رحلت پیامبر و بازگشت به جاهلیت

(غوغای سقیفه)
از دیگر سو، در سقیفهی بنی ساعده گفتگوهای داغی در جریان است. گزارش این واقعه در منابع کهن به تفصیل آمده است. سلیم بن قیس (م ۹۰ ق) در کتابش مشروحا به نقل این واقعه میپردازد و ابن ابیالحدید معتزلی (م ۶۵۶ ق) در «شرح نهجالبلاغه» (ج ۲: صص ۳- ۵) خود ما وقع را از کتاب «السقیفه» احمد بن عبد العزیز جوهری (م ۳۲۳ ق) نقل میکند. علمای شیعه هم همچون علم الهدی، شریف مرتضی (م ۴۳۶ ق) در «الشافی» (ج ۴)، شیخ الطائفهی طوسی (م ۴۶۰ ق) در «تلخیص الشافی» (ج ۳) و ابومنصور احمد ابن ابیطالب طبرسی (م ۵۸۸ ق) در «الاحتجاج» و دهها نفر دیگر از عامه و خاصه در کتب خود به ذکر آن پرداختهاند.واقعه، با توجه به اختلافی که در آن هست که البته خدشهای به اصل آن وارد نمیآورد، به اختصار، به شرح زیر است:
انصار پس از رحلت خدا در زیر سایبانی برای فرار از آفتاب نیمروز به نام سقیفهی بنی ساعده گرد آمدند به این مدعا که بیم تفرقه و شکاف میان مسلمنان میرود پس باید هر چه سریعتر کاری صورت داد و خلیفهای برای جانشینی رسول خدا انتخاب نمود. آنان در پی این تصمیم سعد بن عباده سر کردهی خزرجیان، در حالی که در بستر بیماری افتاده بود از خانه بیرون آوردند، تا در پس رحلت رسول خدا او را پیشوای مسلمانان نمایند. سعد به این خیال که اسب خلافت برای او زین شده است برای
[ صفحه ۱۰۴]مردم به سخنرانی پرداخت [۱۷۶] و همه را به فرمانبری از خود دعوت نمود.
عمر و ابابکر که با اعوان و انصار خود در سر نقشهها داشتند آگاه شدند که در جایی دیگر، دگران نغمهساز خلافت شدهاند. از این رو، با سرعت هر چه تمام در راه شدند و در بین راه رفیق خود، ابوعبیده را هم با خود همراه کردند. [۱۷۷] .
اما انصار که از دو قبیله اوس و خزرج بودند بر ریاست سعد که از خزرجیان بود اتفاق نظر نداشتند و بشیر بن سعد خزرجی- عموزادهی سعد- و اسید بن حضیر- که سرکردهی اوسیان بود- بیش از همه در تکاپو بودند که امر سعد تثبیت نگردد. [۱۷۸] .
اختلاف میان انصار آنگونه بالا گرفت که بیم جدال و کشتار میرفت. در این بین ابوالمیثم تیهان برخاسته در ضمن انشاد شعری اجتماع کنندگان در زیر آن سایبان را نسبت به خط جهودان و ترسایان و منافقان و مسلیمهی کذاب هشدار داد و در ادامهی سخنان منظوم خود افزود که اگر یکی از قریش متکفل این امر خطیر نگردد امت رسولالله ضایع خواد شد. او در آخر ابراز امیدواری کرد که علی و یا ابوبکر رشتهی کار را بدست گیرند [۱۷۹] . اما خزیمه بن ثابت (ذو الشهادتین) انصار را از این انتخاب بر حذر داشته هشدار داد که اگر چنین کنند تا ابد فرزندانشان ذلیل و خوار قریشیان میشوند.
اسید بن حضیر انصاری که از به قدرت رسیدن سعد بن عباده بسی ناخشنود بود با ابراز این نکته که شما انصار نخستین کسی بودید که از
[ صفحه ۱۰۵]رسول خدا پشتیبانی و حمایت کردید پس نخستین کسی نباشید که کفران نعمت نموده در امر حکومت که حق مسلم قریشیان است به مخالفت برخیزید. [۱۸۰] .
بشیر بن سعد انصاری چون سخنان اسید بن خضیر را بشنید و آن را مطابق با هدف خود- که به ریاست نرسیدن سعد بن عباده- بود دید برخاست و در ضمن بر شمردن مساعدتهای انصار برای استقرار و گسترش دین نسبت آنان را به امر خلافت دو گونه بر شمرد: نخست اینکه خلافت حق دیگری است پس لازم میآید که نسبت به تصدی آن هیچگونه ادعایی نداشته باشند و یا از آن خود آنهاست که باید به شکرانهی نعمتی که خداوند به وسیلهی قریش به آنان ارزانی داشته است حکومت را به قریشیان واگذارند و ثابت کنند که فداکاری آنان برای اسلام بوده، و نه طمع به امر خلافت.
چون سخنان بشیر به اینجا رسید شخصی دیگر برخاست و سخنانی نظیر سخنان او ایراد کرد و آخرالامر گفت: «با خویشان رسول خدا در موضوعی که حق مسلم آنانست و مربوط به شما نیست مخالفت نکنید تا پاداشی که در راه اسلام نصیبتان گردیده ضایع گردد و کار را به گونهای به مقصد رسانید که رضای خدا در آن نهفته است [۱۸۱] ».
اختلاف میان انصار سبب گردید تا راه برای اعمال نظر مهاجرین، و بالاخص ابوبکر و عمر و یارانشان باز گردد. معن بن عدی که از دوستان ابوبکر بود به اشارهی ابوبکر اغاز به سخن کرد و گفت: «ای گروه انصار! بیهوده سخن مگویید و چیزی را که حق شما نیست طلب نکنید و خلافت
[ صفحه ۱۰۶]پیامبر را به قوم او واگذارید».
ثابت بن قیس انصاری که او را خطیب انصار مینامیدند چون دید که انصار به سبب اختلاف در موضع ضعف قرار گرفتهاند در خطاب به مهاجرین چنین گفت: «شما در مکه رسول خدا را ساحر و کذاب خواندید. کردار ناشایست و موهن شما کار را به جایی رسانید که حضرتش ناچار به هجرت از مکه به مدینه شد. ما هم در اینجا هر چه داشتیم در اختیار رسول خدا و اصحابش گذاشتیم و تا آخرین نفس از او حمایت کردیم. شما مهاجرین اگر واقعا حامی پیامبر بودید چرا در مکه از او حمایت نکردید و خویشان قریشی نسب خود را از آزار نسبت به او منع ننمودید؟ و حالا چرا انصاف نمیدهید؟ اگر انصار رسول خدا را دعوت به مدینه نمیکردند و فداکاریهای آنان نبود شما کجا بودید؟! و اسلام درچه حالی بود؟! حالا چه میگویید؟ و با چه منطق و سابقهای انتظار دارید که خلافت در دستان شما باشد؟»
سخنان ثابت بن قیس آن چنان غافلگیرکننده بود که عمر از شنیدن این کلمات نقشههای قبلی را که با دوستان خود برای بدست گرفتن زمام حکومت کشیده بود نقش بر آب میدید. از این رو خواست حرکت کند و جواب دهد؛ ولی ابوبکر چون موقعیت انصار و حال مجلس را میدانست از سخن گفتن عمر جلوگیری کرد. ابوبکر به خوبی دریافت کرده بود که با خشونت نمیتوان خواستهی خود را عملی کرد [۱۸۲] .یعنی همان چیزی که عمر خیلی سریع بدان متوسل میشد. ابوبکر اندیشید که باید از راه دیگری وارد شد. لذا، شخصا بپاخاست و خطاب به ثابت بن قیس- به طور خلاصه- چنین گفت: «ای ثابت، آنچه در شان انصار گفتی بجاست. اما بسیار کم گفتی! انصار را مقامی بسی والاتر از این سخنان است. هیچ عاقلی نمیتواند خدمات انصار را نادیده بگیرد و از مقام فداکاری آنان در
[ صفحه ۱۰۷]راه ترویج اسلام بکاهد. اما ما (مهاجرین) هم فضایلی داریم و خداوند در قرآن فرموده است: مقام بلند برای فقیران از مهاجرین است که آنان را از وطن و اموالشان به دیار غربت راندند حال آنکه در طلب فضل و خشنودی خدا میکوشند [۱۸۳] … شما باید بدانید قوم عرب شما را به ریاست و خلافت نمیپذیرد و بر فرمانبری شما گردن نمینهد؛ لیکن آنان این فرمانبری را از قریش پذیرا هستند، چون قریش به شرافت حسب و نسبت ممتاز است و رسول خدا از میان آنها است. آیا نبوت در قریش باشد و خلافت در غیر قریش [۱۸۴] ؟ آیا هیچ عاقلی این را میپذیرد؟ چرا از جادهی مستقیم منحرف میشوید و زحمات گذشته خود را بر باد میدهید؟ شما تصور نکنید من برای خودم صحبت میکنم و طمع در خلافت دارم؛ بلکه غرضی جز ارشاد و هدایت شما ندارم و وظیفهی خود میدانم که حقیقت را بگویم. اینک دو نفر از بزرگان قریش که از هر حیث صلاحیت خلافت را دارند در مجلس شما حاضرند: یکی عمر و دیگری ابوعبیدهی جراح، با هر کدام مایلید بیعت کنید؛ زیرا هر دو نفر برای تصدی این مقام شایستگی دارند [۱۸۵] ».
چون سخن ابوبکر به اینجا رسید ثابت بن قیس دیگر بار آغاز به سخن کرد و گفت: «ای گروه مهاجرین، شما سخن ابوبکر را شنیدید. گفتند شنیدیم، گفت قبول کردید،گفتند قبول کردیم و به جان و دل میپذیریم… اما آیا شما ابوبکر را به نافرمانی خدا و رسول نسبت میدهید؟» حاضرین گفتند: «حاشا و کلا، ابوبکر آنچه میگوید درست است». وقتی ثابت بن قیس این اقرار را از مهاجرین نسبت به ابوبکر
[ صفحه ۱۰۸]گرفت واتمام حجت نمود خطاب به آنان گفت: «شما میگویید رسول خدا در خلافت نظر بر ابوبکر داشت و او را در نماز به اقامت برگزید. اگر چنین است پس خلافت حق مسلم او است و بر دیگری حرام است». گفتند: «چنین است». ثابت گفت: «اگر چنین است من از شما سوالی میکنم: چگونه ابوبکر با رسول خدا مخالفت میکند و امر خلافت را که به قول شما پیامبر به او واگذار نموده به دیگران،یعنی عمر و ابوعبیده ارجاع میدهد؟ اگر خلافت حق او است نباید به دیگری واگذار کند و اگر حق او نیست چرا برای مردم خلیفه تعیین میکند؟ و اگر میگویید رسول خدا ابوبکر را خلافت در نماز وغیر آن نداد، پس چرا به رسول خدا دروغ بستید؟» مهاجرین متوجه شدند که محکومند و نمیتوانند جواب ثابت را بدهند. لذا، از راه دیگری وارد شدند و گفتند: «رسول خدا او را به امامت در نماز معین نکرد؛ بلکه آن حضرت چون مریض بود و نتوانست به نماز بیاید ابوبکر نماز خواند». ثابت گفت: «حال، در گفتارتان صادقید؛ زیرا وقتی ابوبکر از پیش خود به نماز ایستاد رسول خدا با همان حالت ضعف و ناتوانی به زحمت به مسجد آمد. چون ابوبکر متوجه شد عقب رفت و پیامبر نماز خواند. پس ابوبکر از طرف رسول خدا معین نشده بود و این عمل اگر از ابوبکر گناه نباشد پس چیست؟» مهاجرین نتوانستند جواب ثابت را بدهند.
مهاجرین (یا به قولی ابوبکر بن ابیقحافه) با بنبستی که سخنان ثابت بن قیس انصاری بر آنان تحمیل کرده بود عرصه را بر خود تنگ میدیدند از این رو، مجبور به تغییر تاکتیک شده چنین گفتند: «ای انصار! خلافت بعد پیامبر را به قوم او واگذار کنید که شایستهترند. آنان هم بر خود وظیفه میدانند که در تمام امور بدون مشورت با شما کاری انجام ندهند. پس امیران از ما و وزیران از شما باشند (فنحن الامرا و انتم
[ صفحه ۱۰۹]الوزراء [۱۸۶] ».
آنگاه یکی از بزرگان انصار به نام حباب بن منذر از جای برخاست و در مدح انصار بسیار سخن گفت و توصیه نمود که امر خلافت را به مهاجرین واگذار نکنید که بندهی آنان میشوید. او در قسمتی از سخنان تحریک آمیز خود چنین گفت: «خداوند متعال در شهر شما علنا پرستش شد. در زمینهای شما نماز به جماعت خوانده شد. با شمشیرهای شما اسلام گسترده شد و عرب در برابر اسلام تسلیم گردید. حال چه کسی یا کسانی از شما به امر خلافت سزاوارتر است؟! اگر مهاجرین خلافت را در میان شما قبول ندارند برای خود خلیفهای معین کنند ما هم خلیفهای معین میکنیم. وجود دو خلیفه چرا ممکن نباشد؟» سعد بن عباده گفت: «هذا اول الوهن [۱۸۷] ».
در اینجا بود که صداها بلند شد. هر کس چیزی میگفت. عدهای گفتند: «چگونه وجود دو امیر در یک شهر ممکن است؟» چون حباب بن منذر مخالفت انصار و مهاجرین، و بالخصوص اسید بن خضیر و بشیر بن سعد را که با سعد بن عباده خصومت میورزیدند، مشاهده نمود اشعاری سرود و برای رفع اختلاف، انتخاب دوامیر- یکی از انصار و دیگری از مهاجرین- را راهی شایسته و ستودنی شمرد.
چون عمر این اشعار را از حباب بشنید گفت: «ای حباب! چه
[ صفحه ۱۱۰]میگویی؟ ایجاد فتنه میکنی؟ هرزگ دو شمشیر در یک غلاف راست نیاید [۱۸۸] ». آنگاه ابوبکر به سخن آمد و گفت: «کسی فضل انصار را انکار نمیکند؛ ولی میگوییم مهاجرین امرا و شما وزرا باشید». حباب بن منذر دوباره به سخن آمد و مطلب خود را مبنی بر وجود دو امیر تکرار کرد. عمر از جا برخاست و گفت: «به خدا سوگند، به این عمل هرگز رضایت نمیدهیم که رسول خدا از قریش باشد و شما بر قریش حکومت کنید.بدانید نسل عرب در حکومت خویشاوندان رسول خدا روی موافق نشان میدهد. من میخواهم بدانم چه کسانی به جز آشوبگران و فتنهجویان با ما که عشیرهی پیامبریم در امر خلافت مخالفت میورزند [۱۸۹] ؟».
حباب بن منذر برای پاسخ به گفتار عمر دگربار بپاخواست و خطاب به انصار گفت: «ای گروه انصار، به کلمات این شخص نادان گوش مسپارید و تا حکومت از شما خارج نشده تصمیم خود را بگیرید. اگر مهاجرین موافقت نکردند که شما بر آنها امیر باشید هر کدام از مهاجرین و انصار برای خود امیری معین کند و اگر باز هم موافقت نکنند و با شما مخالفت نمایند و کارشکنی کنند پس تمام این گدایان را از سرزمین خود بیرون برانید. من که با شما صحبت میکنم ستون عقل و عمد رایم و از روی بصیرت و قدرت حرف میزنم، نه از روی نادانی و ترس. من دل دلیران و جگر شیران دارم! به خدا سوگند، هیچکس نمیتواند حرف مرا رد کند، مگر اینکه با شمشیر بینی او را به خاک مذلت بمالم». عمر گفت: «ای حباب، خدا تو را خواهد کشت!» حباب گفت: «خدا تو را خواهد کشت [۱۹۰] !»
[ صفحه ۱۱۱]در این هنگام ابوعبیده جراح از جا حرکت کرد و در فضایل انصار بسیار سخن گفت بدان امید که انصار را نرم سازد اما ثابت بن قیس گفت: «ما سعد بن عباده را به امارت بر میکشیم که سید خزرج است». عمر، در مخالفت پای فشرد. حسان بن ثابت انصاری اشعاری به این مضمون انشاد کرد که قریش نباید مقام و منزلت سر کردهی ما، سعد بن عباده را منکر شود. میگویند سلطنت و خلافت حق ماست. میگوییم حق خود را ثابت کنید تا شما را پیروی کنیم. اگر سفارشی از رسول خدا دارید که سخن ما باطل است آن را اقامه کنید. لیک اگر سفارشی ندارید سعد بن عباده کسی است که اصحاب بدر و احد با اویند. ما بودیم که دین را نصرت داده تا پایدار گردید. در این صورت، شما به سلطنت و ریاست سزاوارتر از ما نخواهید بود.
بشیر بن سعد انصاری از ترس اثر گذاشتن این اشعار در مردم از جا حرکت کرد و گفت: «ای گروه انصار! قریش و قوم محمد (صلی الله علیه و آله) به خلافت و جانشینی او اولی هستند». شخصی از انصار حرکت کرد و گفت: «ما، انصار لشکر خداییم و شما این مردم قریش به جای آنکه پشتیبان ما باشید در حق مسلم ما با ما مخالفت میورزید!!»
چون سخن به اینجا رسید و انصار مشاهده نمودند که قریبا کار از دست آنها خارج میشود و خلافت بر مهاجرین راست میآید گفتند پس حال که چنین است چرا با علی بن ابیطالب بیعت نکینم [۱۹۱] . عمر که موقعیت را به هیچ روی مناسب نمیدید در خطاب به ابوبکر گفت: «ای پیر قوم، دست بده تا با تو بیعت کنیم [۱۹۲] ».
[ صفحه ۱۱۲]خزرجیان چون مشاهده کردند که امر خلافت از آن ابوبکر است از ترس آنکه در بیعت با او، اوسیان برایشان سبقت بگیرند و این امر موجبی برای تقرب بیشتر قبیله اوس به دستگاه زمامداری شود، جملگی برای بیعت با ابوبکر هجوم آوردند.این هجوم گونهای بود که نزدیک بود سعد را پایمال کنند. سعد در حالی که قدرت بر حرکت نداشت صدایش به ناله برخاست که ای مردم مرا کشتید! عمر گفت: «اقتلوا سعدا قتله الله [۱۹۳] ». قیس، فرزند سعد بن عباده ریش عمر را گرفت و گفت: «ای پسر صحاک حبشیه، که در جنگها ترسو و در خوردن و ریاست طلبی پهلوان هستی! اگر یک موی از سر سعد کم شود خواهی دید چه میشود».
ابوبکر که شاهد بر این ماجرا بود فریاد زد: «عمر! زمان زمان درگیری و جدال نیست. از روی رفق و مدارا عمل کن [۱۹۴] ».
سرانجام، امر خلافت با تهدید و ارعاب به رقبهی ابوبکر نهاده شد و حاضران در مجلس با او بیعت کردند.
نخستین بیعت کننده [۱۹۵] پیرمردی بود که در حین بیعت با ابوبکر گفت: «مدتها چشم انتظار خلافت تو بودهام و…» آنگاه در ادامهی سخنان
[ صفحه ۱۱۳]خود آهسته زیر لب گفت:
«یوم بیوم آدم»
یک روز به روز آدم (که سبب گردید با سجده نکردن به او از بهشت رانده شوم. حال امروز با این کار سبب گردیدم که ابنای بشر از بهشت رانده شوند [۱۹۶] ).
همینکه بیعت با ابوبکر به اتمام رسید، دستهای که با وی بیعت کرده بودند او را با سر و صدا و سرور و شادی مانند عروسی که به حجله میبرند، وارد مسجد پیامبر خدا کردند [۱۹۷] در حالی که خارج از سقیفه اوضاع گونهی دیگری است. مردم در ماتم رسول خدا گریانند و خانه رسول خدا ماتمکده است. نالهی اهلبیت پیامبر و حاضرین در سرا به شیون و زاری بلند است. علی (علیهالسلام) بنا به وصیت رسول خدا [۱۹۸] به شستشوی بدن
[ صفحه ۱۱۴]مطهر پیامبر میپردازد [۱۹۹] و در این کار او را فضل بن عباس مدد میرساند [۲۰۰] .کار غسل به اتمام میرسد. حاضرین- که بسیار اندکند- با علی (علیهالسلام) بر پیامبر خدا نماز میگزارند [۲۰۱] . آنگاه علی (علیهالسلام) بنا بر وصیت پیکر بیجان پیامبر را در حجرهی حضرتش به خاک میسپارد [۲۰۲] .
علی (علیهالسلام) با بیلی سرگرم هموار نمودن روی قبر است، که سلمان (رضیاللهعنه) از راه میرسد و بیعت گروهی از مهاجر و انصار با ابوبکر را خبر میدهد. حضرت بیل را در خاک فرو کرده بر دستهی آن تکیه داده این آیه از قرآن را تلاوت فرمودند:
(بسم الله الرحمن الرحیم- الم – احسب الناس ان یترکوا ان یقولوا آمنا و هم لا یفتنون- و لقد فتنا الذین من قبلهم فلیعلمن
[ صفحه ۱۱۵]الله الذین صدقوا و لیعلمن الکاذبین- ام حسب الذین یعملون السیئات ان یسبقونا ساء ما یحکمون [۲۰۳] ).
به نام یکتا بخشایندهی مهربان الف لام میم. آیا مردم پنداشتهاند که چون بگویند: ایمان آوردیم، رهایشان میکنند و دیگر نمیآزمایندشان. ما مردمی را که پیش از آنان بودند آزمودیم، تا خدا راستگویان را معلوم دارد و دروغگویان را باز شناساند. آیا آنان که خود را به گناه میآلایند، میپندارند که از ما میگریزند؟ وه، که چه بد داوری میکنند.
پس از آن علی (علیهالسلام) با حالتی غمین قدم در خانه خود گذارد. خانهای که ماتمکده بود و مجلس ارای این ماتم زهرا (علیهاالسلام). زبان حال فاطمه اطهر چنین بود:
غم هجوم آورده میدانم که زارم میکشد
وین غم دیگر که دور از روی یارم میکشد
شب هلاکم میکند اندیشهی غمهای روز
روز، فکر محنت شبهای تارم میکشد
(وحشی بافقی)
و ما هم در سوگ محمد، پیامآور مهر و عطوفت و انسانیت چنین میگوییم:
دردا… دریغا!
ای امی گویا… از آن روزی که رفتی
ما، همچنان در انتظاری تلخ ماندیم
بعد از تو ای محمود احمد، ای محمد (ص)
دیگر بلال «الله اکبر» بر نیاورد
جبریل از سوی خدا دیگر نیامد
[ صفحه ۱۱۶]خوش روزگار داشتیم اندر کنارت
اما دریغ آن روزها دیری نپایید
رفتی… ولی از یاد ما هرگز نرفتی
بعد از تو، اشک دیدهمان هرگز نخشکید
بعد از تو، خاطرهایمان هرگز نیاسود
بعد از تو، ای یار ضعیفان! قصهی ما
غم بود و حرمان بود و درد تازیانه
یا کنج زندان، یا اسارت، یا شهادت
آزارها و حملههای وحشیانه
بعد از تو، اولاد علی (ع) آواره گشتند
بر خون سجود آورده و در خون نشستند
بعد از تو، ما ماندیم و غوغای سقیفه
بعد از تو، ما ماندیم، با زهرای مظلوم (س)
آن چهرهای کش بارها بوسیده بودی
آزرده و سیلی خور دست ستم شد
در کوفه محراب علی (ع) گردید گلگون
صحرای سرخ کربلا رنگین شد از خون
لبهای قرآن خوان حق گوی حسینت
آماج ضربتهای چوب خیزران گشت
یار وفادارت، ابوذر
چون عاشقان در غربت تبعید جان داد
عمار یاسر کشته گردید
فریادهای مالک اشتر فرو خفت
بیدارهامان بر فراز دار رفتند
ای بندهی خوب خداوند
بعد از تو، ما ماندیم و میراث شهیدان
بعد از تو، ما بودیم و خیل سوگواران
رفتی، تو ای تندیس اخلاق و فضایل
ای عقل کامل
[ صفحه ۱۱۷]رفتی، ولی ما را به دست غم سپردی
یادت گرامی باد، ای یاد معطر
ای نامت احمد
نامت بلند و جاودان باد
ای محمد (ص)
(شیخ جواد محدثی)
پیامبر خدا در روز دوشنبه [۲۰۴] ۲۸ صفر سال یازدهم هجرت بدرود حیات گفت [۲۰۵] .آنان که در سقیفهی بنی ساعده حضور داشتند در همان روز
[ صفحه ۱۱۸]با ابوبکر بیعت کردند؛ اما بیعت عام در روز سه شنبه صورت گرفت [۲۰۶] . لیکن یاران علی (علیهالسلام) فرصت را از دست نداده دست به افشاگری زدند و مناقب و فضایل و امامت مولا و مقتداشان، علی (علیهالسلام) را به مردم گوشزد کردند. آنان که به فرمان امامشان سر نهاده بودند، کارزار با این از خدا بیخبران را رها و در سنگر خطابه به تنویر افکار سخیف آن نامرد مردم پرداختند. مردمی که نفرین و لعن ابدی خداوند شاملشان باد، که برای چند روز دنیا و عدم تحمل عدالت علی (علیهالسلام) موسای قوم را رها کرده گوساله پرست شدند [۲۰۷] . مردمی جاهلی، کم خرد و مالامال از حماقت که علی (علیهالسلام) با آن همه حلم و بردباری از آنها به تنگ آمد. راد مرد دین، علی- که درود بیکران خداوندی شاملش باد- در سخترین مواقف ننالید؛ حتی آنجا که در محراب عبادت فرقش به خون سر آغشته شد، فرمود:
«فزت و رب الکعبه [۲۰۸] ».
به خدای کعبه سوگند که رستگار شدم.
اما همو از این گمرهان کوردل که شان و مقامش را در نیافتند و او را با دیگرانی که فاصلهی وجودیشان از او بعد المشرقین بود، رنجه شده فرمود:
«الدهر انزلنی، ثم انزلنی حتی قیل معاویه و علی».
روزگار آنقدر مرا در حضیض آورد که گفته میشود معاویه و علی (حال آنکه معاویه کجا و علی کجا؟!).
[ صفحه ۱۱۹]بگذار و بگذریم، که این رشته سر دراز دارد.
سلمان فارسی، ابوذر غفاری، مقداد بن اسود، عمار بن یاسر، بریده بن اسلمی، خالد بن سعید بن عاص، خزیمه بن ثابت ذوالشهادتین، ابوالهیثم بن تیهان، سهل بن حنیف، عثمان بن حنیف، ابوایوب انصاری، ابی بن کعب در مسجد رسول خدا، در حالی که ابوبکر بر فراز منبر نشسته بود؛ با مردم سخن گفتند و آنان را نسبت به اموری که اتفاق افتاده بود آگاه نمودند.
ابوبکر که جوابی برای گفتن نداشت و خود را محکوم میدید مسجد را ترک کرد و به خانه رفت و سه روز از آن خارج نشد. [۲۰۹] .
از دیگر سو، علی (علیهالسلام) برای اتمام حجت با مردم و باقی نماندن مجال برای گله گذاری و بهانه و نبودن عذری در فردای قیامت، شبانه فاطمه (علیهاالسلام) را بر مرکبی سوار میکرد و به در خانه مهاجر و انصار میبرد. فاطمه زهرا (علیهاالسلام) از آنان میخواست که شویش را در بازستاندن حقش از غاصبین یاری دهند. اما آنان در پاسخ نور چشم پیامبر میگفتند: «ای دخت پیغامبر خدا! ما با این مرد بیعت کردیم. اگر شویت پیش از او از ما بیعت میکرد؛ البته بدان خشنودتر بودیم». فاطمه (علیهاالسلام) میفرمود: «یعنی شما میگویید که علی بدن پیامبر خدا را بدون غسل و دفن گذارده به فکر بیعت گرفتن از شما باشد و بر سر حکومت پیامبر منازعه کند. خدا به حساب شما رسیدگی کند [۲۱۰] ».
[ صفحه ۱۲۰]پس از سه روز کودتاچیان اوضاع را بر خلاف مراد خود دیدند؛ چرا که ابوبکر خانه نشین شده بود و این عمل ممکن بود به زبان آنان تمام شود. از این رو، عمر و عثمان و عبدالرحمن بن عوف و طلحه و سعد بن وقاص و ابوعبیدهی جراح و تنی چند به در سرای ابوبکر رفتند. او را از خانه خارج ساختند، در حالی که عمر شمشیر خود را آخته بود پیشاپیش ابوبکر راه میرفت و به اجبار مردم و کوچه و بازار که در سر راه او قرار میگرفتند دستشان را به عنوان بیعت در دست ابوبکر میگذارد [۲۱۱] .
بیعت گرفته شد، ولی علی (علیهالسلام) حاضر به بیعت نشده بود و این عمل برای قدرت حاکه بسی خطرناک بود. شب هنگام دو راس نفاق به مشورت پرداختند. سرانجام بعد از مدتی گفتگو، تصمیم بر این شد که چون روز بر آید ابوبکر به مسجد رود و مردم را به مسجد فرا خواند. آنگاه علی (علیهالسلام) را به مسجد احضار کرده از او بیعت بگیرد. آنان چنین اندیشیده بودند که اگر علی (علیهالسلام) از آمدن به مسجد امتناع ورزد، به وسیله قنفذ، که مردی خشن و تندخو و در عین حال متهور و جسور بود، به قهر و جبر آورده شود.
روز بعد، همانطور که پیش بینی کرده بودند امیرمومنان حضار به بیعت نشد. بهانهی حضرت آن بود که سوگند یاد نمودهام که تا قرآن را گردآوری و تنظیم نکنم از خانه بدر نشوم و عبا بر دوش نیفکنم. [۲۱۲] .
[ صفحه ۱۲۱]طبق قرار قبلی قنفذ و دار و دستهاش که همچون آمران خود از رجالههای مدینه بودند به در سرای علی (علیهالسلام) آمدند. قنفذ کوبهی در را به صدا در آورد.فاطمه زهرا (علیهاالسلام) به پشت در آمد. قنفذ (لعنه الله علیه) اجازهی ورود خواست. فاطمه زهرا (علیهاالسلام) رخصت نداد. قنفذ فریاد بر آورد: «ای علی! خلیفهی پیامبر تو را میخواهد!» علی (علیهالسلام) فرمود: «چه زود به پیامبر خدا دروغ بستید!» گروهی که بر در سرای علی و زهرا (علیهماالسلام) گرد آمده بودند این سخن را شنیدند و بر ابوبکر گران آمد. دومی با خشونتی که داشت از ابوبکر مصرانه خواست تا دوباره قنفذ پیامی را که مامور به ابلاغ آن است تکرار کند. ابوبکر که با تشجیعهای عمر میدان دار شده بود و چه بسا اگر عمر نمیبود میدان را شکست خورده ترک میگفت؛ قنفذ را فرمان داد تا دیگر بار گفتهی خود را باز گوید. قنفذ برای بار دوم با صدای بلند چنین گفت: «ای علی! خیلفهی پیامبر تو را برای بیعت احضار میکند!» علی (علیهالسلام) دیگر بار پاسخ داد: «سبحانالله! ابوبکر مدعی احراز مقامیاست که در شان او نیست!»
رد و بدل شدن گفتگو سبب ایجاد ولوله در میان جمعیت شده بود، و مطالب فراموش شدهای را به ذهن آن نامرد مردم متبادر مینمود. عمر اندیشید که اگر کار بدین منوال ادامه پیدا کند، نوک حمله آنان خواهد بود و علی (علیهالسلام)در این میدان سر بلند و پیروز خواهد بود. لذا، خود وارد صحنه شد. فریاد زد: «بیرون آیید! و گرنه خانه را بر سرتان به آتش خواهم کشید [۲۱۳] ». فاطمه زهرا (علیهاالسلام) پرسید: «مگر چه شده است؟» عمر پاسخ داد: «علی و عباس و بنیهاشم باید به مسجد آمده با ابوبکر
[ صفحه ۱۲۲]بیعت کنند!» فاطمه (علیهاالسلام) فرمود: «کدام خلیفه؟ امام مسلمانان هم اکنون درون خانه بر جسد (تربت) پیامبر نشسته است». عمر گفت: «از این لحظه امام مسلمانان ابوبکر است که مردم با او در سقیفهی بنی ساعده بیعت کردند». فاطمه (علیهاالسلام) فرمود: «و اگر نیاید؟» عمر گفت: «خانه را با ساکنانش به آتش میکشیم!» فاطمه (علیهاالسلام) فرمود: «عمر میخواهی خانه ما را آتش بزنی؟» عمر گفت: «آری! [۲۱۴] » مردم گفتند: «او دختر پیامبرخداست!!» عمر گفت: «هر که میخواهد باشد. من از دختر پیامبر خدا باکی ندارم! [۲۱۵] ».
در این هنگام زبیر با شمشیر آخته در مقابل آنان قرار گرفت و گفت که آن را در نیام نکند تا اینکه مردم با علی بیعت کنند؛ اما پایش لغزید و برو در افتاد. به فرمان عمر، مردم بر سر او ریختند و شمشیرش ستاندند
[ صفحه ۱۲۳]و به سنگ بزدند [۲۱۶] .
بیشرمی را بنگر که پیروان کفر پیشهی این دوزخی چگونه بر این عمل فخر و مباهات میکنند. شاید دست خداوند است که حادثه باید از زبان خود آنان بازگو شود تا آیندگان در وجودش به دیدهی شک ننگرند.
حافظ ابراهیم (م ۱۳۵۱ ق)، شاعر فاسق و فاجر و کفر پیشهی نیل که در رستخیز دهانش پر آتش خواهد بود، چنین میسراید:
و قوله لعلی قالها عمر
اکرم بسامعها اعظم بملقیها
حرقت دارک لا ابقی علیک بها
ان لم تبایع و بنت المصطفی فیها
ما کان غیر ابیحفص یفوه بها
امام فارس عدنان و حامیها
(محمد حافظ ابراهیم [۲۱۷] .)
۱) و این گفتاریست که عمر به علی گفت. چه گرامی شنوندهای و چه بزرگ گویندهای.
۲) اگر بیعت نکنی رخصت ماندن در خانه را به تو نداده آن را به آتش میکشم؛ هر چند که دخت مصطفی در آن باشد.
۳) جز ابوحفص کس جرات لب گشودن به چنین سخنی را نداشت، آنهم مقابل شهسوار و حامی دودمان عدنان.
آنگاه عمر قدمی پیش نهاد و آتش به در سرا افکند:
و اجمعوا الامر فیها بینهم و غوت
لهم امانیهم و الجهل و الامل
ان یحرقوا منزل الزهراء فاطمه

فیاله حادث مستصعب جلل
[ صفحه ۱۲۴]بیت به خمسه جبریل سادسهم
من غیر ما سبب بالنار یشتعل
(علاءالدین حلی)
۱) امید و آروز و نادانی گمراهشان کرد، تا متفق و هم کلام شدند.
۲) که خانه فاطمه زهرا را آتش بزنند. وه، چه کار بزرگی و چه کردار ناشایستی.
۳) چرا باید خانهای که خمسهی طیبه در آن جای داشتند و جبریل شمشین آنها بود،سوزانده شود؟
درب نیم سوخته با لگد آن ناجوانمرد باز شد:
تا در بیت الحرام از آتش بیگانه سوخت
کعبه ویران شد حرم از سوز صاحبخانه سوخت
شمع بزم آفرینش با هزاران اشک و آه
شد چنان کز دود آهش سینهی کاشانه سوخت
آتش در بیت معمور ولایت شعله زد
تا ابد زان شعله هر معمور و هر ویرانه سوخت
آه، از آن پیمان شکن کز کینهی خم غدیر
آتشی افروخت تا هم خم و هم پیمانه سوخت
لیلی حسن قدم چون سوخت از سر تا قدم
همچو مجنون عقل رهبر را دل دیوانه سوخت
گلشن فرخ فر توحید آندم شد تباه
کز سموم شرک آن شاخ گل فرزانه سوخت
گنج علم و معرفت شد طعمهی افعی صفت
تا که از بیداد دونان گوهر یکدانه سوخت
حاصل باغ نبوت رفت بر باد فنا
خرمنی در آرزوی خام آب و دانه سوخت
کرکس دون پنجه زد بر روی طاوس ازل
عالمیاز حسرت آن جلوهی مستانه سوخت
(آیه الله محمد حسین غروی اصفهانی)
[ صفحه ۱۲۵]درب از هم گشوده شد؛ اما چه گشوده شدنی؟ گشوده شدنی به بهای خلیدن گل میخ درب به سینهی عصمت داور، زهرای اطهر:
سینهای کز معرفت گنجینهی اسرار بود
کی سزاوار فشار آن در و دیوار بود؟
(آیه الله محمد حسین غروی اصفهانی)
همو در دیوان «الانوار اقدسیه» اش گوید:
ولست ادری خبر المسمار
سل صدرها خزینه الاسرار
داستان میخ در را نمیدانم که چگونه است؟ از سینهی زهرا که مخزن اسرار است سوال کن.
عمر با دستی بر تازیانه و دستی بر نیام شمشیر وارد خانه گردید. فاطمه اطهر هراسن فریاد خود را به ای بابا! ای رسولالله! بلند نمود. عمر غضب آلود غلاف شمشیر را بر پهلوی فاطمه زهرا (علیهاالسلام) فرود آورد، که استخوان پهلو بشکست و محسن در جنین سقط شد [۲۱۸] . دخت پیامبر که دیگر تاب تحمل درد را نداشت بر زمین افتاد و ناله کنان فرمود:
«یا فضه الیک فخذینی! فوالله لقد قتل ما فی احشائی من حمل [۲۱۹] !»
ای فضه! مرا دریاب. به خدا سوگند، فرزندی که در شکم داشتم شهید شد.
پس از آن، دار و دستهی آنان وارد خانه شدند. عمر که جرات یافته بود ریسمانی به گردن امیرمومنان افکند و حضرت را کشان کشان به سوی مسجد برد [۲۲۰] .
فاطمه زهرا (علیهاالسلام) که ناظر واقعه بود به سختی خود را به علی (علیهالسلام) رسانید، دست در دامن علی (علیهالسلام) افکند و میان او و آن
[ صفحه ۱۲۶]گروه حائل شد. عمر قنفذ را مخاطب قرار داده فرمانش داد تا دست فاطمه (علیهاالسلام) را از دامان علی (علیهالسلام) کوتاه کند. قنفذ آن چنان با تازیانه بر بازوان زهرای اطهر (علیهاالسلام) فرود آورد، که از شدت ضربه دملی ایجاد شد [۲۲۱] :
و الاثر الباقی کمثل الدملج
فی عضد الزهراء اقوی الحجج
(آیه الله محمد حسین غروی اصفهانی)
و اثر (ضربت) که مانند دملی در بازوی زهرا بر جای ماند، محکمترین دلیل است.
علی (علیهالسلام) در حالی که به زور به سوی مسجد رانده میشد سعی داشت تا روی خود را بر گردانده از وضعیت فاطمه (علیهاالسلام) آگاه گردد؛ اما ریسمانی که بر گردن داشت او را مانع بود. در راه مسجد مردی از یهود چون علی (علیهالسلام) را با آن حال و کیفیت نظاره کرد اسلام اختیار نمود و شهادتین را بر زبان آورد. از او پرسیدند که چه چیزی تو را واقف بر حقانیت اسلام نمود؟ پاسخ داد: «مظلومیت علی!…».
علی چون به قبر پیامبر خدا رسید این آیهی قرآن را تلاوت نمود [۲۲۲] .
(یا بن ام ان القوم استضعفونی و کادوا ان یقتلوننی… [۲۲۳] .)
ای پسر مادرم! این قوم مرا زبون یافتند و نزدیک بود مرا بکشند…
چون علی (علیهالسلام) به مسجد رسید عمر از او خواست تا با ابوبکر بیعت کند. حضرت در جواب او فرمود: «من به خلافت سزاوارترم. با شما بیعت نخواهم کرد و این شمایید که بادی با من بیعت کنید!» عمر گفت: «تو را رها نخواهم کرد تا بیعت کنی!» علی (علیهالسلام) فرمود: «عمر!
[ صفحه ۱۲۷]پستان را بدوش، تا سهمی عایدت گردد. امروز گره خلافت را برای وی محکم ببند تا فردا برای تو باز گرداند. به خدا سوگند، که بیعت نخواهم کرد». عمر گفت: «در این صورت گردنت را خواهم زد!» علی (علیهالسلام) فرمود: «اگر چنین کنید بندهی خدا و برادر پیامبر را به قتل رسانیدهاید!» عمر گفت: «بندهی خدا بله، اما برادر رسول خدا خیر [۲۲۴] !»
اما از فاطمه (علیهاالسلام) بشنوید:
او که بر اثر ضربت عدو بیهوش بر زمین افتاده بود؛ چشم گشود. چون علی (علیهالسلام) را ندید فرمود: «فضه! علی کجاست؟» فضه پاسخ داد: «علی را به سوی مسجد بردند». فاطمه زهرا (علیهاالسلام) دست حسن و حسین خود را گرفت و روانهی مسجد پیامبر خدا شد. خبر رفتن فاطمه به سوی مسجد در شهر مدینه منتشر گردید. جمع فراوانی از زنان بنیهاشم به حضرتش ملحق شدند. چون فاطمه زهرا (علیهالسلام) به مسجد رسید فرمود:
«از پسر عمویم دست بردارید، و گرنه به آن خدایی که محمد را به حق برانگیخت، گیسوان خود را پریشان کرده پیراهن رسول خدا را بر سر افکنده به سر مزار پدرم خواهم رفت و به درگاه احدیت ندبه خواهم نمود و بر شما نفرین خواهم کرد.یقین بدانید که ناقهی صالح در نزد خدا از من گرامیتر، و بچهی آن ناقه از فرزندانم عزیزتر نیست [۲۲۵] ».
سخنان آتشین فاطمه (علیهاالسلام) و امتناع علی (علیهالسلام) و بر ملا
[ صفحه ۱۲۸]شدن حقایق از سوی یاران وفادار به حضرت، سبب گردید که ابوبکر و عمر و یاران آندو به هراس افتند و دست از علی (علیهالسلام) بردارند. [۲۲۶] .
به شهادت تاریخ و تاریخ نگاران این واقعه شش روز پس از رحلت پیامبر خدا اتفاق افتاد.
[ صفحه ۱۲۹]برگرفته از کتاب ترجمه مستند فاطمه زهرا (س) نوشته آقای عزیز الله عطاردی قوچانی

روبات عترت

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *