدَّهُ عَلی خَدِّهِ وَ قالَ: قَتَلَ اللَّهُ قَوْماً قَتَلُوکَ،
ما اَجْراَهُمْ عَلَی اللَّهِ وَ عَلی اِنتِهاکِ حُرْمَهِ الرَّسُولِ، عَلَی الدُّنْیا بَعْدَکَ الْعَفا». [۲۹۸] .
[ صفحه ۲۵۰]وَ فی «البِحارِ» قالَ حُمَیْدُ بْنَ مُسْلِمٍ:
«فَکَاَنّی اَنْظُرُ اِلَی امْرَئَهٍ خَرَجَتْ مُسْرِعَهً کَاَنَّها الشَّمْسُ الطَّالِعَهُ، تُنادِی بِالْوَیْلُ وَ الثُّبُورِ، وَ تَقُولُ: یا حَبیباهُ یا ثَمَرَهَ فُؤاداه، یا نُورَ عَیْناهُ! فَسَاَلْتُ عَنْها فَقیلَ:
هِیَ زَیْنَبُ بِنْتَ عَلِیٍّ (علیه السلام) وَ جاءَت وَ انْکَبَّتْ عَلَیْهِ.
فَجاءَ الْحُسَیْنُ (علیه السلام) فَاَخَذَ بِیَدِها فَرَدَّها اِلَی الفُسْطاطِ وَ اَقْبَلَ (علیه السلام) بِفْتِیانِهِ وَ قالَ: اِحْمِلُوا اَخاکُمْ، فَحَمَلُوهُ مِنْ مَصْرَعِهِ، فَجاؤُا بِهِ حَتَّی وَضَعَوهُ عِنْدَ
الْفُسْطاطِ الَّذی کانُوا یُقاتِلُونَ اَمامَهُ». [۲۹۹] .
اَلا لَعْنَهُ اللَّهِ عَلَی الْقَوْمِ الظَّالِمینَ وَ سَیَعْلَمُ الَّذینَ ظَلَمُوا اَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ.
[ صفحه ۲۵۳]برگرفته از کتاب ده گفتار پیرامون سیمای حضرت فاطمه علیها السلام در قرآن کریم نوشته آقای عبد الحسین قدسی خوشنویس

روبات عترت

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *