مشرکان و شهدای جنگ احد

مشرکان همانند گرگهای گرسنه در میان پیکرهای بیجان میگشتند و جگرها و قلبهایی را که روزی با امید به زندگی و داشتن جهانی زیبا و سرشار از آرامش میتپیدند، از هم میدریدند.
«هند» همچون کرکسی درنده بر پیکر «حمزه» فرود آمد. چهرهی خشمگینش، او را به کلاغی آزمند شبیه ساخته بود؛ و صدایش به آوای افعی شباهت داشت:
– حمزه… شکارگر شیران… پیکری بیجان. برخیز ای کُشندهی پدر و برادرم!
هند دشنهای برکشید و اندرون شیر خدا و شیر رسول خدا را از هم درید. آنگاه دست خویش را در اندرون او فرو برد. چنگالهایش در
[ صفحه ۱۲۲]جستجوی جگری گرم بود و لحظهای که به جگر دست یافت، آن را بیرون کشید.
حمزه همچنان آرام خفته بود، در حالی که لایهای از غبار بر چهرهاش نشسته بود.
ماده گرگ، جگر انسان را درید تا آن را در دهان بگردانَد و ببلعد.
بر تپّههای مجاور، زنان مدینه اخبار نبرد را پی میگرفتند. گریز مسلمانان، آنها را به خشم آورده بود. «امّایمن» مشتی خاک بر چهرهی «عثمان» پاشید و فریاد زد:
– این دوک پشمریسی را بستان و با آن پشم بریس و شمشیرت را به من بده!
عثمان خواست به او خبر دهد که پیامبر کشته شده است. خواست بگوید که در میانهی میدان، فریادی شنیده است که: «محمّد را کشتم.» امّا ترجیح داد که سکوت پیشه کند، زیرا امّ ایمن زنی بود به دلیری مردان و این بار نیز مشتی خاک بر چهرهاش میافکند.
عثمان زمام اسبش را کشید و به سوی کوه «جلعب» در حوالی یثرب روانه گشت. گریختگان نیز به دنبال او در راه شدند. او در پیدا کردن نهانگاهها کارآزموده بود: هر لحظه احتمال میرفت که ابوسفیان به مدینه دست یابد.
پیامبر با کولهباری از زخمهای سخت به مدینه بازگشت. علی در حالی که سرخم کرده بود، زخمهای او را شستشو میداد تا خونریزیاش پایان یابد. فاطمه آنگاه که سیمای پدر را آغشته به سیل خون دید، در آستانهی مرگ قرار گرفت. سیل اشک، چون آسمانی که هوای باریدن دارد،
[ صفحه ۱۲۳]از دیدگانش سرازیر شد. در ژرفای جانش، مِهر پنهان مادری بیدار شد که میکوشد فرزندش را به هرگونه که میتواند نجات دهد. به سوی حصیری شتافت و آن را آتش زد. آنگاه، خاکسترش را گردآورد و بر جراحتهای پیامبر پاشید.
این خاکستر توانست سوزش آن شعلهها را فروبنشاند؛ شعلههایی که آب در فرونشاندنشان ناکام گشته بود، امّا خاکستر آنها را رام کرد.
علی به همسرش مینگریست که چگونه بر زخمها مرهم مینهد و بر آنها روغن میمالد تا دردشان فروبنشیند.
فاطمه به شمشیر پدرش و همسرش که خون آنها را فراگرفته بود، خیره شد و دریافت که در کوه اُحُد چه نبرد سختی جاری بوده است.
علی شمشیرش را به سوی فاطمه دراز کرد و گفت:
– این شمشیر را بگیر که امروز به راستی با من بر سرِ صدق بود.
پیامبر نجوا کرد:
– امروز همسر تو رسالت خویش را به انجام رساند. خداوند با شمشیر او، دلیران قریش را هلاک ساخت، تا آن که جبرئیل در میانهی آسمان و زمین ندا برآورد:
– شمشیری جز «ذوالفقار» نیست و جوانمردی جز «علی» نمیتوان یافت. [۳۷] .
فاطمه به همسر خود نگریست و با چشمانی که مِهر از آن میتراوید، او را سپاس گفت: تنها خداست که به ژرفنای جانها آگاه است. تنها اوست که روح این جوانمرد دلیر را میشناسد؛ این جوانمرد که جانش را بر کف
[ صفحه ۱۲۴]گرفته تا به رسول خدا پیشکش کند. محمّد همه چیز اوست و او برای هستی معنایی جز محمّد نمییابد. محمّد بود که در هنگامهی بیم، به او آرامش و آسودگی بخشید…
عثمان و همراهانش پس از سه روز درنگ در کوه، به مدینه بازگشتند. هنگامی که چشم پیامبر به آنان افتاد، گفت:
– به مسافت دوری رفتید!
روزها از پی هم گذشتند و جراحتهای انبوه، رفته رفته التیام یافتند. روح امید به مدینه بازگشت. دیگر بار، مردم به کشت و ساخت و کار و صیقل دادن شمشیرهاشان پرداختند. مومنان دریافتند که فرمان بردن از خدا و رسول، راه پیروزی و سرافرازی است و به بهشتی میانجامد که پهنای آن، آسمانها و زمین است.
فاطمه نیز در خانه به کار خود مشغول شد: آسیاب میچرخاند، گهواره تکان میداد، خانهی کوچکش را اداره میکرد، و زخمهای پیامبر را مرهم مینهاد؛ زخمهایی که میدانست در کجای آن روح ژرف سربرزدهاند. بسا که به «اُحُد» میرفت تا بر حمزه، سید شهیدان، بگرید. او خوب میدانست که رفتن حمزه چه جراحت عمیقی بر قلب پدرش نهاده است.
و سالی دیگر فرا رسید؛ سالی که با خود شادیِ پیروزی را نوید آورد و گل خوشبوی دیگری از گلستان وجود فاطمه به پیامبر پیشکش کرد: حسین، زاده شد که آبروی دنیا و آخرت، و از نزدیک شدگان درگاه خداست.
پیامبر واژههایی آسمانی را در گوش او زمزمه کرد. بسیاری شنیدند
[ صفحه ۱۲۵]که او را بوسید و گفت:
– حسین از من است و من از حسینام. [۳۸] .
حسن که نزدیک بود، سینهکشان پیش آمد تا با موهای برادرش بازی کند. شادمانی کودکانهای وجودش را فراگرفته بود. اینک، چشمهساری تازه در این خانوادهی کوچک میجوشید؛ خانوادهای که پیامبر آن را بنیان نهاد و آسمان، برکت خویش را بر آن بارید.
روزها سپری شدند. پیامبر دامن همّت به کمر زده بود تا انسان بسازد؛ انسانِ صحرا. او میخواست خوی وحشی گری ضمیر انسان را اصلاح کند و در تاریکیهای درونش شعله برافروزد.
بر زمین پهناور خدا، یثرب به فانوسی شبیه بود که در گردبادِ آتش، شعله میگسترانَد، یا زورقی کوچک که در میانهی موجهای سرکش مقاومت میکند. پیامبر و یارانش با طغیانهای جاهلی میستیزیدند و توطئههای یهود را در هم میکوبیدند. در این میان، یهود با دستمایهی نیرنگ و خیانت از تعالیم «تلمود» سیراب میشدند و با دستافکندن به تورات تحریف شده، در قلعهها و حصارهای خود موضع گرفته بودند، با این گمان که در این حصارها ایمن خواهند بود. پشت این قلعهها، کینهای انباشته شده بود که از نسلهای پیشین، از دوران اسارت بابلی تا بازپسین روز هستی، سینه به سینه منتقل میگردد. اینان به «موسی بن عمران» مباهات میکنند، در حالی که «قارون» در عمق جانشان خانه گزیده است. در ژرفنای وجود اینان، صدای به هم خوردن طلا و نقره برپاست. از آن هنگام که «سامری» آنان را فریفت، همواره گوسالهای
[ صفحه ۱۲۶]خودساخته را دست به دست میگردانند و بر درگاه او عبادت میکنند. آن روز هم که «هارون» ایشان را اندرز داد، میخواستند جانش را بستانند. اینان هماناناند که به آن که از دریا رهانیدشان پشت کردند و به گوسالهای بانگ زنان روی آوردند.
آن روز، موسی، خشمگینانه الواح را بر زمین افکند و گریبان برادرش را در چنگ فشرد. هارون ندا داد:
– آنها مرا به ناتوانی درافکندند و میخواستند هلاکم کنند.
چشمها به سوی «سامری» چرخید. موسی که در آستانهی حمله به او بود، فریاد برآورد:
– ای سامری! تو چه کردهای؟
– هیچ! دستساختهای از طلا را دیدم و نَفْسم مرا فریفت.
آنگاه، سامری در بیابان سرگردان شد. ردای خویش را بر دوش افکند و چهرهی فریبگرش را با دست پوشاند. درون سینهی عطشناکش، زوزهی گرگی گرسنه شنیده میشد. بدینسان، سامری در میان دست ساختههایی از شتران و خران گم شد و وطنش همان خاکی گشت که بر سر «قارون» و گنجینههای سرشار از طلای زردش فرود آمده بود. در ژرفنای جان سامری، هنوز این اندیشه بود که گوسالهای تازه بسازد و آن را معبود گیرد. یک وطن برای او کافی نبود: او میخواست «سینا»، سرزمین «کنعان»، «بابِل»، و همهی ریگزارانِ «جزیرهالعرب» را ببلعد.
چنین شد که سامری، رحل خویش را در این سو و آن سوی جزیره افکند و حصارها و قلعههایی ساخت و به تاراج طلا پرداخت. قبیلههای عرب بتهای سنگیِ خود تراشیده یا درختان کاغذ آویخته را
[ صفحه ۱۲۷]میپرستیدند و فرزندانِ سامری، گوسالهای طلایی را که چشم رُبا بود. آنان گرد چنین معبودی حلقه میزدند تا آن که محمّد مبعوث شد.
تاریخ بر کنارهی قلعههای «بنینضیر» ایستاد و نفس در سینه حبس کرد. پیامبر همراه با گروهی از یارانش آمد و آنان را به وفاداری فراخواند. امّا آنها سرشتی خیانتپیشه داشتند: به هرکس که فراشان میخواند، لبخند میزدند و دندانهاشان را که خونابه از آن میتراوید نشان میدادند.
آنان دیدند که پیامبر با یارانی اندک و بیهیچ جنگافزاری بر کنارهی قلعه ایستاده است. گفتند:
– آری ای «ابوالقاسم»! در راهی که دوست میداری، یاور توایم.
و پیامبر ماند و انتظار وفاداری! امّا در ورای دیوارهای قلعهها و حصارها، توطئهای میلاد یافت. فرزندان سامری گرد آمدند، در حالی که برق خیانت در چشمهاشان پیدا بود:
– این، فرصتی است برای ما تا محمّد را سرکوب کنیم.
– آری؛ پیش از آن که او به ما شبیخون زند، ما وی را غافلگیر میکنیم.
– «عزوک»! نزد او برو و با وی سخن بگو. بکوش تا گفتار را به درازا کشی.
– و تو ای «جحاش»! بر فراز دیوار قلعه رو و سنگ بزرگ آسیاب را بر سر او افکن.
عنکبوتها در ضمیر گوسالهای تار تنیدند. امّا پیامبر امّی، آن که نامش را در «تورات» یافته بودند، میدانست که در اندیشهی ایشان چه میگذرد. از این رو قلعه را ترک گفت و شتابان به سوی مدینه بازآمد.
بیست روز قلعهی سامریان در محاصره افتاد تا سرانجام سرنگون شد.
[ صفحه ۱۲۸]علی، «عزوک» را هلاک ساخت و «بنینضیر» تارهای عنکبوتی را برچیدند و کوچ کردند. آنان به دور دست کوچیدند و پیامبر و یارانش نفسی به آسودگی برآوردند. بدینسان، کلمهی پروردگارت به حق پایان یافت و گفته شد: «مرگ بر ستمگران!»
و یثرب، شهری شد نورانی که پرتو نورش همهی تاریخ را روشن ساخت.
[ صفحه ۱۲۹]برگرفته از کتاب بهشت ارغوان :قصه ناتمام صدیقه (ع) نوشته آقای سید کمال

روبات عترت

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *