سر پنهانی قبر حضرت فاطمه

دخترم، اینها وصیّتهای مادرت فاطمه علیهاالسلام بود. دیدی مادرت چه دل پرخونی از دشمنانش داشته و نه از دشمنان که از تک تک مردم مدینه به جز چند نفر که وفا و صفا داشتند؟! آن روز هم که خطبهی مادر را میخواندم و تشریح میکردم یادت هست که فاطمه علیهاالسلام چه خطاب و عتابهائی در مسجد به مردم کرده بود؟!
-آری پدر، بیاد دارم مادرم با چه شوری و عتابی با مردم صحبت مینمود! ولی پدر عزیزم…!!
و بعد هر دو به فکر فرورفتند. چند لحظه هر کدام در افکار خود غوطهور بودند که ناگهان دختر که گویی چیزی یادش بیاید، رشتهی افکار پدر را بهم ریخت و پرسید:
– راستی چطور میشود که مادرم زهرا علیهاالسلام این همه وصیّت کرده باشد؟! مگر هر کسی بیش از یک وصیّت دارد؟
[ صفحه ۳۴]پدر نگاهی از روی تحسین به دخترش کرد و بعد سر بزیر انداخت و جواب فرزندش را شروع کرد، مثل اینکه قبلاً جوابش را حاضر کرده بود:
– دخترم لازم نیست هر کس یک وصیّت داشته باشد و یا یکبار وصیّت کند. ممکن است شخصی چند بار و یا چند نوع وصیّت کند، و نیز میشود مطالبی را بگوید و مطالب دیگر را بنویسد، و یا در چند مرحله مطالبی را بگوید و یا بنویسد.
در این وصیّتهائی هم که از مادرت فاطمه علیهاالسلام گفتم شاید همینطور بوده است، و یا اینکه بعضی از این وصیّتها در اصل یکی است، و فقط طریقهی نقلشان فرق دارد، چنانچه دیدی بعضی از آنها بسیار شبیه یکدیگر هستند.
اینجا دختر احساس کرد که گویا پدر را خسته کرده است و معذرت خواهی کرد. پدر هم که خوب فهمید هنوز در دل دخترش خیلی حرف مانده با مهربانی گفت: بگو دخترم، اگر تا قیامت از این سوالها بکنی من هم مینشینم و جواب میگویم. لبخند چهرهی هر دوشان را بازکرد و رو به پدرش کرد و پرسید:
– پدرم، من از این راهنمائی شما تا بحال چنین فهمیدم که قبر مادرم بنا به وصیّت خودش مخفی است، و هیچکس از آن اطلاعی ندارد.
– آری دخترم، هیچکس قبر مادرت را نمیداند، هیچکس…
که یک مرتبه حرف در دهانش ماند و زود گفت: جز یک نفر.
دخترکه به نظرش روزنهی امیدی به رویش بازشد پرسید: بابا آن یک نفر کیست؟ خوب چرا از او نمیپرسیم که قبر مادرم کجا
[ صفحه ۳۵]است؟!
– دخترم، آخر آن شخص هم از ما مخفی است و جای او را نمیدانیم. تازه اگر بدانیم و او را به بینیم هم بما نخواهد گفت. چون این مسئله باید مخفی بماند و مخفی باشد، و آن شخص فرزند همین زهرا علیهاالسلام امام زمانمان است، که خداوند چشم و قلب ما را با زیارتش روشن کند.
دختر که از این راه مشکلش حل نشد مطلب تازهای به ذهنش رسید و پرسید: بابا، آن چند نفر که در تشییع و نماز مادرم حاضر شدند چه کسانی بودند؟
پدر گفت: دخترم خوب سوالی کردی، دربارهی آنان حدیثی هست که هم جواب تو و هم شناخت مقام و منزلت آنها است:
امیرالمومنین (ع) فرمود: سلمان فارسی و مقداد و ابوذر و عمار و حذیفه از آنان هستند، و من امامشان هستم، و همانان هستند که بر جنازهی فاطمه علیهاالسلام نماز خواندند.
دخترم حال که اینها را دانستی، و بیشتر با این مسئله آشنا شدی باید بگویم، در اینکه چرا فاطمه علیهاالسلام شب دفن شده و چرا قبرش مخفی است اسراری ما فوق دری و فهم نهفته است.
حالا پدر و دختر هر دو خسته و از گریه از حال رفته بودند. دختر سوال دیگری کرد: خوب بابا حالا چرا مادرم این چنین وصیّت کرد، و ما و همگان از فیض زیارت قبرش محروم ماندیم؟
اینجا بود که پدر دردهای درونیاش را که مسبّب از ریشهی فتنهها بود برای دخترش بازگو کرد:
[ صفحه ۳۶]زمانی از شهادت پیامبرشان نگذشته بود که جمعیت به رهبری منافقین به تجمّعگاهی به نام سقیفه ریختند و همانند گوسفند بلکه از گوسفند بیدرکتر زیر چوب چوپانان منافق به هر طرف که آنها بخواهند رفتند، و حتی به اندازهی گوسفند هم گرگ را تشخیص ندادند، و منّا امیر و منکم امیر سردادند و…!!
مدینهای که هنوز فقدان رسول الله صلی اللَّه علیه و آله را باور نداشت و منتظر بود او برخیزد و منبر برود و دوباره چشم همه روشن شود، یک مرتبه شاهد منظرهای شد که فریاد «لا حرقنّ البیت باهلها» از آن گلوی ناپاک بلند شد،و میدیدند که مردم چگونه با آستینهای پر از هیزم به طرف خانهی وحی میدویدند،گوئی دین خدا دارد از بین میرود؟!!
و البته میدانستند هر کس در اینجا یک خار هیزم بیشتر بیاورد فردا شغلش بهتر و منصبش بالاتر خواهد بود، ولی غافل از اینکه این هیزمها نگاهداری میشود، تا مهدی موعود بدن جبت و طاغوت را با این هیزمها به آتش بکشد.
فردای قیامت آسمان مدینه به همه چیز شهادت میدهد: دودی که از درب خانهی فاطمه علیهاالسلام فضای آنرا پر کرده بود و نعرههائی که از منافقین به هوا بلند بود و نالهی جانسوزی که عرشیان را دگرگون کرده بود! نالهی «یا ابتا یا رسولاللّه، هکذا یفعل بحبیبتک» و صیحهی «یافضهی خذینی» فاطمه علیهاالسلام که بین در و دیوار بجا مانده و قتلگاه جگر گوشهاش محسن برادر حسن و حسین و… و دیوارهای مسجد شاهد بودند که چگونه صاحب محراب و منبر را با سر و پای برهنه وارد مسجد نمودند در حالی که در
[ صفحه ۳۷]گردنش طناب…!
همه شاهد بودند که همسرش آمد و تا او را با آن وضع دید که شمشیر بالای سرش گرفته شده رفت تا نفرین کند، و همین دیوارها و ستونهای مسجد از جاکنده شد و به اطاعت فاطمه علیهاالسلام بالا رفتند و با امر علی (ع) و بازگشت فاطمه از نفرین خود به سر جای خود برگشتند!!
دخترم، مگر در روضهها نشیندهای که کوچههای بنیهاشم شاهد بود که آن نامرد که بعضی ابلهان خلیفهاش میدانند با صدیقهی کبری چه کرد و مادرت او را چه نفرینی کرد، و دعایش بر علیه او مستجاب شد؟
[ صفحه ۳۹]برگرفته از کتاب اما دخترم فاطمه در آستان فاطمه علیها السلام نوشته ب-ام نرجس

روبات عترت

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *