فضه نوبیه، کنیزی در اوج عظمت

فضه نوبیه، کنیزی در اوج عظمت
گاه روح بلند انسان، حصارهای ظاهری و معیارهای مادی را می گسلد و آدمی را به نقطه ای می رساند که حیرت همگان را برمی انگیزد. افرادی که در ظاهر جایگاه بلندی در اجتماع ندارند و در دیدگان ظاهربین مردم، در ردیف قشرهای پایین جامعه شمرده می شوند، اما در عالم معنا و در تعالی روح، گوی سبقت را از بسیاری از بزرگ زادگان و
صاحب منصبان ربوده اند.
فضه، یکی از این افراد بود. زنی بود که در ظاهر کنیزی بیش نبود، اما در زهد، تقوا و پرهیزگاری، جایگاهی بس رفیع داشت. کمر به خدمت بانویی بسته بود که فرشتگان آرزوی خدمت او را داشتند. او خدمتکار سرور زنان عالم، فاطمه زهرا سلام الله علیها بود. عشق و محبت به خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله در وجودش شعله می کشید و در سخنوری و بلاغت یکه تازی کم نظیر بود. فضه، تنها خدمتکار فاطمه سلام الله علیها و خانواده او نبود، بلکه همچون غنچه ای زیبا، با نور پرفروغ نبوی و تربیت والای، فاطمی روز به روز شکفته تر می شد و بر معارف و دانشش افزوده می گشت.
ورقه بن عبدالله ازدی می گوید:
برای زیارت خانه خدا حرکت کردم و به فضل و آمرزش او امیدوار بودم. در حالی که طواف می کردم، به زنی نمکین، با بیانی نافذ برخوردم. زن با فصاحت تمام می گفت: ای خدای بیت الحرام و حافظان گرامی و پروردگار زمزم و مقام و مشاعر بزرگ و خداوند محمد، بهترین موجودات، مرا با سروران پاکیزه و فرزندان آنها محشور فرما. ای حجاج، بدانید سروران من بهترین برگزیدگان هستند و برترین نیکوکاران می باشند، کسانی که عظمتشان از همه والاتر است …
گفتم: ای زن، به گمانم تو از کنیزان اهل بیت هستی؟
گفت: آری.
گفتم: خدمتگذار کدام یک از آنهایی؟
پاسخ داد: من فضه، کنیز فاطمه زهرا علیها السلام دختر محمد مصطفی صلی الله علیه و آله که خداوند بر پدر و شوهر و فرزندانش درود فرستد، هستم.
به او گفتم: خوشا به حال تو. من علاقه مندم با تو سخن بگویم. از تو می خواهم وقتی را قرار دهی تا پرسشی را از تو بپرسم. هنگامی که طوافت تمام شد، در کنار سوق الطعام بایست، تا من نیز بیایم. خداوند به تو پاداش خیر دهد. پس از آنکه از طواف فارغ شدم و خواستم به خانه بازگردم، راهم را از سوق الطعام قرار دادم. فضه در آنجا منتظر من بود. در گوشه ای با یکدیگر نشستیم. به او هدیه ای دادم و خاطرنشان کردم که این صدقه نیست. سپس گفتم: ای فضه، از سرورت فاطمه سلام الله علیها برایم بگو. پس از وفات پدرش از او چه دیدی؟
هنگامی که سخنم را شنید، چشمانش به اشک نشست و در حالی که گریه به او امان نمی داد، گفت: ای ورقه، حزنی عظیم را در وجود من افروختی و آتشی را که در قلبم رو به خاموشی می رفت، برافروختی. پس گوش کن تا برایت از آنچه دیده ام بگویم،
(بدان هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله از دنیا رفت، بزرگ و کوچک بر او گریستند. تمامی نزدیکان، اصحاب، اولیاء، دوستان و بیگانگان غمگین شدند. هیچ فردی را نمی شد یافت که نگرید و یا فریاد نزند. اما در میان تمامی نزدیکان و اصحاب، اندوه و گریه هیچ کس به سرور من، فاطمه سلام الله علیها نمی رسید. هر لحظه حزنش بیشتر می شد و چشمه های دیدگانش، بیش از پیش می جوشید. هفت روز در خانه ماند و همواره ناله می کرد. هر روز گریه و ناله اش از روز قبل بیشتر می شد. صبح روز هشتم که فرا رسید، حزنی را که در دل پنهان کرده بود، آشکار کرد. با حالتی آشفته از خانه خارج شد و سخنان و رفتارش، یاد پیامبر صلی الله علیه و آله را در ذهنها زنده می کرد …)
امام صادق علیه السلام نیز به روایت از پدرانش از قول علی علیه السلام می فرماید:
(پیامبر صلی الله علیه و آله کنیزی به نام فضه نوبیه را برای خدمت به دخترش فاطمه سلام الله علیها قرار داد. او هم به فاطمه سلام الله علیها خدمت می کرد. پیامبر صلی الله علیه و آله دعایی به او آموخت.)
فاطمه سلام الله علیها به فضه فرمود:
آیا آرد خمیر می کنی و یا نان می پزی؟
فضه پاسخ داد:
ای سرور من، من آرد را خمیر می کنم و هیزم می آورم. فضه برای آوردن هیزم حرکت کرد. هنگامی که می خواست هیزمها را بیاورد، به سبب زخمی که در دستش بود، نتوانست. از این رو دعایی را که پیامبر صلی الله علیه و آله به او آموخته بود، خواند:
(یا واحِدُ لَیسَ کَمِثْلِهِ اَحَدٌ، تمیت کل احد و انت علی عرشک واحد لاتأخذه سنه و لا نوم) ناگهان مردی اعرابی پیش آمد و دسته هیزم را برای او تا در خانه فاطمه سلام الله علیها برد.
ابن عباس، در ذیل آیه زیر که در شأن اهل بیت علیهم السلام نازل شده است می گوید:
(یوفون بالنذر و یخافون یوما کان شره مستطیرا و یطعمون الطعام علی حبه مسکینا و یتیما و اسیرا …)
(به نذرهایشان وفا می کنند و از روزی که شرش همه جا را گرفته است، بیم دارند و برای خدا مسکین و یتیم و اسیر را اطعام می کنند.)
حسن و حسین علیهما السلام بیمار شدند. پیامبر صلی الله علیه و آله و عموم مردم ناراحت شدند و به علی علیه السلام گفتند: برای سلامتی آنها نذری کن! علی علیه السلام پاسخ داد: اگر این دو از بستر بیماری برخاستند، سه روز به شکرانه سلامتی آنها روزه می گیرم. فاطمه سلام الله علیها و کنیز وی فضه نیز چنین نذری کردند. چندی نگذشت که حسن و حسین علیهما السلام سلامتی خود را باز یافتند. در این ایام، آل
پیامبر صلی الله علیه و آله آه در بساط نداشتند. از این رو علی علیه السلام نزد شمعون خیبری رفت و سه پیمانه جو از او به قرض گرفت. فاطمه سلام الله علیها پیمانه اول را آرد کرد و از آن نان پخت. علی علیه السلام نیز در مسجد به همراه پیامبر صلی الله علیه و آله نماز خواند و سپس برای افطار کردن به خانه آمد. همین که غذا آماده شد، در خانه به صدا درآمد و سپس مسکینی ندا داد: سلام بر شما ای اهل بیت محمد. من مسکینی از مسلمانانم، مرا سیر کنید، باشد که خداوند شما را با طعامهای بهشتی سیر کند. علی علیه السلام دستور داد تا غذا را به او بدهند و آن روز را به آب افطار کردند. روز دوم را نیز خاندان علی علیه السلام روزه گرفتند. فاطمه سلام الله علیها پیمانه دوم جو را آرد کرد و نان پخت. علی علیه السلام پس از نماز به خانه آمد تا به همراه خانواده اش افطار کند. ناگهان یتیمی به در خانه آمد و گفت: سلام بر شما ای خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله، یتیمی از فرزندان مهاجرین هستم. پدرم شهید شده است. مرا سیر کنید!
آن روز نیز خاندان علی علیه السلام ، غذای خود را به او دادند و خود با آب افطار کردند. روز سوم فرا رسید و خانواده علی علیه السلام بنا بر نذری که داشتند، روزه گرفتند. فاطمه سلام الله علیها نیز آخرین پیمانه جو را آرد کرد و نان پخت. شب سوم نیز همه بر گرد سفره نشسته بودند که ناگهان درب خانه برای سومین بار به صدا در آمد و اسیری گفت: سلام بر شما ای خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله. ما را اسیر کرده اید و اطعام نمی کنید؟ مرا سیر کنید. من اسیرم. این بار نیز خانواده غذایشان را به او داد و سه روز متوالی تنها با آب روزگار خود را گذراندند. پیامبر صلی الله علیه و آله به خانه آنها آمد و آثار گرسنگی را در چهره آنها مشاهده کرد. ناگهان فرشته وحی این آیات را برای پیامبر صلی الله علیه و آله به ارمغان آورد:
(هَلْ اَتی عَلَی الاِنْسانِ حینُ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ یکُنْ شَیئا مَذْکُورا … انما نطعمکم لوجه اللّه لا نرید منکم جزاءا و لا شکورا)
(بر انسان مدتی گذشت و او چیز در خور ذکر نبود … جز این نیست که شما را برای خدا اطعام می کنیم و از شما پاداش و سپاسی نمی خواهیم.)
از جریان ذیل به خوبی برمی آید که فضه تسلّط زیادی بر آیات قرآن داشته است به گونه ای که همه خواسته ها و پاسخهای خویش را فقط با خواندن آیات مناست اظهار می کرده است. توجه به آیات و ترجمه هر یک نشان می دهد که چقدر به تناسب آیات را انتخاب می نموده است.
ابوالقاسم قسری می گوید: در میان بیابان از قافله جدا افتادم. زنی را دیدم و گفتم: تو کیستی.
پاسخ داد: (وَ قُلْ سَلامٌ فَسَوفَ تَعْلَمُون)، (سلام کن) و سپس خواهی دانست.
بر او سلام کردم و گفتم: در اینجا چه می کنی؟
گفت: (مَن یهْدِی اللّه ُ فَلا مُضِلَّ له) کسی را که خداوند هدایت کند، گمراه کننده ای ندارد.
به او گفتم: آیا از طایفه جنیان هستی و یا انسانی؟
گفت: (یا بَنی آدَم خُذوا زینتکم)، ای (فرزندان آدم)، زینتهایتان را از خود دور کنید.
گفتم: از کجا می آیی؟
گفت: (تُنادون مِنْ مَکانٍ بَعیدٍ)، از (مکان دوری) ندا می شوید.
گفتم: مقصدت کجاست؟
گفت: (وللّه علی النّاسِ حجُّ البَیتِ) از برای خدا بر مردم (حج) است.
گفتم: چند روز است از کاروان دور مانده ای؟
گفت: (وَ لَقَدْ خَلَقْنا السَّمواتِ و الأرض فی سته أیام) هر آینه آسمان و زمین را در (شش روز) آفریدیم.
گفتم: آیا غذا می خواهی؟
گفت: (وَ ما جَعَلْناهُم جَسَدا لا یأکُلُون الطَّعام) آنها را جسدی قرار ندادیم که (غذا نخورند).
به او غذا دادم و گفتم: کمی تندتر راه بیا!
گفت: (لا یکَلِّفُ اللّه ُ نَفْسا اِلا وُسْعَها) خداوند هیچ فردی را بیش از (توانش) مکلف نکرده است.
گفتم: پشت سر من سوار شو.
گفت: (لَو کانَ فیهِما آلِههُ اِلاَّ اللّه ُ لَفَسَدَتا) اگر (دو) خدا در زمین و آسمان بود، هر آینه فاسد می شد.
از مرکب پیاده شدم و او سوار شد و گفت: (سبحان الذی سَخَّرَ لَنا هذا) منزه است خدایی که [این حیوان] را برای ما قرار داد.
هنگامی که به کاروان رسیدیم به او گفتم: آیا آشنایی در این قافله داری؟
گفت: (یا داوُد انّا جَعَلْناکَ خَلیفهً فی الارْضِ)، ای (داود) ما تو را در زمین خلیفه قرار دادیم. (و ما محمد الا رسول) (محمد) جز فرستاده ای نیست.(یا یحیی خُذِالکتاب) ای (یحیی) کتاب را بگیر. (یا موُسی إنی أَنَا اللّه ) ای (موسی) من خدا هستم. (این چهار نام، نام پسران او بود)
ناگهان چهار جوان به سوی او دویدند. به او گفتم: اینان کیانند؟
پاسخ داد: (اَلْمالُ والْبَنُون زینَهُ الحَیاه الدُّنْیا) مال و (فرزندان)، زیبایی زندگی دنیوی هستند.
هنگامی که جوانها به او نزدیک شدند، گفت: (یا أَبَتِ استَأجرِهُ اِنَّ خَیر مَنِ استأجرت القوی الأَمین) ای پدر او را به کار گیر، بهترین کسی که برای اجیر کردن مناسب است فرد قوی و امینی است.
آنان نیز چیزهایی به من دادند. زن ادامه داد: (وَ اللّه ُ یضاعفُ لِمَنْ یشاء) خداوند برای آن کس که بخواهد بیشتر می کند آنان نیز مال بیشتری به من دادند.
از جوانان پرسیدم این زن کیست؟
گفتند: این مادر ما فضه، کنیز فاطمه زهرا سلام الله علیها است. در طول بیست سال گذشته جز با آیات قرآن سخن نگفته است.

admin

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *