نور چادر حضرت فاطمه در روایات

چنانچه در «بحار» از «مناقب» و «خرایج» نقل می فرماید: که روایت شده اینکه علی (علیه السلام) قدری جو از یهودی قرض کرد، یهودی از آن حضرت رهن خواست حضرت امیر (علیه السلام) چادر فاطمه را رهن داد و آن چادر از پشم بود.
یهودی برد به خانه و در اطاقی گذاشت. چون شب شد، زن آن یهودی داخل آن اطاق شد برای کاری، دید نوری ساطع است که همه ی اطاق را روشن کرده، زن یهودیّه برگشت نزد شوهرش و خبر داد که چنین نوری مشاهده کردم.
یهودی در تعجّب شد و فراموش کرده بود که چادر فاطمه (علیهاالسلام) در آن حجره است، برخاست و به سرعت روانه ی حجره شد، پس ناگاه دید روشنی چادر پرتو افکنده در اطراف حجره مانند پرتو ماه شب چهارده، که روشنی دهد از نزدیک.
مرد یهودی تعجّب کرد از این نور، خوب که نظر افکند در محل چادر، دانست که این نور از چادر فاطمه است. [۳۱۹] مرد یهودی بیرون شد و اقوام و
[ صفحه ۲۶۶]اقارب خود را از این قصّه خبر داد و زن یهودیّه هم به اقوام و اقارب خود خبر داد. پس هشتاد نفر یهودی همه جمع شدند و ملاحظه ی آن نور را کردند و همه اسلام آوردند [۳۲۰] .
[ صفحه ۲۶۷]اینجا جماعتی از یهود به واسطه ی نور چادر آن حضرت اسلام آوردند، یک جای دیگر هم جماعتی از یهود به واسطه ی جامه های آن حضرت که جبرئیل از بهشت برای آن حضرت آورده بود مسلمان شدند.
چنانچه در «بحار» از «خرایج» نقل می فرماید: روایت شده که یهود عروسی داشتند، آمدند خدمت حضرت رسول (صلی اللَّه علیه و آله) و عرض کردند: ما حق جوار و همسایگی داریم، استدعا داریم از حضرت شما این که فاطمه (علیهاالسلام) را بفرستی تا اینکه مزید عیش ما بشود و بر این مطلب خیلی اصرار کردند.
حضرت فرمود: فاطمه زوجه ی علی بن ابیطالب است و به فرمان اوست، یهود از حضرت رسول (صلی اللَّه علیه و آله) درخواست کردند که شفاعت بفرماید نزد علی (علیه السلام).
و یهود تمام اسباب عیش را از حُلی و حُلل آراسته بودند و گمان می کردند اینکه فاطمه (علیهاالسلام) داخل می شود به عروسی با لباسهای کهنه ی مندرس و می خواستند که آن حضرت را خفّت بدهند.
ناگاه جبرئیل نازل شد و جامه های بهشتی و حُلی و حُلل آورد برای آن حضرت که مثل آن را ندیده بودند، پس صدّیقه ی طاهره (علیهاالسلام) جامه های بهشتی را پوشید و زینت کرد به آن زینت ها، پس مردم در تعجّب شدند از زینت های آن حضرت و رنگ های آن و بوهای آن.
چون حضرت صدّیقه (علیهاالسلام) داخل شد به خانه ی یهود، زنان یهودیّه به سجده افتادند و پیش روی آن حضرت زمین را بوسیدند و به سبب آنچه دیدند خلق کثیری اسلام آوردند از طائفه ی یهود [۳۲۱] .
[ صفحه ۲۶۸]از ذیل خبری که از «بحار» بعد از تفسیر آیه ی نور نقل کردیم که: «مَتی قامَتْ فی مِحْرابِها…» چنین استفاده می شود که حضرت صدّیقه ی طاهره کمال عزّت و نهایت جلال را در زمان حضرت رسول مشاهده می فرماید و بعد از حضرت رسول (صلی اللَّه علیه و آله) خود را ذلیل و خوار می بیند.
و چون حدیث شریفی است و مشتمل بر فضائل و مصائب آن مظلومه است، لهذا مناسب است متمّم حدیث را نقل کنیم:
حضرت رسول (صلی اللَّه علیه و آله) می فرماید: چون که فاطمه در محراب عبادت می ایستد نور آن حضرت مثل ستاره ی درخشنده روشنی می دهد به جهت ملائکه آسمان:
«یَقُولِ اللَّهُ عَزَّ و جلّ لِمَلائِکَتِهِ: یا مَلائِکَتی اُنْظُرُوا اِلی أَمَتی فاطِمَهَ، سَیِّدَهِ اِمائی قائِمَهً بَیْنَ یَدَیَّ تَرْتَعِدُ فَرآئِصُها مِنْ خیفَتی، وَ قَدْ اَقْبَلَتْ بِقَلْبِها عَلی عِبادَتِی، اُشْهِدُکُمْ اِنّی قَدْ آمِنْتُ شیعَتَها مِنَ النَّارِ.
وَ اِنِّی لَمَّا رَأَیْتُُها ذَکَرْتُ ما یُصْنَعُ بِها بَعْدِی، کَاَنِّی بِها وَ قَدْ دَخَلَ الذُّلُّ بِیْتَها، وَ انْتَهَکَتْ حُرْمَتُها، وَ غَصِبَتْ حَقُّها، وَ مُنِعَت اِرْثُها، وَ کُسِرَ جَنْبُها، وَ اُسْقِطَتْ جَنینُها، وَ هِیَ تُنادِی: یا مُحَمَّداه! فَلا تُجُابُ، وَ تَسْتَغیثُ، فَلا تُغاثُ.
[ صفحه ۲۶۹]فَلا تَزالُ بَعْدِی مَحْزُونَهً، مَکْرُوبَهً، باکِیَهً، تَتَذَکَّرُ اِنْقِطاعَ الْوَحْیِ عَنْ بَیْتِها مَرَّهً، وَ تَتَذَکَّرُ فِراقِی اُخْری، وَ تَسْتَوْحِشُ اِذا جَنَّهَا اللَّیْلُ لِفَقْدِ صَوْتِیَ الَّذی کانَتْ تَسْتَمِعُ اِلَیْهِ اِذا تَهَجَّدَتْ بِالْقُرْآنِ، ثُمَّ تَری نَفْسَها ذَلیلَهً، بَعْدَ اَن کانَتِ فِی اَیَّامِ اَبیها عَزیزَهً.
فَعِنْدَ ذلِکَ یُؤْنِسُهَا اللَّهُ تعالی ذِکرُه بِالْمَلائِکَهِ، فَنادَتْها بِما نادَتْ بِهِ مَرْیَمَ بِنْتَ عِمْرانَ فَتَقُولُ: یا فاطِمَهُ (اِنَّ اللَّهَ اصْطَفیکِ وَ طَهَّرَکِ وَ اصْطَفیکِ عَلی نِساءِ الْعالَمینَ)، یا فاطِمَهُ (اُقْنُتِی لِرَبِّکِ وَاسْجُدِی وَ ارْکَعِی مَعَ الرَّاکِعینَ).
ثُمَّ یَبْتَدِی ءُ بِهَا الْوَجَعُ فَتَمْرُضُ، فَیَبْعَثُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ اِلَیْها مَرْیَمَ بِنْتَ عِمْرانَ تُمَرِّضُها وَ تُؤنِسُها فِی عِلَّتِها، فَتَقُولُ عِنْدَ ذلِکَ: یا رَبِّ اِنّی قَدْ سَئِمْتُ الْحَیوهَ وَ تَبَرَّمْتُ بِاَهْلِ الدُّنْیا، فَاَلْحِقْنِی بِاَبِی، فَیُلْحِقُهَا اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بی، فَتَکُونُ اَوَّلَ مَنْ یَلْحَقُنی مِنْ اَهْلِ بَیْتِی، فَتَقْدُمُ عَلَیَّ مَحْزُونَهً، مَکْرُوبَهً، مَغْمُومَهً، مَغْصُوبَهً، مَقْتُولَهً.
فَاَقُولُ عِنْدَ ذلِکَ: اَللَّهُمَّ الْعَنْ مَنْ ظَلَمَها، وَ عاقِبْ مَنْ غَصَبَها، وَ ذَلِّلْ مَنْ اَذَلَّها، وَ خَلِّد فی النَّارِ مَنْ ضَرَبَ جَنبَیْها حَتَّی اَلْقَتْ وَلَدَها.
فَتَقُولُ الْمَلائِکَهُ عِنْدَ ذلِکَ: آمینَ [۳۲۲] ».
[ صفحه ۲۷۰]مسلمانان! حضرت رسول (صلی اللَّه علیه و آله) در اینجا نفرین می فرماید در حقّ کسی که
[ صفحه ۲۷۱]جنین حضرت صدّیقه را زد تا آنکه افتاد.
نمی دانم چه حالتی داشت (در) زمین کربلا! چه وقت؟
آن وقتی که جگرگوشه ی صدّیقه ی کبری حضرت سیّدالشّهداء (علیه السلام) از بالای زین بر روی زمین قرار گرفت.
وَ فِی «الْبِحار»:
«قالَ صاحِبُ الْمَناقِبِ وَ مُحَمَّدَ بْنُ اَبی طالِبٍ: وَ لَمَّا ضَعُفَ (علیه السلام) نادی شِمْرٌ (لعنهُ اللَّه): ما وُقُوفُکُمْ؟ وَ ما تَنْتَظِرُونَ بِالرَّجُلِ؟ قَدْ اَثْخَنَتْهُ الْجَراحُ وَالسَّهام.
اِحْمَلُوا عَلَیْهِ ثَکَلَتْکُمْ امّهاتِکُمْ، فَحَمَلُوا علیه مِنْ کُلِّ جانِبٍ.
فَرَماهُ الْحَصینُ بْنُ نُمَیَْرٍ فی فیهِ (علیه السلام) وَ اَبُواَیُّوبِ الْغَنَوِیِّ بِسَهْمٍ فی حَلْقَهِ، وَ ضَرَبَهُ زَرْعهُ بْنِ شَریکِ التَّمیمیِ وَ کانَ قَدْ طَعَنَهُ سَنانُ بْن اَنَسِ النَّخَعِی فی صَدْرِهِ، وَ طَعَنَهُ صالِحُ بْن وَهَب المزنی عَلی خاصِرته، فَوَقَعَ (علیه السلام) اِلَی الْأَرْضِ [۳۲۳] عَلی خدِّهِ الْاَیْمَنِ، ثُمَّ اسْتَوی جالِساً وَ نَزَعَ
[ صفحه ۲۷۲]السَّهْمَ مِنْ حَلْقِهِ» [۳۲۴] .
(نه ذوالجناح دگر تاب استقامت داشت
نه سیدالشهداء بر جدال طاقت داشت
هوا ز باد مخالف چه قیرگون گردید
عزیز فاطمه از اسب سرنگون گردید)
بلند مرتبه شاهی ز صدر زین افتاد
اگر غلط نکنم عرش بر زمین افتاد [۳۲۵] .
اَلا لَعْنَهِ اللَّهِ عَلَی الْقَوْمِ الظَّالِمینَ
[ صفحه ۲۷۳]در کیفیت حواشی این کتاب و توضیح ارتباط متن با حواشی
مخفی نماند که متن و حواشی این کتاب هر دو تألیف خود مصنف است، و اعتقاد مصنف چنان است که حواشی این کتاب بیشتر از متن قابل توجه اهل علم و معرفت است.
زیرا که در متن کتاب ملتزم بوده که نوع مردم از آن منتفع بشوند، لهذا کمتر مطالب علمیه در متن مندرج شده، به خلاف حواشی که نوعاً مطالب علمیه (در آن) مندرج شده، از قبیل ردّ و ایراد و دفع شبهه ی بعضی اخبار با بیان مراد، یا معنای تازه از لغات اخبار و یا توضیح بعضی از اعراب کلمات اخبار، یا ذکر بعضی از حکایات یا اخبار مناسب با متن کتاب.
و به علاوه ذکر پاره ای از اشعار عربی و فارسی چه در مصائب و چه در مناقب و چه در مطالب، چه از خود مصنّف و چه از بعضی اساتید از قبیل حکیم سنائی یا نظامی یا سعدی یا قاآنی یا عمان و امثال اینها که کمتر می توان پیدا کرد…
[ صفحه ۲۷۵]تقریظ علامه آخوند ملا محمدحسین فشارکی
تقریظ عمده العلماء والمجتهدین، فخر الفقهاء والمحدّثین، ناصر الملّه والدّین، ظهیر الاسلام و المسلمین فقیه اصولی، عالم جلیل علّامه مجتهد آخوند ملّا محمّد حسین فشارکی (۱۲۶۶- ۱۳۵۳).
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد للّه و صلی اللّه علی خیر خلقه محمّد و آله الطّاهرین و لعنه اللَّه علی اعدائهم اجمعین.
و بعد چون جناب مستطاب، نخبه الفضلاء و الصّلحاء العظام، صاحب المناقب والمفاخر، الجمیله الحسب، الجلیل النّبیل، ذی المَجد والشّرف والرّفعه، ابوالمکارم والفضایل، البریّ من کلّ شین، آقا میرزا عبدالحسین الشّهیر بخوشنویس، لأزال محفوظاً مؤیداً مسدّداً بتوفیق اللّه تعالی عزّ اسمه العظیم، تألیفی در فضایل و مناقب و مصائب سیّده نساء عالمین، صدّیقه طاهره (علیهاالسلام)، مشتمل بر مجالسی که ملاحظه ی کثیری از آنها را احقر کرده که از مآخذ معتمده و اصول متقنه و اخبار معتبره، مشتمل بر بیانات وافیه کافیه مرضیّه محبوبه در شریعت مقدسّه بود، که می توان گفت مجلس مذاکره این مؤلّف شریف و کتاب منیف، از مجالس محبوبه ی مرضیّه نزد خدا و رسول و ائمّه (علیهم السلام) است.
و مجلس علم و مجلس نزول رحمت و برکات الهیّه است و مجلس مغفرت و
[ صفحه ۲۷۶]مجلس معرفت و مجلس اجابت دعوات است از برای حاضرین و متمسّکین به استماع آن معارف و فضائل و مناقب.
و سزاوار بر اهل ترویج و منبر و ذاکرین مصائب، این است که قدر این جمع شریف را بدانند و زحمت ایشان را تشکّر بفرمایند و از روی آن بخوانند، بلکه عامّه ی مؤمنین نسخه ی آن را مراجعه و مذاکره و در مجالس خود قرائت بنمایند که به مثوبات جمیله و برکات الهیّه و وصول به حوائج خود به توسّل به این مذاکره فایز و مایل شوند.
لهذا محض توسّل خودم به خانواده ی عصمت و طهارت و به صدّیقه طاهره (صلوات الله علیهم و علیها) و محض ارائه اخوان ایمانی و اطّلاع اهالی منابر و ذاکر فضائل و مصائب، تصدیع دادم که قدر این نسخه ی شریفه را بدانند و آن را مرجع و مأخذ منابر و وسائل خود قرار بدهند و از طبع این نسخه ی نفیسه، که اسبا سهولت تشرّف است به برکات مذاکره ی او و اطّلاع بر مضامین او، اوّلاً خود متشکّر هستم و ثانیاً عموم اهالی ایمان متشکّر باشند و وجود این نسخه را در خانه های خود، اسباب نزول برکات الهی بدانند.
والسّلام علی المولّف السّدید، و اخوانی المؤمنین و رحمهالله و برکاته.
حرّره الاحقر حسین بن جعفر الفشارکی فی لیله هفتم
شهر جمادی الاولی سنه ی ۱۳۲۸٫
پاورقی
[۱] لقمان: ۲۷٫
[۲] اسراء: ۷٫
[۳] بقره: ۳۰٫
[۴] حجر: ۲۹، صاد: ۷۲٫
[۵] شمس: ۷- ۱۰٫
[۶] یس: ۱۲٫
[۷] نساء: ۱۷۴٫
[۸] دخان: ۳۲- ۳۳٫
[۹] بقره: ۱۲۹٫
[۱۰] نور: ۳۶- ۳۷٫
[۱۱] تفسیر أطیب البیان: ۱۳/ ۲۲۵٫
[۱۲] شواهد التنزیل: ۱/ ۷۶ ح ۸۹، عوالم: ۱۱/ ۷۸٫
[۱۳] عوالم: ۱۱/ ۱۹۰٫
[۱۴] بحار: ۴۷/ ۳۹۳ ح ۱۱۵٫
[۱۵] جهت ملاحظه شرح حال ایشان: ر. ک. رجال اصفهان: ص ۱۹۹، اعیان الشیعه: ۷/ ۴۳۸، نقباء البشر: ۲/ ۵۵۷ شماره ی ۹۷۷، ریحانه الأدب: ۴/ ۳۴۲٫
[۱۶] ر. ک. نقباء البشر: ۱/ ۲۲۴ شماره ی ۴۸۴٫
[۱۷] رجال اصفهان: ص ۳۹۹٫
[۱۸] دانشمندان و بزرگان اصفهان (تذکره القبور): ص ۴۱۰، زندگینامه ی رجال و مشاهیر ایران: ۵/ ص ۱۵۹، گلزار جاویدان: ۲/ ۱۱۳۲، مختصری از شرح حال او نیز در اعیان الشیعه: ۷/ ۴۳۸، الذریعه: ۳/ ۴۶۰ شماره ۱۶۸۱ آمده است.
[۱۹] دانشمندان و بزرگان اصفهان (تذکره القبور): ص ۴۱۰٫
[۲۰] لمؤلّفه فی مناقبها و مصائبها (علیهاالسلام).
چون به فرمان خدا عزّوجلّ
سر زد از شام عدم، صبح ازل
انبیاء و اولیاء برخاستند
جملگی بزم ولا آراستند
ساقی بزم «الست» از جای خاست
قامت همچون قیامت کرد راست
بود در دستش می از خم «الست»
پس بگفت آیا نباشد می پرست؟
در جواب این خطاب مستطاب
ز انبیاء لفظ بلی آمد جواب
پس یکایک را، ز می مدهوش کرد
حلقه های بندگی در گوش کرد
بعد از آن آمد به نزد اولیاء
تا که بیند کیست می گوید بلی
گفت هان ای باده خواران الصّلا
کیست تا نوشد می از جام ولا؟
داد پاسخ دخت خیر المرسلین
طهر اطهر زهره ی زهرا جبین
ساقیا برخیز از جام «الست»
ساغری ده تا شوم مدهوش و مست
گفت ساقی کی دُرِّ بحر وجود
باده نوش ساغر بزم شهود
شرط آشامیدن این می نخست
این بود کز ما سوی الله دست شست
پس مهیای بلا باید شدن
گر بقا خواهی فنا باید شدن
اوّل این مِی بود، درد و بلا
آخرین این مِی بود، قرب و ولا
این می ای باشد که نوشند اولیاء
زآنکه فرمود البلاء للولاءِ
گفت زهرا آن مه برج حیا
نازنین فرزند ختم انبیاء
یکه تاز عرصه ی ملک شهود
گوهر یکتای دریای وجود
ساقیا با صد شتاب از جای خیز
بیشتر جام مرا لبریز ریز
هان مگر از اولیاء من کمترم
یا نه من، شیر خدا را همسرم!!
یا مگر از اولیاء من نیستم
یا که دخت مصطفی من نیستم!!
علّت ایجاد را من عترتم
فاش گویم بلکه روح علّتم
ساقیا می ده که این می خوردنی است
هر که زین می مست شد او مست نیست
ساقی آن می ده، که از دار فنا
زود رو آرم به اقلیم بقا
ساقیش جام می ای لبریز ریخت
وندر آن خاک غم ایّام ریخت
آمد و با صد هزاران احترام
خدمت او، پس به دستش داد جام
باده نوش ساغر بزم و لا
ساغری نوشید زان جام بلا
بس که جامش بود لبریز و گران
بیشتر نوشید مِی از دیگران
زین سبب بود آن که او اندر جهان
بیشتر صدمه کشید از دشمنان
هیجده سال اندر این دار فنا
زندگانی کرد با رنج و عنا
با وجود آنکه قرص آفتاب
بود نان خوان آن علیا جناب
از برای قرص نانی روز و شب
بود اندر محنت و رنج و تعب
بس که کرد ایثار در راه خدا
شد ز حق نازل به شأنش هل اتی
با وجود آنکه بُد جان جهان
روح پاک خاتم پیغمبران
جان او فانی پی نانی شدی
زتا کنیزش مریم ثانی شدی
زانکه از بهر کنیزش آمده
ز آسمان مانند مریم مائده
آنکه نُه افلاک در فرمان او
همچه گویی هست در چوگان او
عرش با این رتبه خاک درگهش
اطلس چرخ نهم فرش رهش
کی روا باشد که باشد چاکرش
وصله دار از لیف خرما چادرش
آنکه گردید این سپهر زرنگار
از وجودش خلق در آغاز کار
کی سزد کز جور چرخ کج مدار
ز آسیا کردن ز خون بندد نگار
آنکه از نورش نجوم آسمان
روشنائی بخش شد اندر جهان
وز وجودش آسیای نیلگون
در تحرک آمدی بعد از سکون
عاقبت از کجروی چرخ دون
دستش از دستاس گشتی غرق خون
آنکه کردی فخر، جبریل امین
بر ملایک زان وجود نازنین
آنکه اندر خانه اش روح الامین
می نشد بی اذن وارد، هان ببین
که چگونه سامری یعنی عُمَر
ایستاده تا زند آتش به در
بانک زد آن سامری نابکار
همچون عجلی که بود او را خوار
یا علی بیرون بیا از خانه ات
ورنه آتش می زنم کاشانه ات
آمد اندر پشت در دخت رسول
گفت ناموس خدا یعنی بتول
کی عمر بر گو به من ای بی حیا
که چه می خواهی همی از جان ما
نگفت بر گو شوهرت آید برون
تا به مسجد گردم او را رهنمون
هر بیعت با امیرالمؤمنین
جانشین حقّ ختم المرسلین
الغرض چون آن ولی کردگار
نآمد از خانه برون، انجام کار
پس عمر آتش به در افروختی
تا که نصف باب خانه سوختی
از لگد در را عمر بی واهمه
زد به پهلوی جناب فاطمه
پس زد او را و جفا بر وی نمود
بازویش از تازیانه شد کبود
بس ستم شد بر تن ناکام او
سقط شد آن طفل محسن نام او
چند روزی بیش زهراء بتول
می نکرد او زندگی بعد از رسول
لیکن از جور و جفای مشرکین
بود با درد و غم و محنت قرین
بُد غذای او همه خون جگر
شربت آبش همه اشک بصر
غیر ناله همدمی دیگر نداشت
غیر سایه محرمی دیگر نداشت
بس که قلب نازنینش سوختی
آتش اندر ماسوی افروختی
جسم پاکش گشت رنجور و ضعیف
وز ستم گردید نالان و نحیف
اینقدر صدمه کشید اندر جهان
که زبان را نیست یارای بیان
مرغ روحش عاقبت در هم شکست
چون قفس تن را بر طوبی نشست
چون روانش گشت از جسمش جدا
رفت و منزل کرد در قرب خدا.
[۲۱] شعراء: ۸۸٫
[۲۲] مائده: ۵۴٫
[۲۳] گفتار امیرالمؤمنین علی (علیه السلام)، ترجمه ی هدایهالعلم و غررالحکم: ۲/ ۱۲۲۲ حرف قاف، حدیث ۱۰۱۸۹/ ۶۸٫ در غررالحکم نصّ حدیث چنین است «لا تنظر الی من قال، وانظر الی قال». م.
[۲۴] الرحمن: ۱۹- ۲۲٫
[۲۵] تفسیر مجمع البیان: ۹/ ۲۰۱، قرب الاسناد: ص ۱۲۴ ح ۴۷۲، تأویل الآیات: ص ۶۱۴- ۶۱۵٫
[۲۶] تفسیر صافی: ۵/ ۱۰۹٫
[۲۷] کف الیقین: ص ۴۰۰٫
[۲۸] منهج الصادقین: ۹/ ۱۲۲٫
[۲۹] بحارالانوار: ۴۳/ ۳۲٫
[۳۰] مجمع البیان: ۹/ ۲۰۱، و همچنین دلائل الصدق: ۲/ ۲۰۴ شواهد التنزیل: ۲/ ۲۸۴ ح ۹۱۸ و ۹۱۹، مناقب: ۳/ ۳۱۹٫
[۳۱] قرب الاسناد: ص ۵۸ ح ۱۶۰، بحار: ۴۳/ ۸۱ ح ۱، عوالم: ۱۱/ ۲۱۷ ح ۲٫
[۳۲] کشف الیقین: ص ۴٫
[۳۳] نقل کلام ابن ابی الحدید سنّی معتزلی در حقّ حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام):
«ما اقول فی رجل اقرّله اعدائه و خصومه بالفضل، و لم یمکنهم جحد مناقبه و لا کتمان فضائله، فقد عُلِمَت انّه استولی بنوامیّه علی سلطان الاسلام فی شرق الارض و غربها واجتهدوا بکلّ حیله فی اطفاء نوره والتّحریض علیه و وضع المعایب و المثالب له و لعنوه علی جمیع المنابر و توعدّوا مادحیه بل حبسوهم و قتلوهم و منعوا من روایه حدیث یتضمّن به فضیله او یرفع له ذکراً حتّی خَطروا ان یسمّی احد باسمه.
فما زاده ذلک الّا رفعه و سمّوا و کان کالمِسک کلّما سُتِرَ انتشر عرفه و کلّما کُتِمَ تضوّع نشره و کالشمّس لا تُستَتَر بالرّاح و کضوء النّهار ان حجبت عنهُ عینٌ واحده ادرکته عیون کثیره اخری». انتهی ما اردت ذکره. (شرح نهج البلاغه: ۱/ ۱۷).
[۳۴] در کتاب «کشف الغطاء» مرحوم شیخ کبیر می فرماید:
چقدر خوب است قول شافعی به جهت آنکه گفتند: توصیف کن علی (علیه السلام) را. گفت: ما اقول فی رجل اخفت اعدائه مناقبه حسداً و اولیائه خوفاً و ظهر بین ذین و ذین ما به ملا الخافقین». تمَّ. (کشف الغطاء: ص ۱۲).
[۳۵] المجلی: ص ۳۸۹٫
[۳۶] ر. ک. کشف الیقین: ص ۲، نهج الایمان: ص ۶۶۷- ۶۶۹، بحار: ۳۸/ ۱۹۶ و ج ۴۰/ ۴۹- ۷۰- ۷۴- ۷۵٫
[۳۷] ریحانه الادب: ۳/ ۱۶۳٫
[۳۸] شعر در عصمت حضرت صدیقه (علیهاالسلام):
دختر ختم رسل، فاطمه طهر و اطهر
آنکه باشد علیش زوج و پدر پیغمبر
عصمت شاه ولایت بود و روح نبی
نور حق باشد و ناموس خدای اکبر
پرده ی عصمت او، بر تن گردون کسوت
سایه ی معجر او، بر سر خورشید افسر
سدّی از عصمت او گر بر باد کشند
تا به شام ابد از جای نجنبد صر صر
مگر از عفّت او روح خرد خلق شده
که به آثار عیان است و به صورت مضمر
عصمتش بر خون گر پرده کشیدی به عروق
خون برون نامدی از رگ به هزاران نشتر.
[۳۹] مناقب: ۳/ ۳۲۱، بحار: ۴۳/ ۳۳- ۳۴٫
[۴۰] کشف الغمّه: ۲/ ۳۶۶، بحار: ۴۳/ ۲۳ ح ۱۷- ۳۹ ح ۴۰- ۵۴، امالی طوسی: ص ۲۴ ح ۳۰/ ۳۰، اعلام الوری: ۱/ ۲۹۴، مسند فاطمه الزهراء: ص ۵۹ ح ۱۲۴، الغدیر: ۷/ ۲۳۱- ۲۳۶ و ج ۹/ ۳۸۷٫
[۴۱] مناقب: ۳/ ۳۲۵، فرائد السمطین: ۲/ ۴۵، کشف الغمّه: ۲/ ۴۶۷، بحار: ۴۳/ ۴۴ ح ۴۴، عمده عیون صحاح الاخبار: ص ۴۴۵ ح ۶۸۵- ۴۴۶ ح ۶۸۹، الغدیر: ۷/ ۲۳۱- ۲۳۶ و ۹/ ۳۸۷٫
قال فی «لمعه البیضاء»: (ص ۲۴):
و بالجمله فمن تتّبع الاخبار و جاس خلال تلک الدّیار، علم انّ سیّدتنا فاطمه الزهرا حازت من الکمالات النفسانیّه والفضائل العقلانیّه، مالم یَخُوها احدٌ من نوع النّسوه من الاوّلین والاخرین وَ انّها ولیّه اللّه فی السّموات و الارضین و انّها اشرف من جمیع الانبیاء والمرسلین عدا ابیها خاتم النبیین.
صفاتک لا یحصی کما هو ظاهر
و نقص الفاظی کما قال ماهر
و انّ لباساً خیط من نسج تسعه
و عشرین حرفاً عن معانیک قاصر.
[۴۲] علل الشرایع: ص ۱۷۹ باب ۱۴۳، ح ۱، بحار: ۴۳/ ۱۲ ح ۵، کشف الغمّه: ۲/ ۴۶۴٫
[۴۳] شعر در نور صدیقه (علیهاالسلام):
ای نور خدا شمع هدی دخت پیمبر
ای شمس ضحی، بدر دُجی زهره ی ازهر
چون خلق شدی در ازل از نور خدائی
افلاک ز اشراق تو گردید منور
خیره ز رخت چشم ملایک شدی آن سان
که روی نهادند پی سجده ی داور
زان رو که ز نور عظمت خلق نمودت
از جمله رسولان بودت رتبه فزون تر
از صلب نبی باشی و باشند ائمّه
از نسل تو و شوهر تو حیدر صفدر.
[۴۴] ناسخ التواریخ: ۱/ ۴۶، علل الشرایع: ص ۱۷۸ باب ۱۴۲ ح ۳، عوالم: ۱۱/ ۲۸۱، بحار: ۴۳/ ۱۰ ح ۱- ۹۲ ح ۳- ۹۷ ح ۶- ۱۰۷ ح ۲۲، امالی شیخ طوسی: ص ۴۳ ح ۴۶/ ۱۵ عیون اخبار الرضا (علیه السلام): ۱/ ۲۰۳ ح ۳، کشف الغمّه: ۲/ ۴۷۲، اصول کافی: ۱/ ۵۲۴ ح ۱۰٫
[۴۵] وفائی:
دفتر طبعم ار سخن رشته به گوهر آورد
بهر طراز مدحت دخت پیمبر آورد
دختر از این قبیل اگر هست هماره تا ابد
مادر روزگار ای کاش که دختر آورد
آورد از کجا و کی مادر دهر این چنین
فاطمه که مظهرش قدرت داور آورد
چون که خداش برگزید از همه زنان سزد
جاریه و کنیز او ساره و هاجر آورد
حقّ چه ندید همسرش در همه ممکنات از او
لازم و واجب آمدش خلقت حیدر آورد
چون که به خدمتش ملک فخر کنند بایدی
بوالبشر از نتاج سلمان و ابوذر آورد
پایه قدر و جاهش ار خواست کند کسی بیان
حامل عرش، عرش را پایه ی منبر آورد.
[۴۶] بحار: ۴۳/ ۱۰- ۱۱٫
[۴۷] در خواستگاری صدّیقه و کیفیت تزویج آن حضرت به امیر مؤمنان (علیه السلام):
امّا خواستگاری حضرت صدّیقه طاهره، اکثر بزرگان و اعیان آنها و شاهزادگان اطراف خواستگاری کردند و محروم و مأیوس شدند و امّا از اصحاب پیغمبر ابوبکر و عمر و دیگران به خواستگاری آمدند و حضرت رسول هر کدام را به قسمی جواب می فرمود. گاهی می فرمود: امر تزویج فاطمه با خدای تعالی است، گاهی می فرمود: هنوز صغیره است.
وقتی ابوبکر آمد به خدمت حضرت رسول (صلی اللَّه علیه و آله) و اظهار منزلت خود کرد و بعد خواستگاری حضرت صدّیقه را نمود، حضرت رسول (صلی اللَّه علیه و آله) جواب نفرمودند تا مرتبه ی سوم جواب فرمودند: «انّ امر فاطمه الی ربّها یزوجّها ممّن یشاء».
ابوبکر بعد از جواب شنیدن بیرون رفت و عمر را ملاقات کرد و قصّه را گفت پس از آن گفت: می ترسم رسول خدا (صلی اللَّه علیه و آله) به جهت عارضه ای از من دلتنگ باشد و این اعراض آن حضرت به واسطه ی آن باشد.
عمر گفت: به همین حالت باش تا من هم بروم به خواستگاری، اگر به من هم همین قسم جواب فرمود، خاطر جمع باش که از تو دلتنگ نیست. پس عمر آمد و مثل ابوبکر خواستگاری کرده به همان قسم جواب شنید، پس مراجعت کرد و قصّه را به ابوبکر گفت. پس از آن گفت: من گمان می کنم که تزویج حضرت صدّیقه را تاخیر بیاندازد تا آنکه رؤسای عرب، که صاحب قوّت و شوکت و اقتدار هستند خواستگاری کنند و به این جهت پشت پیغمبر قوی شود.
و به همین حالت بودند تا آنکه عبدالرّحمن بن عوف آمد و مطلب را شنید پس گفت: من می روم به خواستگاری و گمان می کنم که به واسطه ی کثرت مال و رفاهیت حال من قبول فرماید به جهت آنکه پیغمبر بی مال و فقیر است و ممکن است که قبول کند به واسطه آنکه مال را صرف کند در کارهای مهم. پس رفت به خانه ی خود و جامه های فاخر پوشید و خود را زینت کرد و لباسهای خود را به عطر آلوده کرد و آمد نزد حضرت رسول (صلی اللَّه علیه و آله) حضرت رسول (صلی اللَّه علیه و آله) به خواستگاری جواب نفرمودند، گمان کرد آنکه مقصود پیغمبر تعیین مهر حضرت صدّیقه است. پس عرض کرد، یا رسول الله فلان قدر شتر و فلان قدر گوسفند و فلان قدر بنده و فلان قدر طلا و فلان قدر نقره صداق می کنم.
حضرت رسول در غضب شدند و دست مبارک را دراز کردند و یک قبضه از سنگریزه های مسجد را برداشتند و در دامن عبدالرّحمن پاشیدند و فرمودند: بگیر اینها را تا مال تو زیادتر شود.
پس سنگریزه ها در دست حضرت تسبیح گفتند و چون در دامان عبدالرحمن مستقر شدند همه آنها درّ و مرجان شده بود.
پس حضرت رسول فرمودند: ای عبدالرحمن بارها نگفتم به شما که امر فاطمه با خدا است؟ قسم به خدا اگر خواستگاری کند بعد از این احدی، نفرین خواهم کرد. پس کعب بن مالک انصاری، چند شعر در ظهور این معجزه عرض کرد که این مختصر جای ذکر آن را ندارد.
به هر حال عبدالرّحمن خجلت زده بیرون رفت نزد ابوبکر و عمر و سعد بن معاذ و قصه را نقل کرد و تمام آنها مأیوس شدند تا آنکه گفتند: علی (علیه السلام) تا به حال خواستگاری نکرده و شاید به جهت فقر او باشد و اعتقاد ما به این است که خدا و رسول تزویج آن حضرت را تأخیر انداخته تا آنکه علی خواستگاری کند. پس گفتند می رویم خدمت حضرت و می گوئیم به چه جهت خواستگاری نمی کنی؟
پس با جمعی از بزرگان قریش آمدند به جانب آن حضرت و آن حضرت در باغستان یکی از انصار، آب کشی می فرمود. پس حضرت امیر قدری خرما که به جهت اجرت گرفته بود آورد و نزد آنها، پس خوردند و شروع کردند مقدمه را اظهار کردند و گفتند:
یا علی اگر بروی خدمت آن حضرت به خواستگاری، اعتقاد داریم که تأخیر تزویج فاطمه نیست مگر به جهت تو، به جهت آنکه خداوند جمیع محاسن و فضایل را در تو جمع کرده و مخصوص کرد تو را به انواع کرامات و هیچ خصلتی نیست مگر آنکه در تو هست و قرب تو و مصاحبت تو و مکانت تو را همه می دانند.
چرا خواستگاری نمی کنی و حال آنکه در او خیر دنیا و آخرت است؟
«فتغر غرت عیناه بالدموع»، چشم آن حضرت پر از اشک شد و فرمود: من لا محاله راغب و مایل هستم ولی دو مانع دارد اول بی بضاعتی و دوّم حیاء.
خلاصه بعد از صحبتهای بسیار و ترغیب و تحریص بی شمار در خواستگاری، حضرت امیر آمدند به خانه و جامه ی خود را مبدّل فرمودند و آمدند خدمت رسول خدا (صلی اللَّه علیه و آله) در حالی که در حجره ی امّ سلمه بود. پس در را کوبیدند. حضرت رسول از کیفیّت در زدن، فهمیدند که حضرت امیر است و فرمود: علی در خانه است پیش از آنکه علی تکلّم کند. حضرت رسول فرمودند: امّ سلمه برخیز در را باز کن این کسی است که خدا و رسول او را دوست می دارند و او هم خدا و رسول را دوست می دارد.
امّ سلمه عرض کرد: یا رسول اللّه کیست به این منزلت؟ حال آنکه خدا ما را امر به حجاب فرموده. فرمود: کسی که در خانه ایستاده نیست حجاب درنده و نگاه کننده، او برادر من است و پسر عمّ من، احبّ خلق و اعزّ آنها به سوی من.
امّ سلمه می گوید: در را باز کردم و به سرعت مراجعت کردم، حضرت امیر حلقه ی در را گرفته بود تا آنکه فهمید من داخل حجاب شدم، پس در را گشود و داخل شد و گفت: السلام علیک یا رسول الله و رحمهالله و برکاته. پس حضرت رسول فرمود: علیک السّلام و رحمهالله و برکاته. پس ساعتی جلو آن حضرت نشست در حالتی که سرش را پائین انداخته بود و گویا می خواست چیزی عرض کند، حیا می کرد. حضرت رسول (صلی اللَّه علیه و آله) از این حالت خندیدند و فرمودند: یا علی آیا حاجتی داری؟ پس عرض کرد: بلی یا رسول الله. خودت می دانی که مرا از پدرم ابیطالب گرفتی و به منزله ی اولاد خود قرار دادی و در کنار خود تربیت کردی و به ادب خود ادب کردی و بودی مهربان تر از پدر و مادر من و تو در دنیا و آخرت حرز و پناه من هستی.
پس از آن شروع نمودند به ذکر مراتب خود و سبقت به اسلام و همراهی با آن حضرت در غزوات و غیره.
پس حضرت فرمودند: یا علی تو فاضل تر از آنی که گفتی، پس حضرت عرض نمود: یا رسول اللّه شنیدم فرمودی «کلُّ نسب و سبب منقطع الّا سببی و نسبی».
پس حضرت رسول فرمودند: پیش از این مردانی چند خواستگاری آمدند و قبول نیفتاد ولکن قدری تأمّل کن تا بیایم سپس رفتند نزد فاطمه، آن حضرت برخاست و به جانب پدر بزرگوار آمد و عبا از دوش آن حضرت برداشت و نعلین آن حضرت را کند و آب آورد و پاهایش را شست و جلو پدر بزرگوار نشست.
حضرت رسول فرمودند: ای فاطمه، عرض کرد: لبیک لبیک، چه می فرمائی یا رسول الله؟ پس حضرت فرمودند: ای فاطمه، علی بن ابیطالب را می شناسی و شروع کردند به ذکر فضایل آن حضرت. پس فرمودند: از خدا خواهش کردم که تو را تزویج کند به بهترین خلق خودش و دوستدارترین بندگانش و علی (علیه السلام) الحال، خواستگاری آمده رأی تو چیست؟
حضرت صدّیقه ساکت شدند و روی نگردانیدند و از ایشان کراهتی به ظهور نرسید. پس آن حضرت برخاستند از نزد فاطمه و می فرمودند: «اللّه اکبر، سکوتها اقرارها»، یعنی ساکت شدن فاطمه اقرار اوست.
ر. ک اللمعه البیضاء: ص ۲۳۸- ۲۴۲، احقاق الحق: ۱۰/ ۳۲۶- ۳۳۵، بحار: ۴۳/ ۹۳ ح ۴، مناقب خوارزمی: ص ۳۴۲ ح ۳۶۴٫
[۴۸] امالی طوسی: ص ۲۵۷ ح ۴۶۴/ ۲، تاریخ دمشق: ترجمه امام علی بن ابی طالب (علیه السلام): ۱/ ۲۵۶، بحار: ۴۳/ ۱۰۴ ح ۱۵٫
[۴۹] مناقب: ۳/ ۳۵۴- ۳۵۵، بحار: ۴۳/ ۱۱۶، ح ۲۴، اللمعه البیضاء: ص ۲۶۷- ۲۶۸٫
[۵۰]دستی به آستین و لا آشنا بود
کز دامن تنعّم دنیا جدا بود
آنجا که دنیا است در آنجا غنی بود
آنجا که آخرت بود آنجا بلا بود.
[۵۱] فی «المجمع»، و فی الحدیث المشهور، فاطمه بضعه منّی بفتح الباء، ای انّها جزء منّی کما انّ القطعه من اللّحم جزءٌ من اللّحم. انتهی و جوّز بعض انّ یقرءٌ بالکسر. مجمع البحرین: ۱/ ۲۰۹ حرف باء.
[۵۲] بحرالعلوم رحمه اللَّه:
و مجمعی حطب علی البیت الذّی
لم یجتمع لولاه شمل الدّین
و الدّاخلین علی البتول ببیتها
والمسقطین لها اعزّ جنین
والقائدین امامهم بنجاده
والطّهر تدعوا خلفه برنین
خلّوا ابن عمّی او لا کِشف للدّعا
راسی و اشکو للاله شجوبی
ایّ الرّزایا اَتّقی بتجَلدّی
هو فی النّوائب مذحییت قرینی
فقدی ابی، ام غصب بعلی حقّه
ام کسر ضلعی ام سقوط جنینی
ام اخذهم ارثی و فاضل نحلتی
ام جهّلهم حقّی و قد عرفونی
«این ابیات سروده ی مرحوم شیخ صالح کوّاز حلی می باشد. ر. ک. دیوان شیخ صالح: ص ۴۵، موسوعه ادب المحنته: ص ۲۸۶، معارف الرجال: ۱/ ۳۷۶، المجالس السنیه: ۲/ ۱۰۵». م.
چون که روح خاتم پیغمبران
در مقام قرب رفت از این جهان
بعد از آن آمد ابوبکر و نخست
برخلافت غصب کردن تسبق جست
چون که او بر جای پیغمبر نشست
پس عمر آمد به دستش داد دست
بعد از آن گردید او را رهنمون
کز علی لازم بود بیعت کنون
یک دو روزی بیشتر نگذشته بود
که رسول از دار دنیا رفته بود
پس به فرمان ابوبکر و عمر
قنفذ ملعون با جمعی دیگر
رو به سوی خانه ی سلطان دین
آمدند آن فرقه ی شوم لعین
تا که او را جانب مسجد برند
حضرتش را حاضر بیعت کنند
لیک شاه اولیاء زوج بتول
عاقبت نادادشان اذن دخول
لاجرم برگشت قنفذ وانگهی
داد آنها را از این حال آگهی
پس عمر گفت آنکه بی اذنش روید
خانه او، وانگه او را آورید
چون که ننهاد آن ولی کردگار
پا برون از خانه در انجام کار
در غضب آمد عمر گفتا روید
هیزم و آتش برایم آورید
آمد و فریاد زد، آن بی حیا
یا علی از خانه ات بیرون بیا
بهر بیعت ورنه آتش می زنم
خانه ات را و برونت می کشم
آمد اندر پشت در دخت رسول
گفت با آن ملحد شوم جهول
آخر ای ظالم چه می خواهی ز ما؟
شرم کن ای ظالم، آخر از خدا
عاقبت آن بی حیا یعنی عمر
در غضب گردید و آتش زد به در
وانگه از زهراء زار مستمند
شد فغان یا رسول اللّه بلند
آتش خشم عمر شد، شعله ور
برق آسا زد به زهرا بس شرر
شد کبود از تازیانه بازویش
وز غلاف تیغ، خسته پهلویش
پس فکندی آن لعین از راه کین
ریسمان بر گردن حبل المتین
فاطمه آمد که این سان خوار و زار
جانب مسجد نگردد رهسپار
قنفذ از ضرب لگد در را چنان
زد به پهلویش که چون برگ خزان
بر زمین افتاد آن نور هدی
محسنش هم سقط شد زین ظلمها
بعد از آن با تازیانه آن لعین
زد چنان بر بازویش از راه کین
که ز ضربی که فرود آورد دست
استخوان بازوی زهرا شکست
عاقبت زین ظلمها از این جهان
رفت زهرا سوی دار جاودان
مرغ روحش چون قفس تن را شکست
رفت و اندر شاخه ی طوبی نشست.
[۵۳] کتاب سُلیم بن قیس هلالی: ۲/ ۵۸۴- ۵۸۵- ۸۶۴، بحار: ۲۸/ ۲۳۱ ح ۱۷، و ج ۳۱/ ۵۹، و ج ۴۳/ ۱۹۷ ح ۲۹٫
[۵۴] حق الیقین: ص ۱۲۲- ۱۲۴، احتجاج: ص ۸۲- ۸۳٫
[۵۵] شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید: ۱۴/ ۱۹۳٫
[۵۶] اللهوف: ص ۵۷- ۵۸، بحار: ۴۵/ ۵۸- ۵۹٫
[۵۷] فی «المجمع» فدک بفتحتین، قریهٌ من قری الیهود بینها و بین مدینه النّبی (صلی اللَّه علیه و آله) یومان و بینها و بین خیبر دُون مرحله و هی ممّا افاء اللّه علی رسوله (صلی اللَّه علیه و آله) منصرف و غیر منصرف و کانت لرسول اللَّه، لاَنّه فتحها هُوَ و امیرالمؤمنین (علیه السلام) لم یکن معهما اَحدٌ، فزال عنها حکم الفی و لزمها اِسمُ الانفال، فلّما نزل «واتِ ذِاالقربی حقّه» ای اعط فاطمه (علیهاالسلام) فدکاً، اعطاها رسول اللّه (صلی اللَّه علیه و آله) ایّاها و کانت فی ید فاطمه الی ان توفی رسول الله (صلی اللَّه علیه و آله) فاخذت من فاطمه بالقهر والغلبه». مجمع البحرین: ۲/ ۳۷۱ حرف فاء.

[۵۸] الاسراء: ۲۶٫
[۵۹] تفسیر قمی: ۲/ ۱۸، تفسیر صافی: ۳/ ۱۸۶، تفسیر مجمع البیان: ۶/ ۴۱۱ شواهد التنزیل: ۱/ ۴۳۸- ۴۴۵-، تفسیر عیاشی: ۲/ ۳۱۰
[۶۰] الحشر: ۷٫
[۶۱]فانّ النّاس قَد ذَهبوا
اِلی مَن عندهُ ذهبُ
و من لا عنده ذهبٌ
فعنه النّاسُ قَد ذهبوا
فانّ النّاس قَد مالوا
الی مَن عنده مالٌ
و مَن لا عندهُ مالٌ
فعنه النّاس قَد مالوا
اهل دنیا ز پی درهم و دینار روند
در ره شخص غنی جای قدم سر بنهند
گر ریاست طلبی جمع مکن مال و بده
تا همه اهل جهان جان به فدای تو کنند.
[۶۲] ناسخ التواریخ: ۱/ ۱۲۳، دلائل الصدق: ۳/ ۴۰- ۵۵٫
[۶۳] ایراد ابن ابی الحدید بر روایت ابی بکر:
مراجعه شد به کتاب «ابن ابی الحدید»، علاوه بر ایراد در متن، ایراد دیگری بر حدیث می کند. حاصل آن ایراد این است که:
ابوبکر می گوید، پیغمبر (صلی اللَّه علیه و آله) فرمود: «اِنّ الله اَطعَمَ نبیّا طُعمهً ثُمَّ قَبَضَه، وَ جَعله للّذی یقوم بعده.»
این حدیث ربطی به خود پیغمبر ندارد، بلکه حکایتی است از حال یکی از پیغمبران سلف و لفظ «نبیّاً» نکره ای است در سیاق اثبات و اصلاً عمومی ندارد و لفظ «اَطعَمَ» فعل ماضی است، دخلی به زمان آینده ندارد و معنی حدیث این است که خداوند اطعام و عطیّتی فرمود پیغمبری را، پس آن پیغمبر را قبض روح کرد و قرار داد آن عطیّه را از برای آن کس که جانشین او باشد. ابوبکر چگونه استنباط کرد از این حدیث که رسول خدا مثل آن پیغمبر بود؟! یا چگونه استنباط کرد که مقصود حضرت رسول از آن پیغمبر خود حضرت رسول باشد؟! انتهی.
بر اطفال اهل علم معلوم می شود که چقدر ابوبکر بی درایت بوده که مقصود از «نبیّاً» را رسول خدا گرفته است و به استمساک به این حدیث، فدک را غصب کرده است!!!
[۶۴]هر کجا قندی، مگس آنجا بود

هر کجا شهدی، هوس آنجا بود
هر کجا برگی، نوا آنجا بود
هر کجا مالی، گدا آنجا بود.
[۶۵]فلو کان النساء بمثل هذی
لفضّلت النّساء علی الرّجال
اللمعه البیضاء: ص ۶۲٫
[۶۶] احتجاج: ص ۹۰، بحار: ۲۸/ ۳۰۲ و ج ۲۹/ ۱۸۹- ۱۹۱، عوالم: ۱۱/ ۴۲۳ باب ۶ ح ۱٫
[۶۷] شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید: ۱۶/ ۲۱۱- ۲۴۹، بحار: ۲۹/ ۲۱۶، کشف الغمّه: ۱/ ۴۸۰، حق الیقین: ص ۱۴۸- ۱۴۹٫
[۶۸]قامت است این یا قیامت، عارض است این یا قمر- صورت است این یا معانی، شکر است این یا کلام
می رفت و به پای او ملک جان می ریخت
طوبی به رهش، لؤلؤ و مرجان می ریخت
می گفت به کافر و ز اعجاز پیش
هر لحظه دو صد هزار ایمان می ریخت
در «لمعه البیضاء» می فرماید: و روایت کرده ترمذی و بخاری اینکه، عایشه زوجه ی حضرت رسول خدا (صلی اللَّه علیه و آله) گفت: ندیدم احدی را شباهت دارنده تر به رسول خدا از حضرت فاطمه (علیهاالسلام) و آن حضرت وقتی که بر رسول خدا داخل می شد، پیغمبر برمی خاست و می بوسید فاطمه را و او را به جای خودش می نشاند. لمعه البیضاء: ۴۵، ینابیع المودّه: ۲/ ۵۵ ح ۳۰٫
ای خاک راه گشته عبیر از عبور تو
در اهتزاز و وجد زمین از سرور تو.
[۶۹]چون کرد صدا به ناله و آه بلند
آتش به تمام جمله ی ذرّات فکند
چون خلق شنیدند خروش زهرا
با آه و فغان او، هم آواز شدند.
[۷۰]خون شد از ناله ی زارش، جگر دشمن و دوست
سوخت بر حال فکارش، دل بیگانه و خویش
خواند آیات الهی، پی ارشاد ولی
نشد ارشاد ز اعجاز وی آن کافر کیش.
[۷۱]لم انسها إذا قبلت فی نسوه
من قومها یروی مدامعها المسلا
و تنفّست سعداً و نادت ایّها
الانصار یا اهل الحمامه والکلا
أترون یا نجب الرّجال و أنتم
أنصارنا و حماتنا ان نخذلا
مالی و لا لدعیّ تیّم ادّعی
ارثی و ضل مکذباً و مبدّلاً
أعلیه قَد نزّل الکتاب مبلّغا
حکم الفرائض اَم علینا نزلا
اَم خصَّه المبعوث منه بعلم ما
اخفاه عنّاکی نضلّ و نَجهلا
اَم اَنزلت ایٌ بِمنعی ارثه
قد کان یخفیه النّبی اذا تلا
ام کان فی حکم النّبی و شرعه
ننقصُ فتمّته القوّی المکملا
ام کان دینی غیر دین ابی فلا
میراث لی منه و لیس له و لا
بحرالعلوم رحمه اللَّه.
[۷۲] اشاره به کلام خداوند متعال در سوره ی مائده: ۵۰٫
[۷۳] اشاره به کلام خداوند متعال در سوره ی مریم: ۲۷٫
[۷۴] آیا پیامبران الهی ارث می گذارند؟
در این خطبه شریفه پنج آیه از آیات قرآنی ذکر شده و گفتگوهای بسیار و ردّ و ایرادهای بی شمار از علماء عامّه و خاصّه در آنها واقع شده است.
علماء امامیّه استدلال فرموده اند به این آیات بر اینکه وارث انبیاء، از انبیاء ارث می برده اند و علماء عامّه جوابهائی از آنها داده اند و می گویند: مراد از ارث، مال نیست بلکه علم است. به نظر رسید که بعضی از آنها را با فی الجمله توضیحی ذکر نماید.
اوّل: آیه ی شریفه «وَ وَرثَ سلیمانُ داود» می باشد. من باب مقدّمه، ماقبل و مابعد آیه را ذکر می کنیم، زیرا که بعضی از ایرادها و جوابها مربوط به ماقبل و مابعد است.
(وَ لَقَدْ آتینا داود و سلیمان علماً و قالا: الحمد للّه الذّی فضّلنا علی کثیر من عباده المؤمنین- و ورث سلیمان داود و قال: یا ایّها الناس عُلِّمنا منطق الطّیر و اوتینا من کلّ شی ء انّ هذا لَهُو الفضل المبین- وَ حُشر سلیمان جنودَه من الجنّ والإنس والطیر فهم یوزعون) نمل: ۱۵- ۱۷٫
سیّد مرتضی در «شافی» می فرماید: متبادر از ارث مال است، به جهت فهم عرف زیرا که اگر بگویند: زید، وارث عمرو است، عرف می فهمد که اموال عمرو، منتقل می شود به زید.
قاضی القضاه در «مغنی» می گوید: مراد به میراث، علم است به قرینه ی «وَ علّمنا منطق الطّیر».
ابن ابی الحدید می گوید: مراد علم است به همین قرینه و صدر آیه که «و لَقَد اتینا داود و سلیمان علماً» باشد.
فخر رازی هم تأیید همین معنا را می کند و می گوید: اگر آیه چنین بود، «ورث سلیمان داود ماله» معنائی نبود برای آیه ی «یا ایّها النّاس علّمنا منطق الطّیر». به خلاف آنکه اگر به جای «ماله»، «عِلْمه» بود معنا خوب می شد. به علاوه آنکه، «اِنّ هذا لهو الفضل المبین» مناسب با علم است نه با مال، و به علاوه «وَ حُشِر لسلیمان جنوده…»، از نتایج علم است نه مال.
باز فخر رازی می گوید: ممکن است که هم مال و هم علم باشد معاً، ولی مال باطل است به دلیل «نحنُ معاشر الانبیاء لا نوّرث» یعنی مخصّص عموم است. تفسیر کبیر فخر رازی: ۲۴: ۱۶۰٫ اینها تمام آن چیزهائی است که گفته اند.
سیّد مرتضی علیه الرّحمه می فرماید: که ممتنع نیست که مراد از ارث، مال باشد فقط، پس از آن بگوید: «وَ علّمنا منطق الطّیر» و اشاره کند به «فضل مبین» به سوی مال و علم و قوله تعالی: «و اوتینا من کلّ شی ء» احتمال مال و علم هر دو می رود، پس مختصر نشد به علم.
و بعضی از فضلا تأیید سیّد مرتضی رحمه اللَّه کرده و ردّ بر فخر رازی و گفته: قول فخر رازی سنّی بر آن است که: «وَ عُلِّمنا منطق الطّیر» عطف تفسیر باشد از برای «وَرثَ». و شکی نیست که تأسیس، اولی از تأکید است.
باز سیّد مرتضی رحمه اللَّه می فرماید: اگر مسلّم بداریم میراث را به خصوص علم، مانعی ندارد که به ظهور میراث مال باشد و به این نحو از استدلال، علم باشد به جهت آنکه رفع ید از ظهور می کنیم به اندازه ی قرینه و قرینه نفی مال نمی کند. (شافی: ۴۱۱)
بعضی از فضلا می گویند: خداوند حقّ را به زبان فخر رازی جاری کرده که گفت: مال و علم، هر دو ممکن است و مال باطل است به جهت حدیث «نحن معاشر الانبیاء لا نوّرث»، زیرا که حدیث مخصّص نمی تواند بود. و باز می فرماید: کلام رازی مبنی است بر این که معطوف که «و عُلّمنا» باشد در معطوف علیه که «وَ وَرَثَ» باشد. بنابراین فخر رازی در «و اوتینا من کلّ شی ء» چه می گوید، داخل کدام معطوف است؟
باز می فرماید: «اِنَّ هذا لهو الفضل المُبین»، اگر اشاره باشد به علم و مال، اقرب است تا آنکه اشاره باشد به «اوتینا من کلّ شی ء». و امّا «وَ حُشِرَ لسلیمان جنوده» قرینه ی بر مال است زیرا که جنّ و انس و طیر از برای داود نبوده تا اینکه سلیمان ارث ببرد، بلکه عطیه بود و اهدائی از جانب پروردگار به جهت سلیمان. پس ظاهر شد از آنچه گفتیم که انبیاء، هم مال ارث می گذارند و هم علم.
اما کلام ابی بکر که می گوید: «نحن معاشر الانبیاء لا نورّث»، ابن ابی الحدید در چهار موضع کتابش اشاره می کند که راوی این حدیث فقط ابوبکر، تنهاست:
اوّل: در ذیل حدیث اباهریره که می گوید: پیغمبر فرمود: «لا یقسم ورثتی دیناراً و لا درهماً، ما ترکت بَعد نفقه نسائی و مؤنه عیالی فهو صدقه» ابن ابی الحدید می گوید: این حدیث غریبی است که ابی هریره نقل کرده، به جهت آنکه مشهور است، حدیث ارث نبردن را هیچ کس نقل نکرده است مگر ابوبکر تنها.
دوم: در جای دیگر می گوید: «و هذا ایضاً مشکل لأنّ اکثر الرّوایات انّه لَمْ یَرْوِ هذا الخبر الّا ابوبکر وَحْدَه».
سوم: در قبول خبر واحد می گوید: «و احتَجّوا بِقَول الصَّحابَه رِوایَه ابی بکر وَحْدَه «نَحْنُ معاشر الانبیاء لا نوّرث».
چهارم: می گوید: راست گفته است سیّد مرتضی که می گوید: این خبر را احدی روایت نکرده مگر ابوبکر تنها.
حال ملاحظه فرمائید با وجود این که خبر را به اعتراف خودشان، فقط ابوبکر ذکر کرده و با وجود آنکه ابوبکر به اعتباری مدّعی بوده زیرا که اگر ارث نباشد و صدقه باشد، جایز است برای ابوبکر اخذ و تصرّف و تملّک آن به عنوان صدقه، مع ذلک کلّه، چگونه می شود که مخصّص باشد؟! علاوه بر اینکه سیّد مرتضی می فرماید: ظاهر قرآن، مفید علم است و خبر واحد مفید ظنّ است و رفع ید از علم نمی شود به واسطه ی ظنّ.
امّا آیه دوّم ظهور آن در مال اظهر است و مقدّمهً ماقبل و مابعد آن را ذکر می کنیم:
قالَ اللّه تعالی: (و انّی خِفْتُ الموالیّ مِنْ ورائی و کانت امرأتی عاقراً، فَهَبْ لی من لَدُنک ولیّاً- یرثُنی و یرثُ مِنْ آل یعقوب، واجْعَلهُ ربّ رضیّاً). مریم: ۵- ۶٫
سیّد مرتضی رحمه اللَّه می فرماید: مراد به موالی، پسر عمّ های زکریّا هستند و زکریّا می ترسید که مال او به پسر عمّ های او برسد و صرف در معصیت کنند چنانچه طریقه ی آنها این بود. از این جهت سؤال کرد که خداوند اولادی به او عطا فرماید که مال او را ببرد و صرف در رضای خدا و خیرات کند و اگر علم بوده باشد، خوفی تصوّر نمی شد به جهت زکریّا.
و به علاوه در ذیل آیه دارد: «واجْعَلُهْ ربّ رضیّا»، و اگر چنانچه میراث علم و نبوّت باشد، تقیید به «رضیّاً» لغو خواهد بود زیرا که خداوند نبوّت را به غیر «رضیّ» عطا نمی فرماید به خلاف مال. مگر نمی بینی که خوب نیست کسی بگوید: اللّهم ابَعَثْ نبیّاً واجعَلْهُ عاقلا!! زیرا که قید «عقل» لغو می شود، به خلاف آنکه اگر بگوید: اللّهم هَبْ لی ولداً عاقلاً یرثنی. و اینها علاوه بر ظهور، تبادر لفظ است در مال.
بعضی از علماء عامّه می گویند: که ممکن است مراد علم باشد و زکریّا می ترسید که ولی او مردم را از راه علم به ضلالت بیاندازد، از این جهت دعا کرد.
سیّد مرتضی رحمه اللَّه جواب از این ایراد به این طور داده اند که مراد از علم، یا کتب علم است مجازاً، یا علمی است که بر نبی واجب است به مردم برساند، یا غیر آن از علوم دیگر مثل علم عواقب.
امّا اوّلی، راجع به مال است. و امّا دومی، نبی نباید بترسد از وصول آن به پسر عمّ های خود به جهت آنکه آنها هم از جمله امّت هستند. و امّا سومی، پس به ید خود زکریّا می باشد، اگر خائف بود از بنی اعمام تعلیم آنها نمی فرمود.
ابن ابی الحدید می گوید: اگر شما می گوئید، اگر می ترسید قسم سوم علم را، تعلیم آنها نمی کرد به جهت آنکه از علومی نیست که تعلیمش واجب باشد، در مال هم همین قسم را می گوئیم که اگر زکریّا از مالش می ترسید، خوب بود خودش صدقه بدهد.
بعضی از فضلا جواب داده اند که: در دادن مال، احتمال می رفت که بعد محتاج شود و برای آن تحصیلش ممکن نباشد و امّا در تعلیم نکردن علم ضرری وارد نبود. اگر کسی بگوید: «وَ یرث مِنْ آل یعقوب» ظهور در میراث علم دارد.
جواب گوئیم: اوّلاً: تسلیم نداریم و می گوئیم تبعیض است. یعنی ارث ببرد از بعض آل یعقوب، و این مطلب ممکن است در مال.
و ثانیاً: بر فرض تسلیم، ضرری به استدلال نمی زند، زیرا که ما می خواهیم بگوئیم آیه دلالت بر میراث مال دارد نه اینکه بخواهیم بگوئیم مجازاً هم در علم استعمال نمی شود.
امّا استدلال به سه آیه دیگر که ظاهر است: زیرا که عموم آنها دلالت دارد بر اینکه هر کسی میراث می گذارد، خواه پیغمبر و خواه غیر پیغمبر و حدیث سابق هم مخصّص نمی تواند بود، هم چنانچه گفتیم واللّه العالم. منه.
[۷۵] انفال: ۷۵٫
[۷۶] نساء: ۱۱٫
[۷۷] بقره: ۱۸۰٫
[۷۸] اشاره به کلام خداوند متعال در سوره ی انعام: ۶۷٫
[۷۹] اشاره به کلام خداوند متعال در سوره ی زمر: ۴۰٫
[۸۰] شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید: ۱۶/ ۲۱۱، سفینه النجاه: ص ۱۷۱، بحار: ۲۹/ ۲۲۰- ۲۳۵، احتجاج: ص ۹۷- ۱۰۴، الغدیر: ۷/ ۱۹۲، عوالم: ۱۱/ ۴۶۷- ۴۷۷، کشف الغمه: ۱/ ۴۸۰- ۴۹۲ احقاق الحق: ۱۰/ ۲۹۶- ۳۰۵٫
[۸۱] غریم: طلبکار و بستانکار.
[۸۲] ثواب الاعمال: ص ۴۸۵- ۴۸۶، بحار: ۴۳/ ۲۲۲ ح ۸٫
[۸۳] إعداد: مهیا ساختن و آماده نمودن.
[۸۴] اللّهوف: ص ۵۳، بحار: ۴۵/ ۵۴٫
[۸۵] مِن الآنَ بفتح النّون، مرفوعاً و منصوباً و مجروراً، لانّه مَبنیّ علی الفتح. امّا بنائه فلتضمّنه معنی اَلِ الحضوریّه و امّا علی الحرکه فلا لتقاء الساکنین و امّا علی الفتح فلکونه ظرفاً و الظروف مستحقّه اَنْ یُبْنی علی الفتح. محکی عن السیوطی لا بعین لفظه. منه رحمه اللَّه.
[۸۶] الانسان: ۷- ۸٫
[۸۷] فرائد السمطین: ۲/ ۵۴، تفسیر مجمع البیان: ۱۰/ ۴۰۴، بحار: ۳۵/ ۲۳۷، امالی صدوق: ص ۳۲۹ ح ۳۹۰/ ۱۳، تفسیر صافی: ۵/ ۲۶۱، تفسیر قمی: ۲/ ۳۹۸- ۳۹۹، معانی الاخبار: ص ۱۰۷، تأویل الایات: ص ۷۲۴٫
چه از بازیچه چرخ ستمکار
دو فرزند نبی گشتند بیمار
به فرمان پیمبر نذر کردند
سه روز روزه چون بهتر گردند
چو به گشتند از الطاف یزدان
بنای روزه بنهادند ایشان
ولیکن از برای وقت افطار
نه قوتی بود و نی درهم نه دینار
علی بگرفت صاعی جو، ز شمعون
که ریسد پشم، زهراء جگر خون
به زحمت ثلث آن را نان نمودند
پی افطار چون سفره گشودند
که ناگه حلقه بر در زد گدایی
یکی مسکین زار بینوایی
پس آنگه کرد بر آنها سلامی
طلب بنمود از آنها یک طعامی
در احسان به روی او گشودند
یکایک نانهای خود بدادند
شب دوم چو کردند عزم افطار
یتیمی آمدی با حالت زار
تمام نانها را جمع کردند
پس آنگه نزد آن سائل ببردند
شب سوم چو کردند آل طه
پی افطار نانها را مهیّا
اسیری آمد زد حلقه ی در
طعامی خواست از آل پیمبر
چو آل اللَّه کلام او شنیدند
غذا دادند و هم منّت کشیدند
سه شب شد که اهل بیت گرسنه دل
طعام خویش دادندی به سائل
به آب نیم گرم افطار کردند
غذای خویش را ایثار کردند
پی تشریف این ایثار کامل
ز یزدان «هل اتی» گردید نازل
چه شد روز سوم ناگه درآمد
ز در ختم رسل یعنی محمد (ص)
پس آمد نزد آن نور دو دیده
سرور سینه و قلب رمیده
نظر افکند دید آن نونهالان
بسان جوجه لرزانند و نالان
ز بس که گرسنه بودند آنها
به لبهاشان رسیده بود جانها
نبی چون دید حال زار ایشان
چو ابر نوبهاری گشت نالان
نظر افکند بر رخسار زهرا
که تا بیند ضیاء درّ بیضاء
بدید او دیده ی زهراء اطهر
فرورفته است اندر کاسه ی سر
نشسته بود با حال دگرگون
به محراب عبادت دیده پر خون
شکم بر پشت او چسبیده بودی
دمادم ضعف او شدّت نمودی
که ناگاه ز آسمان آمد در آن دم
برایش مائده ای مانند مریم.
[۸۸] دیوان امیرالمؤمنین (علیه السلام): ص ۴۶۰ بیت ۱۷۳۴- ۱۷۳۷، فرائد السمطین: ۲/ ۵۵، امالی صدوق: ص ۳۳۰ ح ۳۹۰/ ۱۳، بحار: ۳۵/ ۲۳۷ باب ۶ ح ۱، شواهد التنزیل: ۲/ ۳۹۴- ۳۹۶٫
[۸۹] دیوان امیرالمؤمنین (علیه السلام): ص ۴۱۲ بیت ۱۵۱۷- ۱۵۲۱، فرائد السمطین: ۲/ ۵۶، امالی صدوق: ص ۳۳۱ ح ۳۹۰/ ۱۳، بحار: ۳۵/ ۲۳۸ باب ۶ ح ۱٫
[۹۰] دیوان امیرالمؤمنین (علیه السلام): ص ۱۵۸، بیت ۵۲۷- ۵۳۰، فرائد السمطین: ۲/ ۵۶، امالی صدوق: ص ۳۳۲ ح ۳۹۰/ ۱۳، بحار: ۳۵/ ۲۳۹ ح ۱٫
[۹۱]آدم بهشت را به دو گندم اگر فروخت
حقّا که این گروه به یک جو نمی خرند
امروز از نعیم جهان گشود چشم دوختند
فردا خود از کرشمه به فردوس ننگرند.
[۹۲]اهل بیت شهسوار عرصه ی کون و مکان
سیّد امّی لقب پیغمبر آخر زمان
رنجها بردند و محنتها در این دار فنا
که زبان عاجز بود از وصف و تقریر بیان
گر بگویم شمّه ای از رنجهای اهل بیت
از ثریا تا ثری پر گردد از آه و فغان
قصّه ی ایثار آنها و نزول «هل اتی»
زد شرر بر خرمن عمر تمام انس و جان
ای عجب آنان که مهر و ماه چرخ نیلگون
قرص نان دست پختی بود از آنها در جهان
کی روا باشد که از جور سپهر کج مدار
جانهاشان بر لب آید از پی یک قرص نان
آنقدر اطفالشان لرزان شدند از فرط جوع
که تو گوئی جوجه مرغی است لرزد آن چنان.
[۹۳]چه ممکن گرد امکان برفشاند
بجز واجب دگر چیزی نماند
چه کرد ایثار در راهش خداوند
ز نزد خود به او روزی رساند.
[۹۴] آل عمران: ۳۷، ر. ک. بحار: ۳۵/ ۲۳۷- ۲۵۷ و ج ۴۳/ ۷۷ ح ۶۳٫
[۹۵]به حسن خلق و وفا کس به یار ما نرسد
تو را در این سخن انکار کار ما نرسد
هزار نقش برآید ز کلک صنع و یکی
به دلپذیری نقش نگار ما نرسد
هزار نقد به بازار کاینات آرند
یکی به سکه ی صاحب عیار ما نرسد.
[۹۶]دختر ختم رسل، شمع شبستان جلال
اختر برج حیا، شمس هما اقبال
همسر شیر خدا، سیّده ی کون و مکان
که بود خادمه اش مریم میمونه خصال
نسبت مریم و او را نکنم فکر و خیال
زان که این فکرت خام است و خیال است محال
ذات او را نتوان درک به اوهام و عقول
نسبتی دارد ما نا به خدای متعال.
[۹۷] امالی صدوق: ص ۵۷۵ ح ۷۸۷/ ۱۸، بحار: ۴۳/ ۲۴ ح ۲۰، عوالم: ۱۱/ ۸۸- ۱۰۹، مناقب: ۳/ ۳۲۲٫
[۹۸] آل عمران: ۴۲ و فی «المجمع»: العالمون بفتح اللّام اصناف الخلق کلّ صنف منهم عالم جمع لا واحد، له من لفظه و قیل العالم یختصّ بمَن یعقل و جَمعه بالواو والنون و ذهب اکثر المتکلّمین الی اَنّ العالم انّما هو الجسمانی المنحصر فی الفلک العلوی والعنصر السّفلی و عن بعض العارفین: المصنوع اثنان: عالم المادیّات و عالم المجردّات.
والکائن فی الاول، هو الجسم، والفلک والفلکیّات، والعنصر والعنصریات، والعوارض اللّازمه له، و فی الثّانی: هم الملائکه المسماه بالملاء الاعلی والعقول والنفّوس الفلکیّه و الارواح البشریّه المسماه بالنفوس النّاطقه. مجمع البحرین: ۲/ ۲۳۵ حرف عین.
[۹۹] بقره: ۱۲۲٫
[۱۰۰] آل عمران: ۱۱۰٫
[۱۰۱] آل عمران: ۳۷٫
[۱۰۲] مریم: ۱۷٫
[۱۰۳] و به قولی سی و شش که علاوه بر آنچه در متن است: کوثر، درّه البیضاء، مشکوه الضّیاء، معصومه.
[۱۰۴] در وجه مناسبت اسماء و القاب و کنیه های حضرت صدّیقه طاهره (علیهاالسلام):
اوّل- فاطمه: در اخبار وجوه متعدده ذکر شده و هیچ کدام با یکدیگر منافات ندارد و همه مناسبت دارد و «فطم» به معنی قطع است و فاطمه نامیده شده یا به جهت قطع از شر، یا قطع ذریّه او از آتش، یا دوستانش از آتش، یا قطع از رؤیت دم، یا قطع امید غیر اولاد آن حضرت از امامت، یا قطع از شناختن او، یا اشتقاق آن از فاطر.
دوّم- زهراء: و این هم در اخبار، وجوه متعدده ذکر شده و زهراء به معنی درخشنده است، و زهرا نامیده شده است یا به جهت درخشندگی نور آن حضرت به جهت حضرت امیر (علیه السلام) در محراب، به جهت اهل آسمان، یا در وقت ولادت به جهت ملائکه، یا به واسطه ی دیدن حضرت رسول در شب معراج نور آن حضرت را که جمیع موجودات را روشن کرده، یا به جهت خلق شدن او از نور عظمت حق، یا به جهت درخشندگی قبّه آن حضرت به جهت اهل بهشت، یا به جهت خلق شدن نور آن حضرت در عرش مثل قندیل به جهت ملائکه. (معانی الاخبار: ص ۶۴ ح ۱۴- ۱۷٫)
سوّم- الانسیّه الحوراء: به این اسم نامیده شد به جهت آنکه شب معراج حضرت رسول (صلی اللَّه علیه و آله) رطبی تناول فرمودند و نطفه ی آن حضرت از آن منعقد شد، یا به جهت آنکه شب معراج حضرت رسول میوه ی درخت طوبی را میل فرمودند و نطفه ی آن حضرت از آن منعقد شد، یا به جهت خلق شدن نور آن حضرت پیش از آسمان و زمین یا قبل از خلقت آدم، یا به جهت خلق شدن آن حضرت از سیبی که جبرئیل آورده بود و آن سیب به عرق جبرئیل آلوده شده بود. (بحار ۴۳/ ۱۰ باب ۲٫)
چهارم- سیّده ی نساء: یا به جهت آنکه ملائکه آن حضرت را سیده ی نساء می خوانند، یا به جهت فرمایش پیغمبر که فرمود: آیا راضی نیستی روز قیامت سیده ی نساء عالمین باشی. (بحار: ۴۳/ ۲۳ ح ۱۹، مسند فاطمه: ص ۷۵ ح ۱۸۸).
پنجم- محدّثه به فتح: به جهت آنکه ملائکه بر آن حضرت نازل می شدند مثل مریم و می گفتند: «یا فاطمه ان اللَّه اصطفیک و طهرّک واصطفیک علی نساء العالمین».
یا به واسطه ی آنکه بعد از حضرت رسول (صلی اللَّه علیه و آله) ملکی بر آن حضرت نازل می شد و با او حدیث می گفت تا آنکه رفع همّ و غم آن حضرت بشود. یا محدّثه به کسر- یعنی حدیث کننده، به جهت آنکه برای مردم حدیث می کرد.
ششم- بتول: (و البتل) به معنی قطع، به جهت آنکه رؤیت دم نمی کند، یا به جهت آنکه قطع گردیده شده است از نظیر.
هفتم- حصّان: به معنی عفیفه.
هشتم- حرّه: مؤنث حر است به معنی شی ء خالص صافی از شائبه و ریبه.
نهم- عذرا: به معنی بکر است و عذرا نامیده شده است به جهت دوام این صفت در آن معصومه.
دهم- مبارکه: یعنی بسیار میمون و مبارک است به جهت آنکه ائمه از نسل آن حضرت هستند.
یازدهم- طاهره: به معنی منزّه از گناه.
دوازدهم- زکیّه: به معنی پاکیزه از جمیع آلایش ظاهریّه.
سیزدهم- راضیه: به جهت راضی بودن او به رضای الهی.
چهاردهم- مرضیه: به جهت آنکه خدا و رسول از او راضی بودند.
پانزدهم- صدّیقه کبری: به جهت آنکه عایشه نقل می کند، بعد از پیامبر راستگوتر از او نبود.
شانزدهم- منصوره: به جهت آنکه در قیامت خداوند او را یاری می کند در انتقام از قتله ابی عبداللَّه (علیه السلام).
هفدهم- نوریّه: به جهت نور آن حضرت.
هیجدهم- سماویّه: به جهت آنکه آن حضرت از عالم علوی است.
نوزدهم- حانیه: به معنای اولاد دوست یا شوهر دوست است.
بیستم- معصومه: به واسطه ی عصمت آن حضرت.
بیست و یکم- کوثر: بنابر تفسیر سوره ی مبارکه (انّا اعطیناک الکوثر) (کوثر: ۱). به آن حضرت.
بیست و دوم- مشکوه الضیاء: به جهت تفسیر آیه ی نور به آن حضرت.
بیست و سوم- درّهالبیضاء: به جهت نور آن حضرت.
امّا کنیه های آن حضرت که واضح است، ولی یکی از آنها که «امّ ابیها» باشد معنی آن مشکل است، لهذا آن را توضیح می نمائیم: روایت شده است از «کشف الغمّه»: «اِنّ النبّی (صلی اللَّه علیه و آله) کان یحبّها و یکنیها بامّ ابیها». کشف الغّمه: ۱/ ۴۶۲٫
چون معنی این لفظ مشکل است به جهت آنکه معنی «امّ ابیها» این است که مادر پدر خودش و هیچ کس مادر پدر خودش نیست، لهذا بعضی از فضلاء معنی آن را اینطور کرده که چون پدر و مادر اکثراً وقتی که اولادشان را خیلی دوست می دارند یا آنکه بخواهند آنها را عزت بگذارند، خطاب می کنند: آقاجان یا ننه جان و در عربی می گویند: یا ابتاه یا امّاه.
و چون حضرت رسول (صلی اللَّه علیه و آله) شدت محبت را به آن حضرت داشت و نهایت احترام و عزت به آن مظلومه می فرمود، از این جهت آن حضرت را مکنّی کرد به این کنیه، و حدیث «کشف الغمه» فی الجمله دلالتی به این وجه دارد به ملاحظه ی لفظ یحبّها.
[۱۰۵] مناقب: ۳/ ۳۲۹- ۳۳۰، بحار: ۴۳/ ۱۵- ۱۶ ح ۱۴، عوالم: ۱۱/ ۵۷- ۶۳٫
[۱۰۶] التحریم: ۱۲٫
[۱۰۷] التحریم: ۱۲٫
[۱۰۸] احزاب: ۳۳٫
[۱۰۹] مناقب: ۳/ ۳۶۰، بحار: ۴۳/ ۵۰ ح ۴۶٫
[۱۱۰] مریم: ۲۵٫
[۱۱۱] مناقب: ۳/ ۳۲۲، بحار: ۴۳/ ۱۷۷ ح ۱۵٫
[۱۱۲] (اشعار) در معنی «ما زالت»:
چون خاتم دفتر رسالت
عنوان صحیفه ی جلالت
دارنده ی حجت الهی
داننده ی راز صبحگاهی
ختم همه انبیاء مرسل
حلوای پسین و ملح اوّل
بربست از این جهان فانی
رختش سوی دار جاودانی
از سطح جهان به بام افلاک
بنهاد قدم چه شاه لولاک
شد چون شب تار روز عالم
شد قامت نه فلک ز غم خم
زهرا ز غمش به سوگواری
بگریست چه ابر نوبهاری
جز ناله کسی نداشت همدم
جز سایه کسی نداشت محرم
می بود چه مرغ پر فشانده
از ضعف نفس بر او نمانده
نالید چه مرغ صبحگاهی
روزش شده چون شب سیاهی
او خود همه وقت در ستم بود
وز گام نخست اسیر غم بود
دریا دریا گهر برانگیخت
کشتی، کشتی، ز دیده می ریخت
می بودلش ز غصه پر خون
می ریخت ز دیده در مکنون
جز سایه نبود پرده دارش
جز گریه نبود هیچ کارش
از بس سرشک رانده بر روی
باریک شد ز مویه چون موی
بعد از پدرش به هر کجا زیست
بنشست و به های های بگریست
گه بر سر تربت پیمبر
می رفت و به حال زار و مضطر
در تربتش اوفتاد بیهوش
بگرفت و را چه جان در آغوش
چندان ز مژه سرشک خون ریخت
که اندام زمین به خون درآمیخت
گه خاک و را گرفته در بر
گه کرد ز غصه خاک بر سر
می گفت که ای پدر کجایی
فریاد ز فراقت و جدایی
ما بی تو به روزگار خواریم
هر جا که رویم و سر برآریم
من بی پدری ندیده بودم
تلخ است، کنون که آزمودم
ای خاک تو توتیای بینش
روشن به تو چشم آفرینش
بی بود تو در حجاز ماندم
افسوس که از تو بازماندم
در من ز وفا نظاره ای کن
مردم ز فراق، چاره ای کن
آوخ چه کنم چه چاره سازم؟
کز درد چه شمع می گدازم
بودم گل آبدار بر دست
باد آمد و برگهایش بشکست
گاهی ز مدینه بست رختی
بنشست به سایه ی درختی
گه رفت به کنج بیت احزان
بنشست و چه ابر بود گریان
بودش غرض آنکه در پناهی
چون سوختگان برآرد آهی
با خالق خویش راز گوید

غمهای گذشته باز گوید
می سوخت دلش بسان مجمر
می ریخت ز دیده لؤلؤ تر
تنگ آمده زین سراچه تنگ
بدنای گلویش چون دم چنگ
گه لعل لبش چو غنچه بشکفت
با نور دو دیده اش چنین گفت
کو جدّ شما که بر سر دوش
بنوازدتان و یا در آغوش
چندی است ندیده ام که آید
تا این در بسته را گشاید
بس بود دلش ز غم پر آذر
می گشت نحیف و زار و لاغر
می ریخت سرشک در شب و روز
مانند شمع خویشتن سوز
تا آنکه ضعیفی و زبونی
کردش به رحیل رهنمونی
تا عاقبت از سرای فانی
رفتی سوی دار جاودانی.
[۱۱۳] مخفی نماند که وصایای حضرت چهار وصیت است و در خود همین خبر است: «اوصت عَلیٌ بثلث» ولی ممکن است دو وصیت آخر را یکی گرفت، چنانچه صاحب ناسخ کرده است. فتأمّل.
[۱۱۴] مناقب: ۳/ ۳۶۲، بحار: ۴۳/ ۱۸۱- ۱۸۲٫
[۱۱۵] بحار: ۴۳/ ۱۷۹٫
[۱۱۶] و فی «المجمع»، اللوّک: اداره الشی ء فی الفم. و قد لاکه یلوکه لوکاً، و لُکْتُ الشی ء فی فمی، اَلوُکه: علکته. مجمع البحرین: ۲/ ۱۵۴ حرف لام.
[۱۱۷]آه و وا ویلا که چون بنشست شمر بی حیا
از جفا بر سینه ی مظلوم دشت کربلا
تا که لب تشنه جدا سازد سر سلطان دین
تا برد از پیکرش سر، آن لعین از تیغ کین
زیر تیغ شمر ملعون، گفت شاه تشنه کام
از پی اتمام حجّت با تبسّم این کلام
تشنه لب برّی سرم را، آخر ای ظالم چرا
می کشی از راه کین ای شمر و نشناسی مرا!
شمر ملعون گفت آن دم با شهید کربلا
می شناسم ای حسین من بهتر از هر کس ترا
مادرت زهرا بود، بابت علی مرتضی
جدّ تو پیغمبر است و دشمنت باشد خدا
می برم از کین سرت را و ندارم باک از آن
نوبهار عمر تو خواهم نمود اکنون خزان
پس به چندین ضربت از راه جفا آن بی حیا
سر جدا کرد از تن پاک شهید کربلا
چون جدا شد رأس شاه دین ز تیغ آن لعین
در تزلزل آمد از این ماجرا عرش برین
تیره شد در چشم عالم زین مصیبت قرص مهر
گوئیا واماند از رفتار، این نیلی سپهر
چون به نوک نی سر سلطان دین شد استوار
گوئیا در چشم عالم شد قیامت آشکار
بعد از آن آتش زدند از کینه اندر خیمه گاه
سوختندی خیمه های اهل بیت بی پناه
چون که آتش شعله ور شد در خیام اهل بیت
رو به قبله گه نمودندی تمام اهل بیت
زینب آمد چون به بالین شهنشاه شهید
پیکر پاک برادر را به خون آغشته دید
گفت آن مظلومه به آه و فغان و شور و شین
بر سر نعش شهید کربلا یعنی حسین
این حسین توست یا جدّا به خاک و خون طپان
این حسین توست پاره پاره از تیغ و سنان
این حسین توست یا جدّا فتاده روی خاک
پیکر پاکش شده از تیغ و خنجر چاک چاک
این حسین توست یا جدّا که شمر بی حیا
از جفا رأس شریفش را بریده از قفا
این حسین توست یا جدّا مرمّل بالدماء
این حسین توست مسلوب العمامه والرّداء
بأبی المهموم والمغموم حتی قد قضی
بأبی العطشان والجوعان حتی قد مضی
جان فدایت ای کسی که نیستی غایب ز من
که امید بازگشتن باشدش سوی وطن
جان فدایت ای کسی که زخمهای پیکرت
نیست آن گونه که تا مرهم گذارد خواهرت
آن چنان بگریست زینب کز فغان و ناله اش
دوست و دشمن به گریه آمدند از گریه اش
بعد از آن آمد سکینه بر سر نعش پدر
همچو جان بگرفت جسم پاک بابش را به بر
تا که بردارد در این دم یک توشه
تا برد از خرمن آتش زده یک خوشه
عاقبت جمعی ز اعداء از ره جور و جفا
از سر نعش پدر او را نمودندی جدا.
[۱۱۸] بحار: ۴۵/ ۵۶٫
[۱۱۹] شوری: ۲۳٫
[۱۲۰] مجمع البیان: ۹/ ۲۸- ۲۹، تأویل الایات: ص ۵۳۰- ۵۳۴، دلائل الصدّق: ۲/ ۱۱۹، شواهد التنزیل: ۲/ ۱۸۹ ح ۸۲۲ و ص ۲۰۳ ح ۸۳۷٫
[۱۲۱]وَ دنت (رنت) الی القبر الشریف بمقله
عبری و قلب مکمّد محزون
قالت و اظفار المصاب بقلبها
غوثاه قلَّ علی العداه معینی
ابتاه هذا السامری و عجله
تبعا و مال الناس عن هرون
ما کان ناقه صالح و فصیلها
بالفضل عنداللَّه الّا دونی
درباره ی سراینده ی شعار توضیحی در پاورقی شماره ی ۳۰ گفتار اوّل آمده است.
[۱۲۲] صالح نبی از اولاد ثمود است و ثمود پسر عاد است و عاد پسر ارم است و ارم پسر سام است. پنجاه و هشت سال صالح نبی در این دار دنیا بود و در مکّه معظمه دار دنیا را وداع کرد. نقل از مجمع البحرین: ۱/ ۶۲۵ حرف صاد.
[۱۲۳] الفصیل ولد الناقه اذا فصل عن امّه والجمع فصال والفصلات و قوله تعالی «و فصیلته الّتی تؤویه»، (معارج: ۱۳)، هی عشیرته و رهطه الادنون. مجمع البحرین: ۲/ ۴۰۵- ۴۰۶ حرف فاء.
[۱۲۴] احتجاج: ص ۸۷، مناقب: ۳/ ۳۳۹، بحار: ۴۳/ ۴۷ ح ۴۶ و ج ۲۸/ ۲۰۶ ح ۵٫
هزار جنّت در یک توجّهش مظهر
هزار دوزخ در یک تعرّضش مضمر
به یک اشارتش اندر فنای صد اقلیم
به یک اشارتش اندر بقای صد کشور
به انصرام زمان قهرش ار دهد فرمان
به انهدام جهان خشمش ار کند محضر
دگر نبینی زین چرخ چارپایه نشان
دگر نیابی زین کاخ هفت پرده اثر
فلک ندارد با باد عزم او جنبش
زمین ندارد با کوه عزم او لنگر.
[۱۲۵] فی «المجمع» سلمان فارسی معروف مشهور اصله من اصفهان و قیل من مرازم. توفّی سنه سبع و ثلثین بالمدائن، نقل انّه عاش ثلثمائه و خمسین سنه و امّا مأتین و خمسین سنه فممّا لا یشکُّ فیه. مجمع البحرین: ۲/ ۳۸۲ حرف فاء.
[۱۲۶]گر جان بدهی سنگ سیه لعل نگردد
با طینت اصلی چه کند بد گُهَر افتاد.
[۱۲۷] محمّد: ۲۴٫
[۱۲۸] قولها (علیهاالسلام): کلّا بل ران علی قلوبکم: فی «المجمع»: ای غلب علی قلوبهم کسب الذّنوب کما یرین الخمر عَلی قلب (عقل) السّکران. یقال: ران علی قلبه ذنبُه، من باب باع یَرِیْن ریناً ای غلب والرَّیْن: الحجاب الکثیف. مجمع البحرین: ۱/ ۲۶۱ حرف راء.
[۱۲۹] أنباء، جمع النّباء و هی الخبر.
[۱۳۰] فی «المجمع»: الهنبثه، واحده الهنابث و هی الامور الشدائد المختلفه المختلطه والنّون زائده، قاله الجوهری. مجمع البحرین: ۲/ ۴۴۱ حرف هاء.
[۱۳۱] در «بحار» لَم یکبَرْ الخطب به باءِ موحّده است. والخطب بالفتح: الامر الذی یقع فیه المخاطبه والّشان والحال. مجمع البحرین: ۱/ ۶۶۲ حرف خاء.
[۱۳۲] الوابل: المطر الشّدید و جمعه الوَبْل بالفتح فالسّکون. مجمع البحرین: ۲/ ۴۶۱ حرف واو.
[۱۳۳] الشهود: الحضور.
[۱۳۴] «تنکب عن وجهی» ای تنحّی و أعرض عنّی. مجمع البحرین: ۲/ ۳۶۶ حرف نون.
[۱۳۵] الادْنی بمعنی الاقرب التجهّم بمعنی کره العبوس.
[۱۳۶] مُعتصب: قال الجوهری و انّما سَمّوا عَصَبَهً لانّهم عصبوا به ای احاطوا بِه.
[۱۳۷] و فی «البحار» هکذا: «لمَّا مَضیْتَ و حالت دونک الحُجب» و هذا اوفق بالمعنی.
[۱۳۸] «الرّزء»، بالضم والهمزه: المصیبه بفقد الاعزَّه. و رُزِئنا علی صیغه المجهول ای اُصِبنا. مجمع البحرین: ۱/ ۱۷۱ حرف راء.
[۱۳۹] والشَّجَن: الهمّ والحزن والجمع: اَشجان. مجمع البحرین: ۱/ ۴۸۵ حرف شین.
[۱۴۰] والعجم: بالضمّ و بالتّحریک خلاف العرب.
[۱۴۱] ناسخ التواریخ: ۲/ ۱۵۴، امالی مفید: ص ۴۱ ح ۸، بحار: ۴۳/ ۱۹۵ ح ۲۵ ج ۲۹/ ۲۳۳، شرح ابن ابی الحدید: ۱۶/ ۲۵۱- ۲۵۳، عوالم: ۱۱/ ۴۵۱ باب ۱۸ ح ۱ و ص ۴۷۷، روضه الکافی: ص ۲۸۸٫
[۱۴۲] اشتمل الثّوب: ادارهُ علی جسد قال فی القاموس.
[۱۴۳] الشّمله بالکسر: هیئه الاشتمال و قال ایضاً: بالفتح کساءِ دون القطیفه. ظاهر این است که «شمله» به کسر شین اولی باشد زیرا که غرض هیئت اشتمال است، و ظاهر معنا این است که جامه بر خود پیچیده ای به هیئت جنین نه عبای جنین.
[۱۴۴] الخونَ: الضّعف و فتره فی النّظر کما فی القاموس.
[۱۴۵] بحار: ۲۹/ ۳۲۳ ح ۹، عوالم: ۱۱/ ۴۷۷، ناسخ التواریخ: ۱/ ۱۵۵٫
[۱۴۶] فی معنی قولها «اشتملت شملهَ الجنین»:
ای امیر و سیّد من یا امیرالمؤمنین

تا به کی دست یداللّهی نهان در آستین
تا به کی پیچیده بر خود عبا همچون جنین
تا به کی بنشسته در حجره چون شخص ظَنین
تا به کی هستی نهان در کنج عزلت تا به کی
با وجود آنکه هستت جایگه عرش برین
تا به یکی ای شاهباز اوج عزّت، گشته
هم چه گنجشک شکسته بال هر گوشه نشین
آخر ای شاها، نه شیر بیشه ی امکان توئی
در مصاف از چه روباهان شده شیر عرین؟!
گرگها را پوست دریدی به هنگام قتال
چون دریدندت مگسها، ای شه دنیا و دین؟!
هان ابوبکر لعین با من درشتی می کند
با وجود آنکه هستم دُخت خیر المرسلین

بس خصومت کرد با من روی از او برتافتم
آمدم زار و فکار و رفته بودم خشمگین
بین چسان غصب فدک کرد و مرا از حق خود
کرد محروم آن شریر النفس، بوبکر لعین
این چنین روزی که من دیدم نبیند هیچ کس
کاشکی گرگ اجل دریده بودم پیش از این
چون ندارم بیش از این، من نیروی احقاق حق حق کند احقاق حقّ من به روز واپسین
گر که بیرون از ادب با تو سخن راندم همی
عذرخواه من به نزدت هست رب العالمین
وای بر من، وای بر من، گر پدر بودی مرا
ناکسان کی می توان با من نمایند این چنین
در جواب گفت او فرمود شاه اولیاء:
کای در دریای عصمت زهره ی زهرا جبین
وای نبود بر تو، ویل به بدخواهان تو
از گروه منکرین و غاصبین و ظالمین
هان مبادا خاطرت آزرده گردد از علی
یا که قلب نازنین تو شود از من حزین
تاکنون هرگز تقاعد نمی ورزیدم دمی
حق کفیل رزق باشد، هان مباش اینک غمین
آنچه در نزد خدا باشد مهیّا بهر تو
بهتر است از آنچه از تو منع کرده غاصبین
در جواب شیر یزدان حسبی اللَّه گفت و بس
یعنی ای دل صبر کن، باشد خدا یار و معین.
[۱۴۷] أبطال: دلیران و شجاعان میدان نبرد را گویند.
[۱۴۸]کاش می آمد مرا گرگ اجل
می گرفتم سخت اینک در بغل
کاش بر بستان عمرم این زمان
می وزیدی باد ایام خزان
کاش سیلی آمدی این دم ز راه
حاصل عمر مرا کردی تباه
کاش طفلی آمدی و بی درنگ
شیشه ی عمر مرا می زد به سنگ.
[۱۴۹] سگالیدن: اندیشیدن، فکر کردن، پنداشتن، رأی زدن. ر. ف عمید.
[۱۵۰] و نی کَفَتی: التّعب والفتره ضدّ (قاموس اللغه).
[۱۵۱] البُلْغه بالضّم: ما یتبلّغ به من العیش. (قاموس اللغه).
[۱۵۲] بحار: ۲۹/ ۳۲۵، عوالم: ۱۱/ ۴۷۷- ۴۷۸، ناسخ التواریخ حضرت فاطمه (علیهاالسلام): ۱/ ۱۵۷٫
[۱۵۳]رسد چه روزی مقسوم از خزانه ی غیب
خیال رزق چرا کرده بی قرار تو را
به خویش راه مده غم ز مکر بداندیش
کفایت است همان لطف کردگار تو را.
[۱۵۴] بحار: ۲۹/ ۳۲۹- ۳۲۵، ناسخ: ۱/ ۱۵۸٫
[۱۵۵] فی «المجمع»: قال الصدوق رحمه اللَّه: کلّما کان فی القرآن، مثل قوله تعالی: (لئن اشرکت لیحبطنّ عملک و لتکوننَّ من الخاسرین) (زمر: ۶۵). و مثل قوله: (لیغفر لک اللَّه ما تقدّم من ذنبک و ما تأخّر) (فتح: ۲). و مثل قوله: (و لو لا اَنْ ثبّتناک لَقد کِدْتَ ترکن الیهم شیئاً قلیلاً) (اسراء: ۷۴). و ما اشبه ذلک، فاعتقادنا فیه انّه نزل علی ایّاک اَعنی و اسمعی یا جاره. انتهی. مجمع البحرین: ۱/ ۲۲۰ حرف راء.
وَ قال ایضاً فی «المجمع» فی قوله تعالی: (اذاً لأذقناک ضعف الحیوه و ضعف الممات) (اسراء: ۷۵). یعنی: عذاب الدّنیا والاخره متضاعفین و الضّعف من اسماء العذاب.
و منهُ قوله تعالی: (وَ لکلّ ضعف) (اعراف: ۳۸)، و عَنْ ابنِ عباس: اِنّ رسول اللَّه (صلی اللَّه علیه و آله) معصومٌ و انّما هو تخویفٌ لئلّا یرکن مؤمِنُ الی مشرک. انتهی. مجمع البحرین: ۲/ ۱۹ حرف ضاد.
[۱۵۶] (و ألقی الألواح و اخذ برأس أخیه یجرّه الیه). اعراف: ۱۵۰).
[۱۵۷] (ءأنْتَ قُلْتَ للنّاس اتخذونی و امّی الهین من دون اللَّه). مائده: ۱۱۶).
[۱۵۸] اَلأبتزاز: اَخْذُ الشی ء بجفاء و قهرٍ.
[۱۵۹]ساقیا بر سر جان بار گرانی است تنم
هان بده جام اجل وا رهان از خویشتنم
من از این هستی خود سخت به تنگ آمده ام
تو چنان بی خبرم کن که ندانم که منم
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
نیستم زاغ و زغن طوطی شکر شکنم
خواهم امروز که پرواز کنم تا بر دوست
به هوای سر کویش پر و بالی بزنم.
[۱۶۰] زبانحال حضرت امیر (علیه السلام)
چه شود به چهره ی زرد من
نظری (تو) برای خدا کنی
که اگر کنی همه درد من
به یکی نظاره دوا کنی
تو شهی و کشور جان تو را
تو مهی و ملک جهان تو را
ز ره وفا چه زیان تو را
که نظر به جانب ما کنی.
[۱۶۱] و صلوه اللّیل مثنی مثنی ای رکعتان، والاقامه مثنی مثنی ای یکرّر فیها اللفظ. مجمع البحرین: ۱/ ۳۲۸ حرف ثاء.
[۱۶۲] زبان حال حضرت امیر (علیه السلام) با صدیقه طاهره (علیهاالسلام)
صبر و قرار می ربود حالت دلربای تو
پرده ی هوش می درد ناله ی جانفزای تو
من که مسیح عالمم، چاره گذار هر غمم
زندگی آورد دمم، مرده ام از برای تو
شاه وشان به خدمتم، ریزه خوران نعمتم

خسرو ملک همتم، کامده ام گدای تو
فاطمه جان ترحمی، بهر خدا تکلّمی
ور نکنی کنم همی، جان و تنم فدای تو
بس به جهان تو دم به دم، صدمه کشیدی و ستم
هست به مرگ لاجرم، راحت تو رضای تو
زبان حال حضرت صدّیقه با حضرت امیر (علیه السلام):
طایر گلزار قدسم وین گلستان جهان
تنگ تر از حلقه ی دام و قفس باشد مرا
همّتی کن ای اجل جان را به جانانم رسان
زندگانی در جهان ای مرگ بس باشد مرا
ز عالم پاکم نیم از عالم خاک و از آن
نو عروس مرگ را در بر هوس باشد مرا.
[۱۶۳] بحار: ۴۳/ ۱۷۸، عوالم: ۱۱/ ۴۹۰٫
[۱۶۴]این سر که به طشت زر عیان است
رخشنده چه ماه آسمان است
این رأس شهی بود که روشن
اَز پرتو او همه جهان است
این رأس شریف نور چشم
پیغمبر آخرالزمان است
گویا نشناسی ای ستمگر
یاقوت لبش که به ز جان است
پرسی چو ز خضر وصف این لب
گوید که مرا چنین گمان است
سرچشمه ی آب زندگانی
این لعل لب است و این دهان است
این لعل لبی که می زنی چوب
لعل لب شاه انس و جان است
بسیار به چشم خویش دیدم
این لب که قضیب تو بر آن است
بُد بوسه گه رسول و امروز
آزرده ز چوب خیزران است
از کینه زنی تو چوب و زهرا
خوناب ز دیده اش روان است
زین کرده ی زشت تو پیمبر
چشمش چو سحاب خون فشان است.
[۱۶۵] قال فی «المجمع البحرین» و فی حدیث الحسین (علیه السلام)، فَجَعَلَ ابن زیاد لعنه اللَّه یَقْرعُ فَمَه بقضیب اراد به السّیف اللّطیف الدّقیق و قیل اراد به العود. ۲/ ۵۱۵ حرف قاف.
[۱۶۶] بحار: ۴۵/ ۱۸۶، مثیر الاحزان ابن نما: ص ۱۰۱، اللّهوف: ص ۷۸- ۷۹٫
[۱۶۷] توبه: ۶۱٫
[۱۶۸] احزاب: ۵۷٫
[۱۶۹] تفسیر علی بن ابراهیم: ۲/ ۱۹۶٫
[۱۷۰] صاحب «ناسخ التواریخ» بعد از نقل حدیث «علل الشرایع» می گوید: لکن این حدیث که از «علل الشرایع» مرقوم افتاد به نزد من بنده، استوار نمی افتد چه در فقرات آن، آیات ضعف قوی است: نخست آن که فاطمه به علم ماکان و مایکون داناست. چگونه به سخن مردی مجهول، فریفته می شود که مانند مردم شیفته، فرزندان خود را برداشته، بی خودانه به خانه ی رسول خدا می رود و اجازت علی را پشت پا می زند؟! و حال آنکه هرگز تا رخصت از علی نگرفتی به خانه ی مصطفی نرفتی؟!!
و دیگر آنکه: از برای حشمت فاطمه و منزلت او چند که زنده بود، علی نتوانستی زنی را کابین بندد و با او همبستر شود و علی (علیه السلام) معصوم بود، چگونه تقدیم این امر می فرمود؟! و فاطمه را چگونه در عصمت آن حضرت ریبتی در خاطر افتاد؟! و این همه محظور را نتوان میسور داشت و این حدیث را متقن و موثق انگاشت.
چون فاضل مجلسی این حدیث را نگاشته بود، من بنده دست بازنداشتم و تواند بود که اسرار این احادیث و مصلحت وقت را بدانیم و رد و قبول را به فهم نارسای خویش باز دهیم. (ناسخ التواریخ: ۱/ ۲۱۵).
جواب کلام «ناسخ التواریخ»:
اوّلاً می گوئیم: سرّ مطلب این است که چون رسول خدا و علی مرتضی و فاطمه زهرا (علیهم السلام) می دانستند که منافقین فدک را غصب می کنند و فاطمه ی زهرا را اذیت می نمایند، محض اتمام حجّت به نحو اتم و ابلغ این کارها را من باب مقدمه کردند که صحابه بدانند اذیت فاطمه، اذیت رسول خدا است و اذیت رسول خدا، اذیت خداست و در لفظ: «مَنْ اذاها بعد موتی کَمنْ اذاها فی حیوتی و مَنْ اذاها فی حیوتی کمن اذاها بعد موتی» (بحار: ۴۳/ ۲۵ ح ۲۳) فی الجمله دلالتی بر این مطلب هست.
و ثانیاً: اینکه جهل به موضوعات، به هیچ وجه من الوجوه موجب نقص نخواهد بود و به علاوه اینکه غیرت، از صفات فاضله است و از این جهت پیغمبر (صلی اللَّه علیه و آله)، مدح این صفت را فرموده و گفت: «اِنَّ سَعْداً لَغَیور و أَنَا اَغْیَر من سعد» و اگر چنانچه از صفات ردّیه بود، پیغمبر مدح نمی فرمود.
و امّا اینکه گمان برده حضرت صدیقه (علیهاالسلام) که حضرت امیر (علیه السلام)، زوجه اختیار فرمود، به فرمایش صاحب «لمعه البیضاء» گمان خلاف شرعی نبود.
«فانّ هذا امرْ اَباحه الشّریعه و اِنْ کتب الغیره علی الزّوجه ایضاً، فللرجل اَنْ یتزوّج علی المرأه و للمراه اَنْ تأخذها الغیره». (اللّمعه البیضاء ص ۱۴۳).
و گویا حدیثی که از حضرت صادق (علیه السلام) نقل شده که فرمودند:
«حرّم اللَّه النساءَ علی علیّ (علیه السلام) ما دامت فاطمه حیّه، لأنّها کانَتْ طاهرهً لا تحیض» (بحار: ۴۳/ ۱۵۳ ح ۱۲)، مخصّص عمومات نمی داند.
و امّا حرکت حضرت صدیقه به خانه رسول خدا (صلی اللَّه علیه و آله) معلوم نیست که بی اذن بوده باشد، شاید اذن عمومی برای آن حضرت بوده است.
[۱۷۱] چون در خبر «صَدَقْتَ» و «صَدَقَتْ» دارد لهذا بر خبر اشکالی وارد شده است و آن این است که: ممکن نیست که هم حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) راست گفته باشد و هم حضرت صدّیقه (علیهاالسلام) راست گفته باشد، لهذا عرض می کنم در کلمه ی «صَدَقْتَ وَ صَدَقَتْ» احتمالاتی می رود:
اوّل آن که هر دو به صیغه ی مخاطب معلوم باشد و دومی تأکید اولی باشد. یعنی راست گفتی یا علی، راست گفتی یا علی.
دوّم آن که: اوّلی به صیغه ی مخاطب معلوم باشد و دومی به صیغه ی مخاطب مجهول باشد. یعنی یا علی راست گفتی و تصدیق کرده شدی.
سوّم آن که: اوّلی به صیغه ی معلوم مخاطب باشد و دومی به صیغه ی معلوم مغایب باشد. یعنی: راست گفتی یا علی و فاطمه هم راست گفته است که چنین مطلبی شنیده.
چهارم آنکه: اوّلی ایضاً به صیغه ی مخاطب معلوم و دومی ایضاً به صیغه ی مغایب معلوم، یعنی مطابق با واقع گفتی یا علی و فاطمه هم مطابق با اعتقاد خود گفته است، زیرا که حضرت صدّیقه سه مرتبه از آن شقی پرسیدند: حقّاً ما تقول؟ یعنی راست می گوئی؟ و آن شقی سه مرتبه جواب داد: حقّاً ما اقول. یعنی راست می گویم و حضرت صدّیقه به واسطه ی تأکید آن شقی اعتقاد به وقوع پیدا کردند. فتأمل.
جهت تحقیق دقیق علمی و تاریخی در بررسی اسناد و چگونگی جعل و ساختگی بودن این داستان، به رساله ۶ از کتاب الرسائل العشر تألیف علامه محقق سید علی حسینی میلانی و الصحیح من سیره النبی الاعظم: ۵/ ۳۱۵- ۳۲۷ مراجعه فرمائید. م.
[۱۷۲]که برد به نزد آن شه ز من گدا سلامی
پس از آن بگوید ای مه که مراست یک پیامی
شده ام خراب و بدنام و هنوز امید دارم
که به همت عزیزان برسم به نیکنامی
تو که کیمیا فروشی نظری به حال ما کن
که بضاعتی نداریم و فکنده ایم دامی.
[۱۷۳]وصل بلقیس نه شایسته ی هر دیو و دد است
بر سلیمان سزد این رتبه که خاتم با اوست
آدمی را به جهان سیرت آدم فرض است
ور نه هر عکس بشر، صورت آدم با اوست.
[۱۷۴]آرم چه از این سرای فانی
رو سوی سرای جاودانی
نزد پدر بزرگوارم
در حضرت باب تاجدارم
در محضر احمد مؤیّد
ختم همه انبیاء محمّد (ص)

از جور شما کنم حکایت
وز ظلم شما کنم شکایت
گویم که پس از تو ای پدر جان
گردید جهان بسان زندان
از بس ستم و جفا کشیدم
یک چشم زدن نیارمیدم
از دست شقی ترین امت
روزم شده بود چون قیامت
گاهی آتش به خانه ام زد
گاه آمد و تازیانه ام زد
گه سقط نمود محسنم را
گه سوخت چو برق خرمنم را
بس جور و جفا از او کشیدم
راحت به جهان دمی ندیدم.
[۱۷۵] زبان حال حضرت صدّیقه (علیهاالسلام):
دگری جز تو مرا این همه آزار نکرد
جز تو کس در نظر خلق مرا خوار نکرد
نچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد
هیچ سنگین دل بیدادگر این کار نکرد
این ستمها دگری بر من بیمار نکرد
دگری این همه آزار من زار نکرد
گر ز آزردن من هست غرض مردن من
مردم آزار مکش از پی آزردن من
از جفاهای تو با دیده ی تر خواهم رفت
چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت
تا نظر می کنی از پیش نظر خواهم رفت
گر نرفتم ز جهان شام، سحر خواهم رفت
دیده خونبار من از ظلم عمر خواهم رفت
بهر شکوه ز شما نزد پدر خواهم رفت
دل من سوختی و هیچ نداری خبری
تا به کی غافلی از ناله و آه سحری.
[۱۷۶] علل الشرائع: ص ۱۸۵ باب ۱۴۹ ح ۲، بحار: ۴۳/ ۲۰۱ ح ۳۱٫
[۱۷۷]غافل مشو که مرکب مردان مرد را
در سنگلاخ بادیه پِی ها بریده اند.
[۱۷۸] ر. ک. صحیح بخاری: ۵/ ۱۷۷ کتاب المغازی باب غزوه خیبر و ۸/ ۱۸۵ کتاب الفرائض.
نقل کلام «ابن ابی الحدید»:
«الصحیح عندی انّها ماتَت و هِیَ واجده علی ابی بکر و عمر و انّها أوصَت اَنْ لا یصلّیا علیها و ذلک عند اصحابنا من الامور المغفوره لهما، و کان الاولی بهما، اکرامها و احترام منزلها. لکنهما خافا الفرقه و اشفقا من الفتنه، ففعلا ما هو الاصلح بحسب ظنّهما و کانا من الدین و قوّه الیقین بمکان مکین لا شکّ فی ذلک.
و الامور الماضیه یتعذّر الوقوف علی علمها و اسبابها و لا یعلم حقایقها الّا مَنْ قَدْ شاهدها و لابَسها بل لعلّ الحاضرین المشاهدین لها یعلمون باطن الامر فلا یجوز العدول عن حسن الاعتقاد فیهما بما جَری واللَّه ولیّ المغفره والعفو.
فانّ هذا لو ثَبَتَ انّه خطاء لم یکن کبیره بل کان من باب الصغایر الّتی لا یقتضی التبرّی و لا یوجب زوال التولّی». شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید: ۶/ ۵۰٫
[۱۷۹] در بحار و ناسخ «فَصَرَخوا» ضبط شده است، بنابراین ضمیر، راجع به اهل مدینه است.
[۱۸۰] فی «مجمع البحرین»: زَعْزَعَ الزّعْزَعَهَ تحریک الرّیح، الشّجره و نحوها او کلّ تحریک شدید یقال: زعزَعته فَتَزعْزَعَ و ریح زعزعَ. ۱/ ۲۷۷ حرف زاء.
[۱۸۱] قوله «علیها تَسْبیحها» کسی را ندیدم که متعرض معنای این کلام شده باشد و صاحب «ناسخ التّواریخ» با وجود آنکه معنی این حدیث را کرده، این دو کلمه را معنی نکرده و در خود بحار، «تسبیحها» به حاء مهمله نوشته و در حاشیه نسخه بدل «تسبیجها» به جیم معجمه نوشته، و یک نسخه ی بدل دیگر هم «تَسَبّجها» بدون یاء و به جیم معجمه نوشته.
و ظاهر این است که این دو نسخه ی بدل اصل، صحیح باشد زیرا که اوفق به معنی است به جهت آنکه در قاموس نوشته «اَلسُّبْجَه بالضّم و السّبیجه، کساء اسود و تسبّج لبسه» بعد از آن می گوید: «و کساء مسبّحٌ عریض». بنابراین معنی «متجلّلهً برداءٍ علیها تَسْبیجُها اَوْ تسبّحها» این می شود که حضرت «ام کلثوم» خود را پیچیده بود به عبایی که بر آن عبا پوشیده بود عبای سیاهی. یعنی دو عبا در بر داشت، یکی را دوش گرفته و خود را در آن پیچیده و یکی دیگر که سیاه بود و بر سر انداخته.
کما اینکه در این زمان هم زنان اعراب، دو عبا در بر می کنند به همین طریق که یکی را بر دوش می اندازند که به منزله ی لباس باشد و یکی را سر می اندازند که به منزله ی چادر باشد. و ممکن است که «تسبّحها» به حاءِ مهمله باشد. قال فی «القاموس»: «و کِساءُ مُسَبَّحْ کمعظم قوّی شدید». واللَّه العالم.
[۱۸۲] بحار: ۴۳/ ۱۹۲ ح ۲۰٫
[۱۸۳] قوله (علیه السلام): «لا یَقْدر اَنْ یَقلَّ سَیْفَه»، قال فی القاموس: «و استقلّه، حَمَلَهُ وَ رَفَعَه».
[۱۸۴] بحار: ۴۵/ ۴۶٫
[۱۸۵] فاندبوه، قال فی «المَجْمَع»: نَدَبَ المَیِّت: یکی علیه و عدّد محاسنه، یَنْدُبُهُ نَدْباً، اَنْ یَذْکُرَ النّایِحَه المَیِّتَ باَحْسَن اوصافه. مجمع البحرین: ۱/ ۲۸۷ حرف نون.
و قال فی «القاموس»: نَدَبَهُ لامرٍ کَنَصَره: دَعاه و حَثَّهُ وَ وَجَّهَه. و المیّت بکاه و عَدَّدَ مَحاسنه و الأسْم، النُدْبَه بالضمّ. انتهی.
[۱۸۶] الدمعه السَّاکبه: ص ۳۰۵٫
[۱۸۷] در «مجمع البیان» است: اهل البیت نصب علی النداءِ او علی المَدح، والرّجس: مستعار للذّنوب والطّهر: للتقوی لأنّ عرضَ المُقْترف للقبیح یتدنّس به کما یتلوّث جسده بالأرجاس. ج ۸ ص ۳۵۵، نقل به مضمون.
[۱۸۸] احزاب: ۳۳٫
[۱۸۹] تفسیر مجمع البیان: ۸/ ۳۵۶، کشف الیقین: ص ۴۰۵، بحار: ۳۵/ ۲۰۶- ۲۳۶، اعیان الشیعه: ۱/ ۳۰۸- ۳۰۹، عمده عیون صحاح الاخبار: ص ۷۵- ۹۰، شواهد التنزیل: ۲/ ۱۸- ۱۵۱٫
[۱۹۰] چون ذکر آیه ی مباهله شد، مناسب دانستم که آیه مباهله ذکر شود:
داستان مباهله، گواه بر ولایت مولا:
قالِ اللَّه تعالی: (قُلْ تعالوا ندعُ ابنائنا و أبْنائکم و نسائنا و نسائکم و اَنفسَنا و انفُسَکُمْ ثم نبتهل فَنَجْعل لَعْنَه اللَّه علی الکاذبین) آل عمران: ۶۱).
سؤال کرد مأمون از حضرت رضا (علیه السلام) «ما الدّلیل علی ولایه جدّک؟ قال (علیه السلام): ایَهُ أَنْفُسَنا، فقال المأمون: لو لا نسائنا. فقال الرّضا (علیه السلام): لو لا ابنائنا، فسکت المأمون».
بیان حدیث: می گوئیم اجماع امّت قائم است که مدعوین یوم مباهله، غیر از علی و حسنین و صدیقه (علیهم السلام) نبوده اند و ظاهر آن است که داعی غیر مدعو باشد پس مراد به «انفسنا» غیر از حضرت امیر (علیه السلام) نخواهد بود.
پس حضرت امیر علی (علیه السلام)، نفس پیغمبر است و کسی که نفس پیغمبر باشد اولی است به ولایت، پس معلوم شد «انفسنا» دلیل است بر ولایت حضرت امیر (علیه السلام).
امّا ایراد مأمون که می گوید: «لو لا نسائنا» مرادش این است که «انفسنا» به معنی «رجالنا» می باشد به قرینه ی «نسائنا». یعنی بخوانیم طایفه ی اناث و ذکور خودمان را، پس ساقط شد استدلال.
حضرت رضا (علیه السلام) در جواب می فرمایند: «لو لا ابنائنا» یعنی «انفسنا» به معنای «رجالنا» نیست به دلیل «ابنائنا». زیرا که اگر به معنای «رجالنا» بود، ذکر «ابنائنا» لغو بود به جهت آنکه «ابنائنا» جزء رجال هستند.
پس باید معنی «انفسنا» غیر «رجالنا» بوده باشد، به قرینه ی «ابنائنا»، پس استدلال حضرت امام رضا (علیه السلام) صحیح شد. بحار: ۳۵/ ۲۵۷- ۲۵۸ باب ۷٫
[۱۹۱] تعریف عصمت، نقل از کلام علّامه حلّی رحمه اللَّه:
«العصمه هی ما یمتنع المکلّف معه من المعصیه متمکّنا فیها، و لا یمتنع فیْها مع عدمها».
یعنی: عصمت چیزی است که ممتنع است شخص مکلّف با بودن آن چیز، اینکه معصیت از او صادر شود در حالتی که تمکّن دارد در معصیت کردن و ممتنع نیست که معصیت از او صادر شود با نبودن آن چیز.
گویا مراد به موصول، قوّه ی قدسیّه یا ملکه ی الهیّه باشد، به جهت آنکه این دو چیز اگر بوده باشند، ممتنع است مکلّف معصیت کند و با نبودن این دو چیز امکان دارد که معصیت صادر شود.
و بعضی نقض و ابرام ها بر این تعریف وارد کرده اند که محلّ ذکر آنها نیست.
[۱۹۲] الفی ء: الرّجوع و فی «المجمع»: و منهُ: أفاء اللَّه علی المسلمین.اَی ارجعْهُ الیهم وَ صیّره لهم. مجمع البحرین ۲/ ۴۴۰ حرف فاء.
[۱۹۳] در کتابهای «بحار» و «علل الشرائع»، «تقّر» آمده است. م.
[۱۹۴] سخنی در حقیقت اراده ی الهی و انواع آن:
قوله تعالی: (انّما یرید اللَّه): اراده به معنای مشیّت است. فی «المجمع» و الاراده المشّیه. و اراده بر دو قسم است: اراده ی خالق و اراده ی مخلوق. امّا اراده ی خالق به معنی ایجاد است و اراده ی مخلوق خواستن به قلب است و مرید که از صفات خداست، از صفات فعل است نه از صفات ذات، چنانچه عاصم بن حمید نقل می فرماید:
«قلْت لابی عبداللَّه (علیه السلام): لم یزل اللَّه مریداً؟ قال: انّ الْمرید لا یکون الّا لمراد معه، لم یزل اللَّه عالماً قادراً ثمّ أراد». مجمع البحرین: ۱/ ۲۴۹ حرف راء.
یکی از فرق های صفت فعل و صفت ذات این است که: هر چیزی که خداوند متصف به او و به ضدّ او هر دو می شود، آن را صفت فعل خوانند، مثل اراده و عدم الاراده. و اگر چنانچه متصّف به چیزی شود فقط و به ضد او متصف نشود، مثل علم و قدرت که هیچ وقت خداوند متصف به ضد آن که عدم العلم، و عدم القدره باشد، نمی شود، آن را صفت ذات می خوانند.
و اراده اللَّه، بر دو قسم است: یا در تکوینیات یا در تکلیفیّات.
امّا در تکوینیّات: گفتیم که اراده اللَّه به معنی ایجاد است لا غیر، و محال است که اراده ی خدا در تکوینیّات از مراد تخلّف کند. یعنی هر چه بخواهد همان می شود ولو اینکه به واسطه ی فعل مخلوق باشد (انّما أمره إذا أراد شیئاً أن یقول له کُنْ فیکون) آل عمران: ۸۲).
قال فی «المجمع»: هو صریح فی انّ ارادته نفس ایجاده للشی ء و یشهد لذلک الاحادیث عنهم، منها ما صح عن صفوان، قال: قلتُ لابی الحسن (علیه السلام): اخبرنی عن الاراده من اللَّه و من الخلق؟
فقال: الاراده من الخلق، الضّمیر و ما تبدوا لَهُمْ بعد ذلک من الفعل، و امّا من اللَّه فارادته: احداثه لا غیر، لانّه لا یروی و لا یُهّم و لا یتفکّر، فهذه الصّفات منفّیه عنه و هی صفات الخلق، فاراده اللَّه الفعل لا غیر ذلک، یقول له کن فیکون بلا لفظٍ و لا نطق بلسان و لا هِمّه و لا تفکّر و لا کیف لذلک، کما انّه لا کیف له». مجمع البحرین: ۲/ ۲۴۸- ۲۴۹ حرف راء.
و امّا اراده ی خداوند در تشریعیات و تکلیفیّات: به معنی محبوبیّت است و رضایت به فعل است و اراده ی خداوند به این معنی ممکن است تخلّف کند از مراد، چنانچه ملاحظه می شود که اراده ی اسلام از شخص کافر دارد و شخص کافر اسلام نمی آورد و از شخص مسلم اراده ی اطاعت دارد و او عصیان می کند.
و این مطلب از اطراف کلمات بعضی از علماء اعلام، مثل مرحوم شیخ محمّد تقی رحمه اللَّه در «هدایه المسترشدین فی شرح معالم الدین» ص ۱۱۹ ظاهر می شود. و هم چنین از مرحوم شیخ محمّد حسین قدس سره، در کتاب «الفصول فی الاصول» ص ۷۰٫
و چون عبارت کتاب فصول مختصرتر و جامع تر است لهذا عین عبارت آن را نقل می کنیم:
در کتاب: فصول، بعد از ذکر آیه ی مبارکه ی (و لو شاء ربّک لامن فی الارض کلّهم جمیعاً) یونس: ۹۹). می فرماید: «انّ الاراده علی قسمین: اراده تکوینیّه و اراده تکلیفیّه، و ما یمتنع تخلّفه عن مقتضاه، انّما هو ارادته بالمعنی الأول و هو المراد، بالشّیئیه فی الایه دون الثانی.
و تحقیق ذلک: انّ الاراده التکوینیّه راجعه الی ایجاد الشی ء اَوْ ایجاب اسبابه الموجبه له و لو بواسطه اختیار العبدو ارادته تعالی بهذا المعنی ممّا یمتنع تخلّفه عن مراده و لو بواسطه اختیار العبد.
والاراده التکلیفیه راجعه الی الرّضا بالفعل و محبوبیّته، کما اشار الیه تعالی بقوله: (وَ إن تشکروا یرضه لکم) زمر: ۷) و ارادته بهذا المعنی یجوز تخلفها عن المراد. انتهی محل الحاجه.
حال که معنای اراده معلوم شد، می خواهیم بدانیم «انّما یریدُ اللَّه» از کدام قبیل است؟ اراده ی تکوینیه است که به معنی ایجاد عصمت باشد که تخلّف از آن محال است، و محال است که غیر معصوم باشد؟ و یا آنکه اراده ی تکلیفیّه است که به معنای محبوبیّت و رضا باشد که ممکن است تخلّف از آن و جایز است که معصوم نباشند؟
عرض می کنیم: شکی نیست که اراده در اینجا، اراده ی تکوینیّه است و محال است که تخلف شود از مراد خدا که عصمت اهل بیت (علیهم السلام) باشد، زیرا که اراده ی تکلیفیّه الهی در معصیت نکردن، منحصر به اهل بیت (علیهم السلام) نیست، بلکه از تمام بنی نوع انسان خواسته است که معصیت نکنند.
و اینکه خداوند به کلمه ی «انّما»، که از ادات حصر است فرموده، معلوم می شود که اراده ی تکوینیّه است زیرا که آن منحصر است به اهل بیت (علیهم السلام) و در سایر بنی نوع آدم نیست، به جهت آنکه می بینیم معصیت می کنند.
[۱۹۵] علل الشرایع: ص ۱۹۰ باب ۱۵۱ ح ۱، بحار: ۲۹/ ۱۲۴- ۱۲۵ ح ۲۶٫
[۱۹۶] احتجاج: ص ۹۰، بحار: ۲۹/ ۱۳۶- ۱۳۷ ح ۲۹٫
[۱۹۷]رَوح و روح و ریحانُ و رائحه
بالخَلقِ و الخُلق و الاحسانِ و النّعم
رعد و برق و ظلمات و صاعقه
بالقهر و البطش و الباساء والنقم
ان غاظ یوماً علی ضوء النهار فقد
تبدّل النور و الاشراق بالظُلَم
به خلق او روح جاویدان
به خلق او روضه ی رضوان
به احسان بر در نیسان
به نعمت خوان لا یفنی
به قهر او رعد غرّنده
به بطش او برق سوزنده
به بأساء شیر درنده
به نقمت دوزخ ادنی
اگر خشم آورد یک دم
به ضوء خور شود مظلم
ز ظلمت چون شب ادهم
شود آن بیضه ی بیضاء
ستاره گوی میدانش
هلال عید، چوگانش
ز نعل سم یک رانش
غباری توده غبراء
بهشت از خلق او بوئی
محیط از جود او جوئی
به جنب حشمتش کوئی
گدایان گنبد سینا
قضا تیری است در شصتش
فنا تیغی است در دستش
چو ماهی بسته ی شصتش
همه دنیا و ما فیها.
[۱۹۸] فی المجمع البحرین: و ذوالفقار بفتح الفاء و کسرها عند العامّه اسم سَیفٍ کانَ لِرَسول اللَّه (صلی اللَّه علیه و آله) و نزل به جبرئیل (علیه السلام) مِنَ السَّماء و کانت حَلْقَتُهُ فضّه، کذا من حدیث الرضا (علیه السلام) قال: و هو عندی.
قیل سمّی بذلک لانّه کانت فیه حفٌر صغار حسان و خُروز مُطمئنه والمفقّر من السّیوف ما فیه خُروز مطمئنه. ۲/ ۴۱۹ حرف ذال.

[۱۹۹] احتمال می رود که «سوداء» به معنی قبیحه باشد. فی «المجمع»: و یقال: کلّمت فلاناً فما ردّ علی سوداءً و لا بیضاءً ای لاکلمه قبیحه و لا حسنه. مجمع البحرین: ۱/ ۴۵۱ حرف سین.
[۲۰۰] فی «المجمع»: و رُمْتَ الشی ء ارومُه رَوَماً اذا طلبتهُ. مجمع البحرین: ۱/ ۲۵۴ حرف راء.
[۲۰۱] الواو فی «وَ اصحابک» به معنی اَوْ و یفید هیهُنا مَنعُ الخلوّ لا مَنعُ الجمع. فافهم.
[۲۰۲] فی «المجمع»: والرّسول و احد الرّسل و هو الّذی یاتیه جبرئیل قبلاً و یکلّمه.
انتهی. اگر کسی بگوید در آیه ی شریفه ی (فأتیا فِرْعَوْنَ فَقُولا اِنَّا رَسُول ربّ العالمین) شعراء: ۱۶، چرا در مقام تثنیه، مفرد ذکر فرموده؟
جواب این است که فعول و فعیل، مفرد و تثنیه و جمع و مذکر و مؤنث در آنها یکسان است، چنانچه از «قاموس» و «مجمع» استفاده می شود. مجمع البحرین: ۱/ ۱۷۷ حرف راء.
[۲۰۳] ناسخ التواریخ: ۱/ ۲۳۳- ۲۳۵٫
[۲۰۴] در بحار است و ذکر الحاکم، انّ فاطمه لمّا ماتت انشا علیّ (علیه السلام):
نفسی علی زفراتها محبوسه
یا لَیتها خَرَجَت مَعَ الزّفراتِ
لا خیر بَعدَکِ فی الحیوه و انّما
اَبکی مَخافَهَ اَن تَطُولَ حیوتی
(بحار: ۴۳/ ۲۱۳).
[۲۰۵] شطّت الدّار و نزحت: بعدت والباء للتعدیه.
[۲۰۶] والبَیْنِ الفراق ای ضرب المثل الذی قاله القائل فی یوم الفراق الّذی هُوَ رحیل والمثل قوله: لِکُلّ اجتماع.
[۲۰۷] والتّضریب مبالغه فی الضَّرب.
[۲۰۸] و فاطم مرخم فاطمه لضروره الشعر.
[۲۰۹] دیوان منسوب به امیرالمؤمنین (علیه السلام): ص ۳۲۷ بیت ۱۱۹۰- ۱۱۹۹٫ بحار: ۴۳/ ۲۱۶ ح ۴۸٫
حضرت امیرالمؤمنین در وفات صدّیقه (علیهاالسلام) این اشعار را خواندند:
حَبیبٌ لیس یَعدلهُ حبیبٌ
وَ ما لِسِواهٌ فی قَلبی نصیبٌ
حَبیبٌ غابَ من عینی و جسمی
و عن قلبی حبیبی لا یَغیبُ
دیوان امیرالمؤمنین (علیه السلام): ص ۸۹ شماره ی ۲۵۰ و ۲۵۱٫ بحار: ۴۳/ ۲۱۷٫
[۲۱۰] ندبه، فانتَدَب: ای دَعاه لامرٍ فاجابَ.
[۲۱۱] و انتَدَبَ ای سارع.
[۲۱۲] الدّایس: هو الذّی یدوس الطّعام و یدَقّه لیخرج الحبّ من السّنبل.
[۲۱۳] آن ده نفر که اسبها بر بدن مبارکش تاختند:
«اسحاق بن حوّیه» (حیوه خ) که پیراهن حضرت را کند و «اخنس بن مرثد» و «حکیم بن طفیل سنبسی» و «عمرو بن صبیح صیداوی» و «رجاء بن منقذ عبدی» و «سالم بن خثیمه جعفی» و «واحظ (واهب) بن ناعم» و «صالح بن وهب جعفی» و «هانی بن ثبیت خضرمی» و «اسید بن مالک» (لعنهم اللَّه اجمعین).
ابوعمر زاهد گوید: نگاه کردم به این ده نفر، دیدم همه ولدالزّنا هستند و مختار این ده نفر را گرفت و دست و پای آنها را به میخهای آهن بست و اسب بر پشت آنها تاخت تا هلاک شدند.
[۲۱۴] بحار: ۴۵/ ۵۹- ۶۰، اللّهوف: ص ۵۸- ۵۹، ارشاد: ۲/ ۱۱۳٫
[۲۱۵] قدر: ۱٫
[۲۱۶] معانی قدر:
از کتاب «مجمع البحرین» شش معنی به جهت قدر استفاد می شود به انضمام بعضی مطالب دیگر، لهذا عین عبارت آن را ذکر می نمائیم:
قال قدس سره: «قوله تعالی: (انّا انزلناه فی لیله القدر). قال الشیخ ابوعلی: الهاء کنایه عن القرآن و ان لم یجر له ذکر لانّه لا یشتبهُ الحال فیه.
قال ابن عبّاس: انزل اللّه القرآن جمله واحده من اللّوح المحفوظ الی السّماء الدّنیا لیله القدر، ثمَّ کان ینزله جبرئیل (علیه السلام) نجوماً، و کان من اوّله الی الاخر ثلاث و عشرون سنه.
واختلف العلماء فی معنی هذا الاسم وحدّه، فقیل: سُمیّت لیله القدر لانّها اللیله الّتی یحکم اللّه فیها و یقضی بما یکون فی السّنه باجمعها من کل امرٍ، وَهِی اللیله المبارکه فی قوله: (انّا انزلناه فی لیله مبارکه) دخان: ۳)، لانّ الله تعالی ینزل فیها الخیر والبرکه والمغفره.
و فی الخبر عن ابن عباس انّه قال: یقضی القضایا فی لیله النصف من شعبان ثمّ یسلّمها الی اربابها «فی لیله القدر» ای لیله الشرف والخطر و عظم الشأن، من قولهم: رجل له قدرٌ عند الناس، ای منزله و شرف، و منهُ (ما قدروا اللّه حقّ قَدْرِهِ) انعام: ۹۱)، ای ما عظّموه حقّ عظمته، و قیل: لان للطّاعات فیها قدراً عظیماً و ثواباً جزیلاً.
و قیل: سمّیت لیله القدر لانّه انزل فیها کتاب ذوقدر، الی رسول ذی قدر، لاجل امّه ذات قدر، علی یدی ملکٍ ذی قدر.
و قیل: لان اللّه قدّر فیها انزال القرآن.
و قیل: سمّیت بذلک لانّ الارض تضیق فیها بالملائکه من قوله: (وَ من قُدِرَ علیه رزقه) طلاق: ۷)، و هو منقول من الخلیل بن احمد. انتهی محل الحاجه: ج ۲/ ۴۶۴ حرف قاف.
[۲۱۷] تفسیر فرات: ص ۵۸۱- ۵۸۲، بحار: ۴۳/ ۶۵ ح ۵۸٫
[۲۱۸] کشف الغمّه: ۲/ ۴۵۰، بحار: ۴۳/ ۵۱ ح ۴۸، تاویل الایات: ص ۷۹۰- ۷۹۱٫
[۲۱۹] در بیان معنای روح:
صاحب «مجمع البیان» می فرماید: «والرّوح: جبرئیل (علیه السلام) و قیل: خَلْقٌ من الملائکه لا یراهم الملئکه الّا تلک اللیله» ج ۱۰ ص ۵۲۰٫
در «مجمع البحرین» می فرماید: والرّوح فی قوله تعالی: (یوم یقوم الرّوح و الملئکه صفّاً) نباء: ۳۸)، علی ما ذکره بعض المفسّرین، ملک عظیم من ملائکه اللّه تعالی، لَهُ الف وجه فی کلّ وجه الف لسان، یُسبّح اللّه تعالی بسبعین الف لغه، لو سمعوه اهل الارض لخرجت ارواحهم، لو سلّط علی السّموات و الارض لابتلعهما من احد شفتیه، و اذا ذکر اللّه تعالی خرج من فیه قطع النور کأمثال الجبال العظام، موضع قدمیه مسیره سبعه الاف سنه، له الف جناح، یقوم وحده یوم القیامه و الملائکه وحدهم و هو قوله تعالی: (یوم یقوم الرّوح والملائکه صفاً). ۱/ ۲۳۸ حرف راء.
[۲۲۰] بحار: ۴۳/ ۴۹ ح ۴۶٫
[۲۲۱] بحار: ۴۳/ ۱۵۶ باب ۷ ح ۴، اصول کافی: ۲/ ۳۵۵- ۳۵۶، مناقب: ۳/ ۳۳۷٫
[۲۲۲] کشف الغمّه: ۱/ ۳۵۳، مناقب: ۳/ ۳۵۴٫
[۲۲۳] فی «المجمع»: النّور کیفیّه ظاهره بنفسها مظهره لغیرها، و الضیّاء اقوی منه و اتمّ، و لذلک اُضیف للشّمس، و قد یفرّق بینهما بانّ الضّیاء ضوء ذاتی و النّور ضوء عارضیّ. انتهی. مجمع البحرین: ۲/ ۳۸۹ حرف نون.
بیان فرق میان ضیاء و نور
از این عبارت دو جهت فرق میان ضیاء و نور معلوم می شود: یکی آنکه ضیاء اقوی و اتمّ از نور است یعنی روشن تر است و دیگر آنکه ضیاء روشنی ذاتی و اصلی است و نور روشنی تبعی و عارضی است و گویا هر دو جهت را از آیه ی شریفه ی: (هو الّذی جَعَل الشّمس ضیاءً و القمر نوراً) یونس: ۵)، استفاده نموده اند، زیرا که روشنی شمس را به ضیاء تعبیر فرموده و روشنی آن اتم و اقوی است و هم ذاتی و اصلی است و روشنی قمر را به نور تعبیر فرموده که هم ضعیف است و هم تبعی و عارضی.

و مراد از ذاتی آن است که بدون واسطه منتهی شود به علّه العلل، و مراد از تبعی و عارضی آن است که مع الواسطه منتهی شود به علّه العلل.
[۲۲۴] مفاتیح الجنان: ص ۳۰۳٫
[۲۲۵] بحار: ۴۳/ ۱۷ ح ۱۶، ارشاد القلوب: ۲/ ۴۰۳٫
[۲۲۶]ای زینت آغوش نبی دخت پیمبر
کز نور جمالت شده خورشید منوّر
از نور تو درده ی اصلاب توان دید
ایمان ز رخ مومن و کفر از دل کافر
انصاف ره امروز به غیر از تو که دارد
مهتاب پیراهن و خورشید به معجر
در بطن مشیّت که خلایق همه بودند
نامحرم و محرم بر هم خفته سراسر
تو در کنف حضرت حق از همه مردم
محجوبه بدی در حجب عصمت داور
بی پرده برون آ، که کست روی نبیند
برهان به جز اینم نبود هیچ به خاطر
گویند حکیمان که رود خط شعاعی
از چشم سوی آن چه به چشم است برابر
تا خط شعاعی به بصر بازنگردد
در باصره حاصل نشود صورت مبصر
حسن تو به حدی است که آن خط ز رخ تو
برگشتنش از شوق و وله نیست میسّر.
[۲۲۷] بیان عظمت عرش خداوند:
از آیه ی شریفه ی (وَ هو الّذی خَلَقَ السَّمواتِ وَ الارضِ فی سِتَّهِ أیّام و کان عَرْشهُ عَلَی الماء) هود: ۷)، معلوم می شود که عرش و آب پیش از خلقت آسمانها و زمینها خلق شده اند زیرا که ترجمه ی آیه ی شریفه این است:
«او است خدائی که خلق کرد آسمان ها و زمین ها را و حال آنکه بود عرش او بر روی آب».
و در حدیث وارد است که آسمانهای هفتگانه و زمین ها و دریاهائی که ممنوع است از پیش آمدن و کوههای یخ و هوا و حجاب های نور و کرسی، نسبت به عرش مثل حلقه ای است که در بیابان وسیعی باشد.
از پیغمبر (صلی اللَّه علیه و آله) روایت شده است که فرمود: خداوند ملکی را زیر عرش خلق فرمود و به او وحی فرمود: که پرواز کن، سی هزار سال پرواز کرد. دوباره وحی فرمود: پرواز کن، سی هزار سال دیگر پرواز کرد. دفعه ی سوم فرمود: پرواز کن، سی هزار سال دیگر هم پرواز کرد. پس وحی به او فرمود: اگر همین طور پرواز کنی تا نفخ صور، به طرف دیگر عرش نخواهی رسید. ملک در این حال عرض کرد: «سُبْحانَ رَبّی الاعلی وَ بِحَمده». مجمع البحرین: ۲/ ۱۵۲ حرف عین.
[۲۲۸] مفاتیح الجنان: ص ۱۰۱٫
[۲۲۹] صحیفه ی سجّادیه جامعه دعاء ۱۴۶، ص ۳۱۴٫
[۲۳۰] عصفور: گنجشک را گویند.
[۲۳۱] فی «المجمع»: الکرسی بالضمّ والکسر، السّریرُ والعلم. و الکُرسیّ جسم بین یدی العرش، محیطٌ بالسّموات و الارض و ما بینهما و ما تحت الثّری، و سمّی کرسیّاً لاحاطته. مجمع البحرین: ۲/ ۳۲ حرف کاف.
[۲۳۲] بحار: ۴۳/ ۱۷ ح ۱۶، عوالم: ۱۱/ ۶۰ باب ۳ ح ۱٫
[۲۳۳] بحار: ۴۳/ ۴۵، نگا. پاورقی ۱۸ گفتار اوّل.
[۲۳۴] بحار: ۴۳/ ۱۰۷- ۱۴۱٫
[۲۳۵] شوری: ۱۱٫
[۲۳۶] بحار: ۴۳/ ۷۵ ح ۶۲٫
[۲۳۷]همچو خورشید عیان است و ز خلق است نهان
که هم از پرتو خویش است مرا در معجر
ور به ظلمات جمالش بفکندی پرتو
ایمن از وحشت ظلمات شدی اسکندر.
[۲۳۸] فی «المجمع»: الرّضوان: خازن الجنّه (الجنان). مجمع البحرین: ۱/ ۱۸۹ حرف راء.
[۲۳۹] بعضی از علماء مانند سید جزائری و صاحب «لمعه البیضاء» تحقیقاتی در خصوص اختلاف این انوار کرده که این مختصر جای آن را ندارد و چون فرمایش سید جزائری رحمه اللَّه مختصرتراست از این جهت آن را ذکر می نمائیم:
سیّد جزائری رحمه اللَّه بعد از نقل این حدیث شریف می فرماید: شاید طالب باشی وجه اختصاص این نورها را به این اوقات، پس می گوئیم: جایز است وجه او این باشد که نور سفید داخل می شد بر آنها در وقت صبح در حالتی که آنها خواب بودند، به جهت آنکه برطرف شود از آنها باقی مانده تاریکی شب، پس برخیزند و نماز صبح را به جا آورند و سزاوار است اینکه نور آن حضرت مخالف باشد با نور اوّل آفتاب، تا اینکه اشتباه نشود بر مردم نور صورت حضرت با نور آفتاب، به جهت آنکه نور اوّل آفتاب زرد است.
و امّا وقت نصف النهار چون نور آفتاب سفید است، از این جهت نور آن حضرت زرد بود به جهت آنکه اشتباه به نور آفتاب نشود. دیگر به جهت آنکه این نور، نور خوف است زیرا که وقت زوال درهای آسمان گشاده می شود و ملائکه نظر می کنند به سوی زمین و نور خوف زرد است. و امّا در آخر روز، پس این نور محبّت و شکر است بر اداء فرائض، همچنان که ظاهر می شود از فرمایش حضرت که در حدیث می فرماید: «فرحاً و شکراً للّه عزّ و جلّ» و نور محبّت قرمز است انتهی.
اللّمعه البیضاء: ص ۱۰۸، انوار نعمانیه: ۱/ ۷۱- ۷۲٫
[۲۴۰] علل الشرایع: ص ۱۸۰٫
[۲۴۱] صاحب «لمعه البیضاء» از «کشف الغمّه» مطلبی نقل می فرماید که ترجمه ی آن این است: حکایت کرد برای من «السیّد تاج الدّین محمّد بن نصر العلوی» اینکه بعضی از واعظها حکایت کرد فاطمه را و مزایای او را و اینکه خداوند از هر فضیلتی درجه ی اعلای آن را به آن معصومه کرامت فرموده و ذکر نمود پدر فاطمه و شوهر و فرزندانش را.
پس واعظ به طرب آمد و این دو فرد شعر عربی را خواند که «خجلاً من نور…» پس بسیاری مردم جامه های خود را چاک زدند و اوصاف آن حضرت باعث گریه و زاری و فریاد آنها گردید.
کشف الغمّه: ۱/ ۴۶۴- ۴۵۶، اللّمعه البیضاء: ص ۴۷٫
[۲۴۲] تحقیقی در تاریخ شهادت حضرت فاطمه (علیهاالسلام) و اختلافات در آن
در وفات حضرت صدّیقه طاهره اختلاف بسیار است و دو طایفه خبر داریم:
طایفه ی اوّل: اخباری است که وارد شده به لسان اینکه بعد از وفات رسول خدا (صلی اللَّه علیه و آله) مدّتی زندگانی کرد و از مجموع آنها دوازده وقت و زمان استفاده می شود:
اوّل: چهل روز. دوّم: دو ماه. سوّم: هفتاد و دو روز. چهارم: هفتاد و دو روز و نیم.
پنجم: هفتاد و پنج روز. ششم: هشتاد و پنج روز. هفتم: سه ماه. هشتم: نود و پنج روز.
نهم: صد روز. دهم: چهار ماه. یازدهم: شش ماه، دوازدهم: هشت ماه.
طایفه ی دوّم: اخباری است که وارد شده که در فلان وقت وفات فرموده و در آنها هشت وقت تعیین شده:
اوّل: سیزدهم ربیع الثانی. دوم: سوم جمادی الثانی. سوم: بیست و یکم رجب. چهارم: سوم رمضان.
پنجم: هشتم جمادی الاخره. ششم: بیست و هفتم جمادی الاخره. هفتم: شب یکشنبه هفدهم ربیع الاول. هشتم: اواخر جمادی الاولی.
و منشاء اختلاف در وفات آن حضرت اختلاف اخبار است و ما محض تیمّن و تبرّک ترجمه ی اخبار را ذکر می نمائیم:
مجلسی رحمه اللَّه در «بحار» از بعضی کتب «مناقب» نقل می فرماید: اختلاف است در روایات در وقت وفات حضرت صدّیقه، در یک روایت است که دو ماه بعد از وفات حضرت رسول، دار دنیا را وداع فرمود و در روایتی سه ماه و در روایتی صد روز و در روایتی هشت ماه.
باز در «بحار» نقل می فرماید: از عاصمی که سه شب از ماه رمضان گذشته وفات فرمود.
باز در «بحار» است که «وهب بن منبّه» از ابن عباس نقل کرده: که وفات آن حضرت چهل روز بعد از حضرت رسول بوده.
باز در «بحار» است که ابوالفرج در «مقاتل الطّالبیین» (ص ۶۰) گفته: که در وفات حضرت صدّیقه بعد از حضرت رسول اختلاف است، کسی که زیاد گفته است هشت ماه گفته و کسی که کم گفته چهل روز گفته.
مؤلّف این کتاب می گوید: خیلی تعجّب است از صاحب «دمعه السّاکبه» زیرا که قبل از کلام ابوالفرج می فرماید: «و قد اتّفق کلّ من الفریقین علی انّ عمرها بعد ابیها لم یکن اکثر من سته اشهر و لا اقلّ من اربعین یوماً».
گمان فقیر این است که «ناسخ» به جای «ثمانیه اشهر» «سته اشهر» نوشته. فتامّل.
بعد از آن ابوالفرج می فرماید: آنچه ثابت است، روایت ابی جعفر محمّد بن علی (علیه السلام) است که سه ماه بعد از وفات رسول اللَّه (صلی اللَّه علیه و آله) بوده باشد.
باز در بحار از «مصباح کفعمی» (ص ۵۱۱) و «دلائل الإمامه» و «مصباحین» (مصباح الشریعه و مصباح زائر) نقل فرموده که در سوم جمادی الاخره سال یازدهم هجرت.
باز در «بحار» از «مصباحین» نقل فرموده که: در بیست و یکم رجب وفات فرموده.
باز در «بحار» از «مناقب» نقل می فرماید: که وفات آن حضرت هفتاد و دو روز بعد از وفات رسول اللَّه (صلی اللَّه علیه و آله) است و گفته شده: هفتاد و پنج روز، و گفته شده است: چهار ماه، و «قربانی» گفته چهل روز و این صحیح تر است و شب وفات آن حضرت شب یکشنبه سیزده شهر ربیع الاخر است، سال یازدهم هجرت.
باز در «بحار» از کتاب «قصص الانبیاء» نقل می فرماید از صدوق که: حضرت صدّیقه داخل شد بر حضرت رسول در مرض موت آن حضرت، و آن حضرت خبر موت خود را دادند. حضرت صدّیقه گریان شدند، پس حضرت رسول فرمودند: گریه مکن، درنگ نمی کنی بعد از من مگر هفتاد و دو روز و نصف روز، پس ملحق می شوی به من و ملحق نمی شوی به من، مگر اینکه تحفه می آوری از میوه ی بهشت، پس فاطمه خندید.
باز در «بحار» در آخر خبر فضّه نقل می فرماید: که روز بیست و هفتم وفات پیغمبر (صلی اللَّه علیه و آله) حضرت صدّیقه مریضه شدند و روز چهلم وفات فرمودند.
در جای دیگر در «بحار» نقل می کند: «ثمّ مَرَضت و مَکَثَت اَرْبَعین لَیلَه».
باز در «بحار» از «کشف الغمّه» و کتاب «ذریّه الطّاهره» نقل می فرماید: که زندگانی فاطمه بعد از پیغمبر، سه ماه بود و «ابن شهاب» و «زهری» و «عایشه» و «عروه بن زبیر» گفته اند: شش ماه بعد از وفات پیغمبر. کشف الغمّه: ۱/ ۵۰۲- ۵۰۳، الذریّه الطاهره: ص ۱۵۱ ح ۱۹۹٫
و باز در «بحار» از حضرت صادق (علیه السلام) نقل می فرماید: که هفتاد و پنج شب بعد از وفات رسول (صلی اللَّه علیه و آله) زندگانی فرمود و ابن قتیبه گفته: صد روز زندگانی کرد.
و باز در «بحار» است: گفته شده سال یازدهم شب سه شنبه سوم ماه رمضان وفات فرموده.
و باز در «بحار» سه حدیث از «کافی» نقل می فرماید: که هفتاد و پنج روز بعد از رسول زندگانی فرموده است.
باز در «بحار» از ابی جعفر نقل شده که فاطمه شش ماه بعد از رسول زندگانی فرمود.
از «عیون المعجزات» نقل شده: هفتاد و پنج روز بعد از رسول زندگانی کرده.
و در «دمعه» می فرماید: «و عن ابی جعفر محمّد بن علی (علیهماالسلام): خمساً و تسعین لیله».
و مدرک سایر اقوال که در اخبار ذکر نشده، نقل «صاحب ناسخ التواریخ» می باشد.
مجلسی رحمه اللَّه فرمایشی در خصوص این اخبار می فرماید، عین عبارات آن را نقل می کنیم و از این عبارت معلوم می شود دو چیز:
یکی آنکه مشهور در وفات آن حضرت سوم جمادی الاخره می باشد.
دوم آنکه خبر صحیح هفتاد و پنج روز می باشد.
«قال المجلسی: بیان: اقول لا یمکن التّطبیق بین اکثر تواریخ الولاده و الوفاه و مدّه عمرها الشّریف، و لابین تواریخ الوفاه و بین مامرّ فی الخبر الصّحیح انّها عاشت بعد ابیها خمسه و سبعین یوماً اذ لو کان وفاه الرّسول فی الثامن والعشرین من صفر، کان علی هذا وفاتها فی اواسط جمادی الاولی، و لو کان فی ثانی عشر ربیع الاوّل، کما ترویه العامّه، کان وفاتها فی اواخر جمادی الاولی، و ما رواه ابوالفرج، عن الباقر (علیه السلام) من کون مکثها بعده (صلی اللَّه علیه و آله) ثلاثه اشهر یمکن تطبیقه علی ما هو المشهور من کون وفاتها فی ثالث جمادی الاخره، و یدلُّ علیه ایضاً ما مَرَّ من خبر ابی بصیر، عن ابی عبدالله (علیه السلام) بروایه الطبری باَن یکون (علیه السلام) لم یتعرّض للایّام الزّائده لقلّتها». والله العالم انتهی. بحار: ۴۳/ ۲۱۳- ۲۱۶٫
معلوم شد که تقریباً سی و دو احتمال در وفات آن حضرت است، به جهت آنکه دوازده قسم اخباری بود که به لسان بعد از وفات بود و چون در وفات رسول خدا (صلی اللَّه علیه و آله) مشهور بین الخاصّه و العامّه، اختلاف کرده اند و خاصّه بیست و هشتم صفر می گویند و عامّه دوازدهم ربیع الاول، پس در دوازده قسم خبر بیست و چهار وقت احتمال می رود و هشت قسم هم اخبار و اقوالی بود که به لسان تعیین وقت ذکر فرموده بود. پس مجموع (سی و دو) احتمال شد، اگر چه در بعضی از آنها احتمال اتّحاد می رود. فتامّل.
[۲۴۳] بحار: ۴۳/ ۱۸۰ ح ۱۵٫
[۲۴۴] بحار: ۴۳/ ۲۱۵ ح ۴۴٫
[۲۴۵] اجانه: گودالی که در او چیزها گذارده شود، تشت آب.
[۲۴۶] بحار: ۴۵/ ۱۲۵، مثیر الاحزان ابن نما: ص ۸۵٫
[۲۴۷] مدثر: ۳۵- ۳۶٫
[۲۴۸] تفسیر قمی: ۲/ ۳۹۶، بحار: ۴۳/ ۲۳ ح ۱۶٫
[۲۴۹] اصطلاحات (مندرج) در جدول از این قرار است: صفاتی که حاصل می شود برای شخص، به اعتبار افعال و آثار (ی که از او به انجام می رسد[ مکتسبه می باشد و غیر آن، غیر مکتسبه می باشد.
و صفاتی که برای نفس بیشتر در آن مدخلیّت است نفسانیّه باشد. و صفاتی که جسم را بیشتر در آن مدخلیّت است، بدنیّه باشد.
[۲۵۰] بحار: ۴۳/ ۴ ح ۳، معانی الأخبار: ص ۵۳ ح ۳۹۶٫
[۲۵۱] حُقّه: صندوقچه و ظرف کوچکی را گویند که در آن جواهرات یا دیگر اشیای ارزشمند را قرار می دهند. ر. ف عمید و دیگران.
[۲۵۲] معانی الاخبار: ص ۵۳، ح ۳۹۶، بحار: ۴۳/ ۴ ح ۳، عوالم: ۱۱/ ۶۷ باب ۶ ح ۱٫
بیان منصوریت فاطمه (علیهاالسلام):
چون استفاده ی منصوره بودن حضرت صدیقه (علیهاالسلام) از آیه ی شریفه، محتاج به بیان است، لهذا عین خبر را ذکر می کنیم با فی الجمله بیانی تا واضح شود.
ذیل حدیث این است: «و هی فی السّماء المنصوره و ذلک قول اللَّه عزّ و جلّ: (یَوْمئذٍ یفرح المؤمنون- یَنَصْر اللَّه یَنصُر مَنْ یشاء) یعنی: نَصرِ فاطمه لمُحبیّها» می باشد.
کسی خیال نکند چگونه می شود که «نصر اللَّه» به معنی «نصر فاطمه» باشد؟
زیرا که جواب می گوئیم: فعل را گاهی اسناد می دهند به سبب و گاهی اسناد می دهند به مباشر و هر دو صحیح است. چنانچه در بسیاری از اخبار، قتل حضرت سیّدالشهداء (علیه السلام) را اسناد به یزید داده اند و در بعضی اخبار هم، اسناد قتل را به شمر داده اند و هر دو صحیح است به ملاحظه ی سبب و مباشر.
و مانحن فیه هم نظیر آن است: چون «نصر» خدا شامل حال محبین فاطمه می شود به جهت دوستی فاطمه، کانّه فاطمه آنها را یاری کرده.
و امّا استفاده ی منصوره بودن، به دو وجه می شود:
یکی: به دلالت التزام و آن این است که چون صدر آیه (لِلَّه اَلأمر مِنْ قَبْل وَ مِنْ بعد)، مشعر است بر اینکه یاری کردن فاطمه به یاری خدای تعالی است، و چون به یاری خدا شد لازمه ی آن این است که آن حضرت، اوّلاً منصوره باشد از جانب خدا و ثانیاً «ناصره» باشد مر دوستانش را. و دوّم: به دلالت مطابقه و آن این است که «نصر» به معنای «منصور» باشد. مثل اینکه خلق، به معنای مخلوق و نسخ، به معنای منسوخ استعمال شده.
و معنای «نصر فاطمه لمحبّیها» چنین باشد که «فاطمه منصوره لأجل منصوریّه محبّیها»، و این معنی خوب است، زیرا که نصری بالاتر از این تصوّر نمی شود که محبّین شخصی، منصور باشند به جهت آن شخص.
[۲۵۳] روم: ۴- ۵٫
[۲۵۴] فی اوصاف الخاصّه:
(به کار بردن تعبیر) حامله غلط است، زیرا اوصاف خاصّه مثل حامل، حایض و طالق را بدون «تاء» ذکر می کنند، زیرا که «تاء» به جهت فرق مذکّر و مؤنّث است و چون این صفات در مذکّر یافت نمی شود، لهذا بدون «تاء» باید خوانده شود، زیرا که فرق حاصل است.
[۲۵۵]اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذی هو مُونِس
وَ حبیبُ قلبی فی الفؤاد أَنیسی
وَ ضیاءُ عَیْنی فی الفؤاد مُحدِّثی
وَ جَنینُ بَطْنی صاحبی وَ جَلیسی.
[۲۵۶] در «مجمع البحرین» است که «آسیه» (علیهاالرّحمه) دختر «مزاحم»، زن «فرعون» است. روایت شده است، چون که «آسیه» معجزه ی عصای «موسی» و مغلوب شدن ساحران را مشاهده کرد، اسلام آورد. چون فرعون از این قصه خبر شد، او را نهی کرد و او امتناع کرد.
پس چهار دست و پای آسیه را به چهار میخ کوبید و در آفتاب انداخت، پس از آن امر کرد سنگ بزرگی بر آن افکندند، چون وفاتش نزدیک شد (قالت: ربّ ابن لی عندک بیتاً فی الجنّه) تحریم: ۱۱)، پس خداوند او را به بهشت برد و آسیه در بهشت است می خورد و می آشامد. (ج ۱/ ۷۶ حرف الف).
[۲۵۷] فی «المجمع»: قوله: (انّ اللَّه اصطفی آدمَ و نوحاً و آل ابراهیم و آل عمران علی العالمین) آل عمران: ۳۳، قال الشیخ ابوعلی: «آل عمران: موسی و هرون و هما ابنا عمران بن یصهر و عیسی بن مریم بنت عمران بن ماتان و بین العمرانین الف و ثمانیه سنه». مجمع البحرین: ۲/ ۲۴۸ حرف عین.
[۲۵۸] مخاض: زایمان و حالات و دردهای آن را گویند. ر. ف عمید.
[۲۵۹] دَیْجُور: شب بسیار تاریک و دراز را گویند. ر. ف عمید.
[۲۶۰] بحار: ۴۳/ ۲- ۳ ح ۱، امالی صدوق: ص ۶۹۰ ح ۹۴۷/ ۱، عوالم، ۱۱/ ۴۳- ۴۴ ح ۱، دلائل الامامه: ص ۷۶ ح ۱۷/ ۱۷، الخرایج و الجرایح: ۲/ ۵۲۴- ۵۲۶ ح ۱، روضه الواعظین: ۱/ ۱۴۳٫
[۲۶۱] از آیه ی شریفه ی (قالت الاعراب امَنّا، قُلْ لَم تُؤمِنوا ولکِن قولوا اَسلَمنا وَ لَمَّا یَدخُل الایمان فی قلوبکم) حجرات: ۱۴)، معلوم می شود که شخص هرگاه «عَن قلب» تصدیق نماید، مؤمن است و هرگاه «عَن قَلب» نباشد، مسلم است.
[۲۶۲] بحار: ۴۳/ ۲۹ ح ۳۴- ۴۶ ح ۴۴، مناقب: ۳/ ۳۳۷، عوالم: ۱۱/ ۲۰۵- ۲۰۶ ح ۲٫

[۲۶۳] کمک ملائکه به فاطمه (علیهاالسلام)
در «خرایج» از ابوذر مروی است که فرمود: رسول خدا (صلی اللَّه علیه و آله) مرا در طلب علی (علیه السلام) فرستاد و من به خانه ی آن حضرت درآمدم و ندا دردادم. کسی جواب نداد و در آنجا آسیائی دیدم طحن می کرد و کسی در کنار آن نبود. دیگر باره بانگ زدم، علی (علیه السلام) از خانه بیرون شد و متفقاً به خدمت رسول (صلی اللَّه علیه و آله) آمدیم. رسول خدای، گوش داد و علی چیزی گفت که نفهمیدم.
عرض کردم: یا رسول اللَّه، تعجّب کردم از آسیائی که در خانه ی علی (علیه السلام) دور می زد و طحن می کرد و کسی با او نبود!!
حضرت رسول (صلی اللَّه علیه و آله) فرمود: «انّ اِبنَتی فاطمه مَلأَ اللَّه قَلبها و جَوارحها ایماناً و یقیناً، و انّ اللَّه علمَ ضَعفَها فأعانها علی دَهرِها و کفاها، اما علمت أنّ لِلَّه ملائکه موکّلین بمعونه آل محمّد (صلی اللَّه علیه و آله)». (بحار: ۴۳/ ۲۹).
و نیز از سلمان هم قریب به همین مضمون روایت شده است (مناقب: ۳/ ۳۳۷، الثاقب فی المناقب: ص ۲۹۰)
و چون حضرت رسول (صلی اللَّه علیه و آله) علّت ظهور این خرق عادت را ایمان آن معصومه قرار داده، لهذا مناسب است فی الجمله، بیانی در کیفیّت ایمان بشود.
چگونگی و مراتب ایمان:
پس می گوئیم: ایمان و کفر مراتبی دارد: اغلب اوقات اطلاق می شود به قائل شدن به خسمه ی اصول دین و مذهب، و گاهی اطلاق می شود مع ذلک به عمل کردن به فروع دین، و به جهت همین است که فرمودند: «لا دین لمن لا امانه له».
درجه ی کامل و اعلای ایمان، اعتقاد به خمسه ی اول دین و مذهب است و عمل کردن به ارکان یعنی به اعضاء و جوارح.
و «بعباره اخری» اعتقاد به آنچه خداوند مقرّر فرموده و عمل کردن به واجبات و محرّمات و مندوبات و مکروهات و قائل شدن به مباحات و عمل کردن به آنها بروجه اباحه.
این چنین ایمانی، ایمان کامل است و کسی که همه ی اینها را ترک کند، کافر کامل است و ما بین آنها مرکّب از هر دو است. یعنی مؤمن است به بعضی و کافر است به بعضی. چنانچه وار شده است: «تارک الصّلاه» کافر است. و وارد شده است: «لا یشرب الشارب و هو مؤمن، وَ لا یَزنی الزّانی وَ هو مؤمن». و قال اللَّه تعالی: (و للَّه عَلَی النّاس حجّ البَیت مَن اسْتَطاع الیه سبیلاً وَ مَن کفر فانّ اللَّه غنیٌّ عن العالمین). آل عمران: ۹۷).
و درجه ی اول ایمان مختصّ است به پیغمبر خدا و ائمّه ی هدی و صدیقه کبری «صلوات اللَّه علیهم اجمعین». چنانچه حضرت رسول فرمود: «انّ ابنتی فاطمه، مَلأ اللَّه قلبها و جوارحها ایماناً». و این ایمان کامل همان است که حضرت صدّیقه ی (علیهاالسلام) فرمود: «اعلم ما کان و ما یکون و ما لم یکن، یا اباالحسن، المؤمن ینظر بنور اللَّه تعالی».
و این ایمان کامل، همان ایمانی است که مرادف است با عبودیتی که فرمودند: «العبودیّه جوهرهٌ کنهها الرّبُوبیّه» (مصباح الشریعه: ص ۷، باب دوم) و از خواص این ایمان کامل است: ظهور معجزات و خوارق عادات و علم به مغیبات و فوز به درجات، بلکه اتّصاف به جمیع صفات فاضله.
از آنچه ذکر شد، معلوم شد که ایمان مراتبی و درجاتی و مقاماتی دارد: اعلای آن، ایمان صرف خالص است و ادنای آن کفر محض است و ما بین آنها متوسطات. چنانچه حق تعالی می فرماید: (وَ ما یؤمِنُ اکثرهُم باللَّه الّا و هُم مُشرِکون). (یوسف: ۱۰۶).
[۲۶۴] مناقب: ۳/ ۳۲۱، بحار: ۴۳/ ۳۴ ح ۳۹، عوالم: ۱۱/ ۷۶ ح ۸، عیون المعجزات: ص ۵۳٫
[۲۶۵] ناسخ التواریخ: ۲/ ۲۶۶- ۲۶۸، بحار: ۴۳/ ۸ ح ۱۱٫
[۲۶۶] قال فی المجمع البحرین: «الزّندیق کقندیل و المشهور عند النّاس: هو الّذی لا یتمسّک بشریعَه و یقول بدوام الدّهر. والعرب تعبر عنه بقولهم مُلْحِد. والجمع: زنادقه، و فی الحدیث: «الزّنادقه هم الدّهریه الّذین یقولون لا ربّ و لا جنّه و لا نار، وَ ما یهلکنا الّا الدّهر».
و فی «المجمع»: «الزّنادقه، قوم من المجوس، یقال لَهم الثّنویه، یقولون: النّور مَبدء الخیرات والظلمه مَبدء الشرور».
قیل: «مأخوذٌ من الزّند و هو کتاب الفهلویّه، کان لزردشت المجوس، ثم استعمل فی کلّ ملحدٍ فی الدّین». ۲/ ۲۹۳ حرف راء.
[۲۶۷] بصائر الدّرجات: ۱۷۷ جزء ۳ باب ۱۴ ح ۱۸، بحار: ۲۶/ ۴۴ ح ۷۷، اصول کافی: ۱/ ۳۴۶ ح ۶۳۰٫
[۲۶۸] ورع درجه اش بالاتر از زهد است و زهد به معنی اعراض است. در «عیون اخبار الرضا» آمده است: از حضرت صادق (علیه السلام) سؤال کردند از زاهد در دنیا، فرمود: کسی است که ترک کند حلال دنیا را به جهت ترس از حساب و حرامش را به جهت ترس از عقاب.
[۲۶۹] ایثار درجه اش بالاتر از سخاوت است و آن مقدّم داشتن و برتری دادن غیر است بر نفس خود.
[۲۷۰] تعریف و حدود معجزه:
فی «القاموس»: «و معجزه النّبی (صلی اللَّه علیه و آله) ما اعجز به الخصم عند التحدّی. الهاء للمبالغه».
و فی «المجمع»: «المعجز، لامر الخارق للعاده المطابق للدّعوی المقرون بالتحدّی». انتهی. معلوم می شود، «هاء» آخر کلمه ی معجزه، «هاء» مبالغه است و هر خارق عادت، مثل مرده زنده کردن. پس به این قید خارج می شود هر غیر خارق عادت، مثل خبر دادن به طلوع شمس.
«المطابق للدّعوی»، مثل اینکه ادّعا کند نطق حیوانی را به تصدیق خود و آن حیوان هم ناطق شود به تصدیق او، ابداً نطقی نکند، یا ناطق شود به تکذیب او.
«المقرون بالتحدّی»، یعنی مقرون باشد به دعوی پیغمبری و رسالت. پس به این قید خارج شد مقرون به غیر تحدّی، مثل کرامت که از ولی ظاهر می شود که خارق عادت است ولی مقرون به دعوی پیغمبری و رسالت نیست.
از عبارت این دو کتاب معلوم شد که لفظ معجزه، فقط در نبی و رسول استعمال می شود، زیرا که در غیر نبی مقرون به دعوی رسالت نیست.
و از کتاب «اتمام الدّرایه» جلال الدین عبدالرّحمن سیوطی معلوم می شود که خارق عادت را در غیر نبی، یعنی «ولی» به کرامت تعبیر می کنند. بنابراین در ائمّه و معصومین و اولیاء خدا (علیهم السلام)، هرگاه لفظ معجزه استعمال شود، من باب مسامحه و مجاز است.
[۲۷۱] مناقب: ۳/ ۳۴۱، بحار: ۴۳/ ۸۴ ح ۷، عوالم: ۱۱/ ۲۲۴ ح ۱٫
[۲۷۲] بحار، ۴۳/ ۲۸، ح ۳۳، عوالم: ۱۱/ ۲۰۵ ح ۱٫
[۲۷۳] بحار: ۴۳/ ۱۹۱، ح ۲۰، عوالم: ۱۱/ ۵۰۲ ح ۱۲٫
[۲۷۴] مناقب: ۳/ ۳۳۴، بحار: ۴۳/ ۴۲ ح ۴۲، عوالم: ۱۱/ ۱۳۴ ح ۴٫
[۲۷۵] یکی از اخبار به منزله ی پیغمبر بودن صدّیقه ی (علیهاالسلام)، خبری است که سابقاً ذکر شد. «مَن اذی فاطمه فَقَد اذانی…».
سیّد جزائری رحمه اللَّه در «انوار» می فرماید: تعجّب می آورد مرا نقل مباحثه ای که جاری شد میان شیخ بهائی و یکی از علماء مصر که داناتر و فاضل ترین علماء عامّه بود و شیخ بهائی اظهار اتّحاد مذهب با او کرده. آن عالم گفته بود: رافضی های پیش از شما چه می گویند در حقّ شیخین؟
شیخ بهائی فرموده بود: دو حدیث به جهت من ذکر کردند که من عاجز شدم از جواب آنها.
گفت: چه می گویند؟
گفتم: می گویند: مسلم در «صحیح» خود روایت کرده اینکه رسول خدا (صلی اللَّه علیه و آله) فرمود: «من اذی فاطمه فَقَد اذانی وَ مَن اذانی فَقَد اذی اللَّه و مَن اذی اللَّه فَقَد کفر».
و باز مسلم روایت کرده پنج ورق بعد از این حدیث که: «انّ فاطمه خرجت من الدّنیا و هِیَ غاضبه علی ابی بکر و عمر»، نمی دانم چگونه وفق می دهد این دو حدیث؟!!
عالم سنّی گفت: امشب را مهلت بده تا صبح. چون صبح شد، عالم سنّی آمد و گفت: نگفتم رافضی ها دروغگو هستند در نقل احادیث، دیشب کتاب «صحیح مسلم» را مطالعه کردم، دیدم میان دو خبر بیش از پنج ورق فاصله بود.
این بود جواب عالم سنّی در دفع معارضه ی این دو حدیث!!! (انوار نعمانیّه: ۱/ ۹۳- ۹۴).
[۲۷۶] نگا. پاورقی ۱۸، گفتار اوّل.
مؤمنان معدود لیک ایمان یکی
جسمشان معدود ولیکن جان یکی
غیر آن فهمی که در گاو و خر است
آدمی را عقل و جان دیگر است
جان گرگان و سگان از هم جداست
متّحد جانهای شیران خداست
مثنوی معنوی: ص ۶۴۲، دفتر چهارم، شرح انّما المؤمنون اخوه…
[۲۷۷] یستفاد من بعض الاخبار انّه (صلی اللَّه علیه و آله) قال: «کلّ سببٍ و نَسبٍ منقطعٌ، الّا سبَبَی وَ نسبی».
ر. ک بحار: ۵/ ۲۰۹ ح ۴۸ و ۷/ ۲۳۸ باب ۹ ح ۲ و ۱۶/ ۴۰۱ و ۲۵/ ۲۴۷ باب ۷ ح ۴، فرائد السمطین: ۲/ ۲۸۱ ح ۵۴۴٫
[۲۷۸] نشانه های امامان الهی:
«ائمّه» جمع امام است و امام (علیه السلام) سی علامت دارد که به آنها شناخته می شود، چنانچه صدوق رحمه اللَّه در کتاب مستطاب «فقیه» از حضرت رضا (علیه السلام) روایت کرده که امام علاماتی دارد:
۱- داناترین مردمان است.
۲- حکم کننده ترین مردمان است.
۳- پرهیزکارترین مردمان است.
۴- حلم دارنده ترین مردمان است.
۵- شجاع ترین مردمان است.
۶- عابدترین مردمان است.
۷- سخی ترین مردمان است.
۸- ختنه شده زائیده می شود.
۹- پاکیزه می باشد.
۱۰- می بیند از پشت سر چنانچه از پیش رو می بیند.
۱۱- سایه ندارد.
۱۲- زمانی که از شکم مادر به زمین می افتد، به کف دست می افتد و صدا به شهادتین بلند می کند.
۱۳- محتلم نمی شود.
۱۴- چشمش به خواب می رود ولی قلبش به خواب نمی رود.
۱۵- حدیث می گوید.
۱۶- مساوی است ورع او با ورع رسول خدا (صلی اللَّه علیه و آله).
۱۷- بول و غایط او دیده نمی شود، به جهت آنکه خداوند زمین را موکّل فرموده به بلعیدن آنچه از او خارج می شود.
۱۸- بوی او پاکیزه تر از بوی مشک است.
۱۹- سزاواتر است به مردم از نفسهای ایشان.
۲۰- مهربان تر است بر مردم از پدر و مادر آنها.
۲۱- شدیدترین مردمان است از حیث تواضع برای خداوند «جلّ ذکره».
۲۲- بیش از مردم اوامر خدا را اطاعت می کند.
۲۳- بیش از مردم کفّ (نگهداری) نفس می کند از آنچه نهی شده.
۲۴- دعای او مستجاب است، حتی اینکه اگر نفرین کند بر سنگی، دو نصف می شود.
۲۵- اسلحه رسول خدا و شمشیر ذوالفقار نزد آن حضرت است.
۲۶- کتابی نزد اوست که در او اسماء شیعیانش تا روز قیامت در او است.
۲۷- کتابی نزد اوست که اسماء دشمنانش تا روز قیامت در او است.
۲۸- جامعه ای نزد آن حضرت است و آن صحیفه ای است که طول آن هفتاد ذراع است و در آن صحیفه است هر چه که به او احتیاج دارد اولاد آدم.
۲۹- جفر اکبر و اصغر که پوست بز و گوسفند است، نزد آن حضرت است که در آن جفر جمیع علوم ثبت است، حتی ارش خدش و حتی حکم یک تازیانه و نصف تازیانه و ثلث تازیانه.
۳۰- نزد آن حضرت است مصحف فاطمه زهراء (علیهاالسلام).
من لا یحضره الفقیه: ۴/ ۴۱۸ ح ۵۹۱۴، انوار نعمانیّه: ۱/ ۳۴، خصال: ص ۵۲۷ ابواب ثلاثین ح ۱، روضه المتقین: ۱۳/ ۲۳۰- ۲۷۲٫
[۲۷۹] علل الشرائع: ص ۱۸۱، باب ۱۴۴، ح ۱، بحار: ۴۳/ ۱۵، ح ۱۳٫
[۲۸۰] امالی صدوق: ص ۶۹، ح ۳۶، بحار: ۴۳/ ۲۱۹، ح ۱٫
[۲۸۱]چون نظر فرمود شه در پیش رو
دید هفتاد و دو تن ز اصحاب او
او فتاده غرقه خون بالای هم
کشتگان راه او در هر قدم
پیش چشم او جوانان ریز ریز
از سنان و خنجر و شمشیر تیز
رو به سوی خیمه گه کرد آن امام
پس ندا فرمود علیکن السّلام
یعنی ای اهل حریم زار من
اهل بیت زار دل افکار من
همرهان رفتند جمله سر به سر
من هم اینک می روم سوی سفر
پس سکینه گفت با حال پریش
کای پدر دل داده بر مرگ خویش
در جوابش گفت شاه خافقین
کای سکینه جان من ای نور عین
تن چسان ندهم به مرگ ای نازنین
چون ندارم من دگر یار و معین
در جواب آن امام بحر و بر
این چنین گفتا سکینه کای پدر
ما زنان را ای امام انس و جان
در مدینه خدمت جدّم رسان
داد پاسخ آن ولیّ کردگار
زینهار ای نور دیده زینهار
کی گذارند این گروه مشرکین
که قدم بیرون نهم زین سرزمین
اهل بیتش همچو ابر نوبهار
زین سخن بگریستندی زار زار
چون که از دل برکشیدند آه سرد
حضرت آنها را ز گریه منع کرد
پس به عزم رزم قامت راست کرد
هر تدارک خاطرش می خواست کرد
بعد از این اشعار، اشعار عمّان که در «گنجینه الاسرار» (ص ۸۶) است، خیلی مناسب این مقام است، از آن جائی که می فرماید:
پا نهاد از روی همت در رکاب
کرد با اسب از سر شفقت خطاب…
[۲۸۲] «اَستسلَمْت» بفتح همزه، زیرا که همزه استفهام است و همزه ی باب استفعال حذف شده به جهت اجتماع همزتین.
[۲۸۳] بحار: ۴۵/ ۴۷- ۵۳، اللّهوف: ص ۵۲٫
[۲۸۴] بیان اعراب: در: فاطمه الزهراء:
هر کجا که لفظ «فاطمه الزّهرا (علیهاالسلام)» باشد و لفظ فاطمه مجرور باشد، یا به حرف جر یا اضافه یا آنکه تابع اسم مجروری باشد، باید «فاطمهِ الزّهراء» به جرّ «تاء» خوانده شود.
اگر کسی بگوید فاطمه غیر منصرف است به واسطه ی علمیّت و تأنیث و این قاعده مسلّم است که جرّ غیر منصرف به فتحه است، چنانچه ابن مالک گفته: «و جُرّ بالفتحه ما لا ینصرف». (شرح ابن عقیل: ۱/ ۷۷- ۱۲۲).
جواب گوئیم: این قاعده در صورتی است که اضافه نشود یا الف و لام نداشته باشد. چنانچه بعد گفته: «ما لم تضف أو یکُ بعد ال ردَف».
اگر کسی بگوید که «زهرا» صفت «فاطمه» است نه اینکه مضاف الیه باشد و بنابراین به فتح باید خواند.
جواب گوئیم: قاعده این است که هرگاه اسم و لقب با هم باشند و هر دو مفرد باشند یعنی غیر مرکّب، واجب است که اسم را اضافه کرد به لقب، مثل: هذا سعیدُ کرد.
چنانچه ابن مالک می گوید:
«و ان یکونا مفردین فاضف
حتماً و الّا اتبع الّذی رَدف».
حال عرض می کنم که «فاطمه» اسم است و «زهراء» مسلّماً لقب است پس واجب است که اضافه بشود به «زهراء»، و غیر منصرف وقتی اضافه شد، جرّ او به کسر است، پس معلوم شد «فاطمه الزهرا» به کسر تاء «فاطمهِ» باید خوانده شود.
آنها که عرض شد مقتضی قواعد نحویّه است ولیکن از فصحاء شنیده شده که اسم را اضافه به لقب نکرده و گفته اند: «علیٌ المرتضی» به تنوین و اگر اضافه شده بود و «علی» که اسم است به لقبی که «مرتضی» است باید بدون تنوین خوانده باشند، زیرا که تنوین با اضافه جمع نمی شود و همچنین از فصحاء شنیده شده: «السّلام عَلیکَ یابنَ فاطِمهَ الزهراء» بفتح تاء فاطمه.
و اگر چنانچه اضافه شده بود، به کسر «تاء» باید خوانده شود، و گویا جهت این باشد که علمیّت منافات با اضافه دارد و از این جهت است که در «هذا سعیدُ کرد» لفظ مسمّی در تقدیر گرفته اند. فتأمل-.
[۲۸۵] آل عمران: ۱۹۵٫
[۲۸۶] بحار: ۴۳/ ۳۴، مناقب: ۳/ ۳۲۱، عوالم: ۱۱/ ۷۶ ح ۸٫
[۲۸۷] مناقب ابن شهر آشوب ۳/ ۳۲۰، بحار: ۴۳/ ۳۲ ح ۳۹٫
[۲۸۸] بحار: ۴۳/ ۶۹- ۷۴، عوالم: ۱۱/ ۱۶۵- ۱۷۱٫
[۲۸۹] مقامات پیامبر و حکمت برتری خاتم النبیین بر دیگر پیامبران:
«و یا خیر مرسل»: جهت اینکه حضرت ختمی مرتبت بهتر از جمیع انبیاء مرسل بوده، این است که: آن حضرت به مفاد بعضی اخبار، دارای چهار مقام بوده:
مقام اوّل: مقام لاهوتی است که تعبیر به «مقام بیان» هم شده و این مرتبه، مرتبه ی «فؤاد الروح» است یعنی جهت اوّلیه از عقل کلّی و این مقام همان مقام است که فرمود: «لی مَعَ اللَّه وقت لا یَسعنی فیه ملک مقرّب و لا نبیّ مرسلٌ».
و این مرتبه همان مرتبه است که فرمودند: «لنا مع اللَّه حالات فهو فیها نحن و نحن هُو، و هُو هُو نحن نحن».
رقّ الزجاج و راقت الحمر
فتشابها و تشاکلا الامر
فکانّما خُمٌّ و لا قَدَحٌ
و کانّما قدحٌ و لا خمرٌ
از صفای می و لطافت جام
درهم آمیخت رنگ جام و مدام
همه جا هست، نیست گوئی مِی
یا مدام است و نیست گویی جام
و این است مقامی که می فرماید: «العُبُودیَّه جوهره کُنهُها الرُّبوبیَّه». (مصباح الشریعه: ص ۴۵۳، باب ۱۰۰).
و این است مقام «حدیده ی محماه»، و این مقامی است که در خبر «معانی الاخبار» علامّه رحمه اللَّه فرمودند:
«یا سلمان، نزّلونا عَن الرّبوبیّه و ادفعوا عنّا حُظوظ البَشَریه فانّا عنها مبعّدون، و عمّا یجُوز عَلیکُم مُنزّهون، ثم قولوا فینا ما شئتُم فانّ البحر لا ینزف و سرّ الغیب لا یعرف و کلمه اللَّه لا یوصف و من قال هناک لِمَ و مِمَّ فقد کفر». اللمعه البیضاء: ص ۶۴٫
و این مقامی است که منحدر می شود از او سیلهای فیوضات الهیه و بالا نمی رود به سوی او طیرهای عقول کلیّه و جزئیّه.
مقام ثانی: مقام جبروتی است که تعبیر می شود به «مقام معانی» و این مرتبه، مرتبه ی روحی است. یعنی جهت ثانویه عقل کلّی بنفسه من حیث هو هو که مقام «حقیقت محمدیّه» است و آن مقامی است که فرمود:
«اوّل ما خلق اللَّه روحی، و اوّل ما خلق اللَّه نوری، و اوّل ما خلق اللَّه العقل، و اوّل ما خلق اللَّه نور نبیّک یا جابر». (انوار نعمانیه: ۱/ ۱۳، بحار: ۱/ ۹۷ ح ۸ و ج ۵۷/ ۳۰۹٫)
این مقامی است که جبرئیل و حَمَله ی عرش پائین تر از این مرتبه هستند زیرا که جبرئیل گفت: «لو دنُوت انملهً لاحترقت». (مناقب: ۱/ ۱۷۹، بحار: ۱۸/ ۳۸۲ ح ۸۶).
اگر یک سر موی برتر پرم
فروغ تجلّی بسوزد پرم
و این مقام اوّلین موجودات است و منتهای کاینات و این است مقام (دنی فتدلّی- فکان قاب قوسین أَو اَدنی). نجم: ۸- ۹).
احمد ار بگشاید آن پر جلیل
تا ابد مدهوش ماند جبرئیل
مقام ثالث: مقام ملکوتی است که تعبیر می شود به «مقام ابواب»، و آن مرتبه ی نفس کلیّه است و این مقامی است که به وساطت ای مقام، فیوضات الهیّه واصل می شود به محالّ خود، و این مقام واسطه الفیضی است.
ای گهر تاج فرستادگان
تاج ده گوهر آزادگان
هر چه ز بیگانه دخیل تواند
جمله در این راه طفیل تواند
و جبرئیل از اهل این مرتبه است و خادمیّت او به سر حدّ این رتبه است.
مقام رابع: «مقام ناسوتی است» و این مرتبه ی جسم کلّی است در عالم بشریّت، و نبوّت و تبلیغ احکام شرعیّه و نوامیس الهیّه از صفات این مرتبه است، و این است مقامی که فرمود: (انا بشرٌ مثلکُم یوحی الیّ، اَنّما الهکم اله واحد). کهف: ۱۱۰، فصّلت: ۶).
و این مرتبه است که اخسّ مراتب آن حضرت است، اخصّ مراتب انبیاء و رسل است و این مقام، مقام «انا اوّل الانبیاء خلقاً و اخرهم بعثاً» است.
غرض کُنْ ز حکم در ازل او
اوّل الفکر آخر العمل
بوده اول به خلقت صورت
آمده آخر از پی دعوت
غرض عالم، آدم از اوّل
غرض آدم، احمد مرسل
و این است مقام «آدم فَمن دُونَه تَحتَ لِوائی و لا فخرٌ». (ر. ک. بحار: ۱۶/ ۴۰۲ ح ۱).
و این است مقام «نحن الاخرون السابقون». (بحار: ۱۶/ ۱۱۸- ۳۹/ ۸۵- ۶۱/ ۲۳۲).
گر نبودی میل امید ثمر
کی نشاندی باغبان بیخ شجر
پس به معنی آن شجر از میوه زاد
گر به صورت از شجر بودش ولاد
گر به صورت من ز آدم زاده ام
پس به معنی جدّ، جد افتاده ام
زین سبب فرموده است آن ذو فنون
رمز نحن الاخرون السّابقون
پس ز من زائید در معنی پدر
پس ز میوه زاد در معنی شجر
فانّی و ان کنت ابن آدم صوره
فلی فیه معنی شاهدٌ بابوّتی
«کنت نبیّاً و ادم بین الماء والطین»
انوار نعمانیه: ۱/ ۱۴، بحار: ۱۶/ ۴۰۲، ح ۱٫
اوّل بیت ار چه به نام تو بست
حکم تو چون قافیه آخر نشست
بود در این گنبد فیروزه خشت
تازه ترنجی ز سرای بهشت
رسم ترنج است که در روزگار
پیش دهد میوه پس آرد بهار
کنت نبیّاً که علم پیش برد
ختم نبوّت به محمّد سپرد
ر. ک. اللّمعه البیضاء: ص ۶۲- ۶۴٫
[۲۹۰] سابقاً ذکر کردیم که حضرت صدّیقه (علیهاالسلام) در نزول
مائده مانند مریم بوده ولی در سایر جهات افضل بوده، خوب گفته:
از چه دهم نسبتش به مریم عمران
از چه گشایم زبان خویش به هذیان
حوّا چو خوانمش به پاکی طینت
کو ره آدم ز دار وساوس شیطان
آسیه می خواندمش به پاکی عصمت
مریم می گفتمش به پاکی دامان
بود اگر آن جدا ز صحبت فرعون
بود اگر این بری ز تهمت یاران
حور نمی خوانمش که حور به جنّت
باک ندارد ز همنشینی غلمان
از چه دهم نسبتش به هاجر و ساره
وز چه دهم نسبت کمال به نقصان
عصمتش ار پرده پوش حافظه گردد
راه نیابد به سوی حافظه نسیان
عصمت او ماورای وصف سخنور
عفّت او ماورای وصف سخندان.
[۲۹۱]آمد اندر جهان، جان هر کس
جان جانها محمّد آمد و بس
احمد مرسل، آن چراغ جهان
رحمت عالم، آشکار و نهان
زبده ی جان پاک آدم او
معنی بکر و لفظ محکم او
تا شب نیست، صبح هستی زاد
آفتابی چه او ندارد یاد
صبح صادق به زیر گنبد ما
آفتابی چه او ندیده به راه
چون بخندید بر سپهر جلی
آفتاب سعادت ازلی
انبیاء ریختند از در او
هر چه شان نقد بود بر سر او
همه شاگرد، او مدرسشان
همه مزدور و او مهندسشان
گوش کش در ولایت تقدیس
صحن او بام خانه ی ادریس
او سری هست و عقل گردن او
او دلی هست و انبیاء تن او
متفرد به خطّه ملکوت
متوحد به عزّت جبروت
خلق را او ره صواب دهد
سایه را مایه ی آفتاب دهد
خلق او مایه روح حیوان را
خلق او دایه، نفس انسان را
پدر ملک بخش عالم اوست
پسر نیک بخت آدم اوست
دو جهان پیش همتش به دو جو
سرّ ما زاغ ماطغی بشنو
هیچ سائل به خوشدلی و به خشم
لا در ابروی او ندید به چشم
لب و دندان او به منع و عطا
هست دندانه ی کلید بقا
رفتمی بت پرست در بر او
آمدم حق پرست از در او
رفتم آن دم گدا به حضرت او
گشتم این سان غنی ز همت او
شکر حق، مؤمن و مسلمانم
حافظ سوره های قرآنم.
[۲۹۲] مناقب: ۳/ ۳۳۸، بحار: ۴۳/ ۲۸ ح ۳۲ و ۴۶ ح ۴۵، الخرایج والجرایح: ۲/ ۵۳۰ ح ۵٫
[۲۹۳] مناقب: ۳/ ۳۳۸، بحار: ۴۳/ ۴۶ ح ۴۶٫
[۲۹۴] در تکلّم نکردن فضّه در بیست سال جز به آیات قرآنی
و ذکر بعضی تکلّمات آن به آیات قرآن در راه مکّه معظّمه و ذکر تباین مراد او از آیات:مجلسی رحمه اللَّه در «بحار» می فرماید: ابوالقاسم قشیری نقل کرده که بعضی از
حاجّ گفتند: که در راه مکّه معظّمه از قافله بازماندم، در بین راه زنی را دیدم،
گفتم: کیستی؟
پس گفت: (قَلْ سَلامٌ فَسَوْفَ تَعْلَمُون) زخرف: ۸۹)، کنایه از اینکه سلام گو تا بعد از این بدانی. پس سلام کردم و گفتم: در این بیابان چه می کنی؟
گفت: (من یهدی اللَّه فلا مضلّ له) (آیه ی شریفه در قرآن چنین است (من یهدی اللَّه فماله من مضلّ) زمر: ۳۷).
کنایه از اینکه خداوند مرا در این مکان آورده.
گفتم: آیا از جنّی یا از انس؟ گفت: (یا بنی آدم خُذُوا زینَتَکُم) اعراف: ۳۱).
کنایه از اینکه از انس هستم.
گفتم: از کجا آمده ای؟ گفت: (یُنادُونَ مِن مَکانٍ بَعید) فصّلت: ۴۴). کنایه از
اینکه از راه دور آمده ام.
گفتم: کجا اراده کردی؟ گفت: (و للَّه عَلیَ الناسِ حِجُّ البَیْت) آل عمران: ۹۷)،
کنایه از اینکه به حجّ خانه ی خدا می روم.
پس گفتم: چه زمانی از قافله بازماندی؟ گفت: (وَ لَقَدْ خَلَقْنا السَّموات و الأَرْض فی سِتّهِ ایَّام) ق: ۳۸). کنایه از این که شش روزاست.
گفتم: آیا غذا میل داری؟ گفت: (وَ ما جَعَلْناهُمْ جَسَداً لا یَأکُلُون الطّعام) انبیاء: ۸)، کنایه از اینکه مایل هستم.
پس غذا به او دادم. پس گفتم: تندتر حرکت کن. گفت: (لا یُکَلِّفُ اللَّه نَفْساً الّا وُسعَها) بقره: ۲۸۶). کنایه از اینکه نمی توانم تندتر از این حرکت کنم.
پس گفتم: می خواهی تو را ردیف خود سوار کنم؟ گفت: (لَوْ کانَ فیهِما الهَهَ الَّا اللَّه لَفَسَدتا) انبیاء: ۲۲). کنایه از اینکه نمی خواهم با تو سوار شوم،
پس پیاده شدم و او را سوار کردم. پس گفت: (سُبْحانَ الَّذی سَخَّرَلَنا هذا) زخرف: ۱۳). کنایه از شکرگزاری حق تعالی به جهت سواری بر مرکب.
پس چون به قافله رسیدیم، گفتم: آیا کسی را در قافله داری؟ گفت: (یا داود انَّا جَعَلْناکَ خَلیفَهً فِی الأَرْضِ) صاد: ۲۶). (وَ ما مُحمّدً اِلَّا رَسُول) آل عمران: ۱۴۴).
(یا یَحْیی خُذِ الکِتاب بِقُوَّه) مریم: ۱۲). (یا موسی انّی انا اللَّه) طه: ۱۱- ۱۴).
کنایه از اینکه چهار نفر در قافله دارد: داود و محمد و یحیی و موسی.
پس این چهار نفر را صدا زدم، ناگاه چهار نفر جوان روی به طرف آن زن آوردند.
پرسیدم از آن زن اینها کیانند؟ گفت: (المالُ وَ الْبَنُون زینَه الحَیوه الدُّنیا)کهف: ۴۶).
کنایه از آنکه اینها اولادهای من هستند.
پس چون نزدیک آن زن رسیدند، گفت: (یا أَبتِ استَاجِرهُ إنَّ خَیرَ مَنِ اسْتأجرتَ القویّ الامین) قصص: ۲۶).
کنایه از اینکه چیزی به جهت حق سواری من، به این شخص بدهند. پس آن چهار نفر در عوض، بعضی چیزها به من دادند. پس گفت: (وَاللَّهُ یُضاعفُ لِمَنْ یَشاء) بقره: ۲۶۱).
کنایه از اینکه بیشتر بدهید. پس افزودند بر عطای خویش.
پس از ایشان سؤال کردم از آن زن. گفتند: این مادر ما، «فضّه» جاریه حضرت زهرا (علیهاالسلام) می باشد بیست سال است که تکلّم نکرده است مگر به قرآن
مجید.
مناقب: ۳/ ۳۴۳- ۳۴۴، بحار: ۴۳/ ۸۶- ۸۷ ح ۸٫
[۲۹۵] «نیرویم از من گرفته شده، سختی ها بر من آکنده گشته،
دشمن از رنج من شاد بوده و دردها مرا می کشد، پدر جان! تنها و اندوهگین و سرگردان و بی کس شدم، صدایم به خاموشی گرائیده و پشتم شکسته شد، زندگی ام دگرگون و روزگارم واژگون گشته است.
پدر جان! پس از تو برای وحشتم مایه ی انسی، برای اشکم دلداری دهنده ای و برای ضعفم جبران کننده ای نمی یابم…». م.
[۲۹۶] بحار: ۴۳/ ۱۷۴- ۱۷۷٫
[۲۹۷]از تعلّق پرده ی دیگر نماند
سدّ راهی جز علی اکبر نماند
آمد و افتاد از ره، با شتاب
همچو طفل، اشک بر دامان باب
کی پدر جان، همرهان بستند بار
ماند بار افتاده، اندر رهگذار
دیر شد هنگام رفتن ای پدر
رخصتی گر هست باری زودتر
در جواب از تنگ شکر، قند ریخت
شکر از لبهای شکر خند ریخت
گفت: کای فرزند مقبل آمدی
آفت جان، رهزن دل آمدی
کرده ای از حق تجلّی ای پسر
زین تجلّی فتنه ها داری به سر
راست بهر فتنه قامت کرده ای
وه، کز این قامت قیامت کرده ای
نرگست با لاله در طنازی است
سنبلت با ارغوان در بازی است
از رخت مست غرورم می کنی
از مراد خویش دورم می کنی
گه دلم پیش تو، گاهی پیش اوست
رو که با یک دل نمی گنجد دو دوست
پشت پا بر ساغر حالم مزن
نیش بر دل، سنگ بر بالم مزن
خاک غم بر فرق بخت دل مریز
بس نمک بر لخت لخت دل مریز
همچو چشم خود به قلب دل متاز
همچو زلف خود پریشانم مساز
بیش از این بابا دلم را خون مکن
زاده ی لیلی مرا مجنون مکن
حایل ره مانع مقصد مشو
بر سر راه محبّت سد مشو
لن تنالوا البر حتّی تنفقوا
بعد از آن ممّا تحبّون گوید او
نیست اندر بزم آن والا نگار
از تو بهتر گوهری بهر نثار
هر چه غیر از اوست سد راه من
آن بت است، غیرت من بت شکن
لاجرم آن کوکب برج جلال
تاخت اندر رزمگه بهر قتال
با عدو جنگ نمایانی نمود
داد بر باد فناشان تار و پود

پس بیامد العطش گویان ز راه
از میان رزمگه تا پیش شاه
کی پدر جان از عطش افسرده ام
می ندانم زنده ام یا مرده ام
این عطش رمز است و عارف واقف است
سرّ حق این است و عشقش کاشف است.
[۲۹۸] اللّهوف: ص ۴۹، مثیر الاحزان: ص ۶۸٫
سید در کتاب «لهوف» می فرماید:
«پس چون با آن حضرت جز خاندانش کسی نماند، علی اکبر بیرون آمد، همو که زیباترین مردم و خوشخوترین آنان بود، از پدر برای نبرد اجازت خواست، او را
اجازه فرمود و سپس نگاهی نومیدانه بر او افکند، چشمان بر زمین دوخته و گریست، سپس فرمود:
بار پروردگارا! تو خود شاهد باش که جوانی بر این مردمان به جنگ روی کرده که همانندترین مردمان در آفرینش و خوی و نطق به پیامبر توست!
روی به میدان آورده، نبردی سخت پرداخت و گروه بسیاری را به خاک هلاکت انداخت، سپس نزد پدر باز آمده گفت: ای پدر تشنگی مرا کشته و سنگینی آهن مرا به رنج افکنده، آیا راهی بر جرعه ی آبی هست؟!
حضرت حسین (علیه السلام) بگریست و فرمود: وای از بی پناهی! فرزندم! اندکی بجنگ که چیزی نمانده تا به ملاقات جدت محمّد نایل شوی و از جام لبریز او سیراب گردی.
به رزمگاه بازگشت و به برترین نبردها پرداخت، تا آنکه منقذ بن مره عبدی تیری بر او افکنده و او را بر زمین انداخت، آنگاه بود که فریاد برآورد: ای پدر جان! درود من بر تو باد، این جدم است که تو را سلام می گوید و می فرماید:
به سوی ما شتاب گیر، آنگاه ناله ای جانکاه نموده و جان تسلیم فرمود.
حسین (علیه السلام) به سوی او شتافت تا وقتی که به او رسید، گونه بر گونه ی علی گذارده و گفت:
بکشد خداوند گروهی که تو را کشته اند، چه گستاخ گشته اند بر خداوند و بر شکستن حریم پیامبر! پس از تو خاک بر سر دنیا…». م-.
[۲۹۹] بحار: ۴۵/ ۴۴، مناقب: ۴/ ۱۰۹، مقاتل الطالبیین: ص ۱۱۵- ۱۱۶، ارشاد: ۲/ ۱۰۶٫
و در «بحار» چنین آمده که حمید بن مسلم گفت:
«انگار می دیدم که بانوئی شتابان از خیمه بیرون شد که گویا خورشید طلوع نموده، او فریاد به ویل و ثبور داشته و می گفت:
ای حبیب من! ای میوه ی دل من! ای نور چشم من! پس از او پرسیدم، گفتند: او زینب دختر علی (علیه السلام) است، آمد تا آنکه خود را بر بدن بی جان علی اکبر
افکند. پس حسین (علیه السلام) آمده دست او را بگرفت و به خیمه گاه بازگردانید و سپس با جوانان خویش (بنی هاشم) به طرف میدان آمده و به آنها فرمود:
بردارید برادرتان را، او را از قتلگاهش برگرفتند و به طرف خیمه گاهی بردند که در برابر آن به نبرد می پرداختند…». م.
[۳۰۰] نور: ۳۵٫
[۳۰۱]از این ره، به منظر جان آی
به تماشای باغ قرآن آی
تا به جان تو جمله بنماید
آنچه بوده است و آنچه می آید
تر و خشک جهان، درون و برون
آنچه موجود شد به «کُنْ فَیَکُون»
بشنواند تو را صفات خدای
گشته پیشت به صدق قصّه سرای
چشم دل باز کن به آیه ی نور
کز تجلّی تنت شود چون «طور»
نور «طور» است و سینه ی «سینا»
آیه ی نور و دیده ی بینا
جسم چون «طور» می شود مندک
معنیش گر به جان شود مدرک
سطر قرآن چه شطر ایمان است
مایه ی روح و راحت جان است
صفت لطف و عزّت قرآن
هست بحر محیط و عالم جان.
[۳۰۲] خلاصه ی احتمالات در معنای واژه ی نور
مثلاً در کلمه ی نور احتمالاتی داده شده است که تقریباً سی احتمال می شود، و هر کدام دلیلی دارد و وجه مناسبتی، که در مقام خود مذکور است که: به معنی منوّر و مظهر و مزیّن و مضی ء و هادی و نافع و مُعطی و مفیض و محسن (می باشد).
و بعضی مراد از نور را حضرت «قائم» (عج) گرفته و بعضی نور «محمّد» (صلی اللَّه علیه و آله).
و بعضی نفس «محمّد» (صلی اللَّه علیه و آله) و بعضی نور علمی که در صدر «محمّد» است.
و بعضی نور محمّدی که در سینه ی «علی مرتضی (علیه السلام)» است گرفته.
و بعضی نور «محمّد» که در روح «محمّد» است گرفته، و بعضی نور «محمّد» که در نفس «محمّد» است.
و بعضی نور نبوّت که در قلب نبی است گرفته و بعضی قرآن که در قلب نبی است گرفته.
و بعضی ادلّه ای که دلالت بر توحید می کند گرفته، و بعضی عدل خدا گرفته، و بعضی امر خدا گرفته.
و بعضی نور مؤمن که در طینت اوست گرفته و بعضی نور ایمان گرفته و بعضی به معنی وجود گرفته.
و بعضی مراد به نور را ارواح بشریّه نورانیّه گرفته و گفته آنها پنج است:
اوّل: روح حسّاس، دوم: روح خیالی، سوّم: روح عقلی، چهارم: روح فکری، پنجم: روح قدسی.
[۳۰۳] حدید: ۳٫
[۳۰۴] بحار: ۶۹/ ۲۹۲ باب ۳۷ ح ۲۳٫
[۳۰۵] بحار: ۶۹/ ۲۹۳ باب ۳۷ ح ۲۳٫
[۳۰۶]گفت موسی «ارنی»، تا ز پس پرده ی غیب
رخ نمائی و حجاب از رخ خود بگشائی
«لن ترانی» ز تو بشنید و مسلّم دانست
که محال است رخ خویش به کس بنمائی
من نگویم «ارنی» بهر تماشای رخت
زآنکه در جمله ی ذرّات جهان پیدائی
عارفی دوش همی گفت به کوته نظری
حق عیان است ولی حیف تو نابینائی
از پی دیدن حق دیده ی حق بین باید
چشم حق بین بگشا، بین که چسان أعمائی
قول صاحب نظران گوش کن ای سالک راه
که چه گفته اند در این مرحله گر دانائی
حق توان دید به هر ذرّه ولی می باید
که ز آلایش تن، زنگ دلت بزدائی.
[۳۰۷] ر. ک. بحار: ۹۱/ ۵۷ باب ۳ ح ۱٫
[۳۰۸] ر. ک. بحار: ۴/ ۲۷ باب ۵ ح ۲- ص ۳۰۴ ح ۳۴ باب ۴- ج ۴۱/ ۱۵ باب ۱۰۱ ح ۸- ج ۷۸/ ۲۰۷ ح ۶۶٫
[۳۰۹] فی «المجمع»: قوله «مثل نوره کمشکوه» نور: ۳۵) الآیه. المشکوه کوّه غیرُ نافذه فیها یوضع المصباح، و استعیرت لصدره (صلی اللَّه علیه و آله)، و شبّه اللّطیفه القدسیّه فی صدره بالمصباح، فقوله: «کمشکوه فیها مصباحٌ» ای «کمصباح فی زجاجه فی مشکوه». و یتم الکلام فی النّور انشاء اللَّه تعالی. انتهی کلامه. (مجمع البحرین: ۱/ ۵۳۸ حرف شین).
[۳۱۰] فی «المجمع»: «والمصباح: السّراج الثّاقب المضی ء و یعبّر به عَن القوَّه العاقله و الحرکات الفکریّه الشبیهه بالمصباح»، و منه قوله (علیه السلام): «قد زهر مصباحُ الهدی فی قلبه» و ان شئت قلت: فاضاء العلم الیقین فی قلبه. و المستصبح: «المتّخذ لنفسه مصباحاً و سراجاً». انتهی ما اردت ذکره. (مجمع البحرین: ۱/ ۵۷۶ حرف صاد).
[۳۱۱] مَرْدَنگی: فانوس بزرگ شیشه ای که سر و ته آن باز است و شمع یا چراغ را درون آن می گذارند. ر. ف عمید.
[۳۱۲] مجمع البیان: ۷/ ۱۴۳٫
[۳۱۳] تفسیر آیه ی نور به چهارده معصوم:
قال فی «لمعه البیضاء» بعد ذکر ما یحتمل ان یراد بالنّور ما هذا الفظه:… او المراد من «نوره تعالی»: هو محمّد (صلی اللَّه علیه و آله)، «کمشکوه»: هو صدر علیّ (علیه السلام)، «فیها مصباحٌ»: نور العلم من محمّد (صلی اللَّه علیه و آله) فی صدر علیّ (علیه السلام).
«المصباح فی زجاجه»: هو الحسن بن علی (علیه السلام)، «الزّجاجه»: هو الحسین (علیه السلام)، «کانّها کوکبٌ درّیٌ»: فاطمه (علیهاالسلام) تزهر لاهل السماء.
«یوقد من شجره»: علی بن الحسین (علیه السلام)، «مبارکه»: محمّد بن علی الباقر (علیه السلام)، «زیتونه»: جعفر بن محمّد (علیه السلام)، «لا شرقیّه»: موسی بن جعفر (علیه السلام)، «و لا غربیّه»: علی بن موسی (علیه السلام).
«یکاد زیتها یضی ء»: محمّد بن علی الجواد (علیه السلام)، «و لو لم تَمْسَسْه نارٌ»: علی بن محمّد الهادی (علیه السلام).
«نورٌ علی نور»: الحسن بن علی العسکری (علیه السلام)، «یهدی اللَّه لنوره من یشاء»: القائم المهدی (عج). هکذا ورَد فی بعض الروایات.
و روی اخبارٌ آخر فی تفسیره هذه الآیه، ای تأویلها بالأئمه (علیهم السلام) بغیر ترتیب هذه الرّوایه، و تطبیق الایه علی معنی یستفاد منه هذا الترتیب یحتاجُ الی بسطٍ و تفصیل لا یلیق بالمرحله. انتهی کلامه. اللّمعه البیضاء: ۱۵۵، ر. ک. بحار: ۱۶/ ۳۳۵ ح ۴۲- ۴۵٫
[۳۱۴] کشف الیقین: ص ۴۱۶، مناقب امیرالمؤمنین (علیه السلام) ابن مغازلی: ص ۳۱۷، رشفه الصادی حضرمی: ص ۲۸، بحارالأنوار: ۲۳/ ۳۱۶٫
[۳۱۵] بحار: ۴۳/ ۱۲- ۱۳، علل الشرایع: ص ۱۸۱ باب ۱۴۳ ح ۳، معانی الاخبار: ص ۶۴ ح ۱۵، عوالم: ۱۱/ ۶۳ ح ۴، اللّمعه البیضاء: ص ۱۰۴- ۱۰۵، دلائل الامامه: ص ۱، ۱۴۹ ح ۵۹/ ۵۹٫
[۳۱۶] بحار: ۴۳/ ۵۶ ح ۴۹٫
عظمت نور فاطمی
صاحب «کشف الغمّه» می فرماید در نور آن معصومه:
«و لقد اشرق عوالم الغیب و الشهود باشراق انوارها، و أضاء لا لائها بتشعشع ضیائها، و سَحَّت سَحب العِزّ بسحَّ انوائِها، و اعتلی نورها علی کلِّ موجود بعلوّ منارها، متعالیه عن اعین النّظار، سابقه من یحاربها الی المضمار.
الکریمه الکریمه الانصاب، الشریفه الشریفه الاحساب، الطّاهره الطّاهره المیلاد، الزّهراء الزّاهره الاولاد، السّیده الجلیله باجماع اهل السّداد، الخیره من اهل الخیر و الرّشاد.
ثالثه الشمس والقمر، بنت خیر البشر، امّ الائمّه الغُرر، الصّافیه من الشّوب و الکدر، الصّفوه علی رَغم من جحد أو کفر.
لحالیه بجواهر الجلال، الحالَّه فی اَعلی رُتَبِ الکمال، المختاره علی النّساء و الرّجال، صلّی اللَّه علیها و علی ابیها و بعلها و بنیها، السّاده الأنجاب و ورّاثِ النُّبوّه والحکمه والکتاب». انتهی ما اردت ذکره. (ج ۱/ ۴۴۸- ۴۴۹).
[۳۱۷] در کتب مربوطه چنین آمده است که حجم خورشید بیش از یک میلیون برابر حجم کره ی زمین است. ر. ف عمید و دیگر کتب مرجع.
[۳۱۸] کوچک ترین آفریدگان چیست؟
نقل کلام بعضی از حکماء که ذکر آن موجب تکمیل توحید می شود درباره ی کوچکترین مخلوقات خدای تعالی:
بعد از آنکه در متن ذکر بعضی بزرگ مخلوقات خدای تعالی را نمودیم، چنین گفته:
سؤال: حیوانات ذرّه بینی کدامند؟
جواب: در آبهای مشروب متداول، حیواناتی هست که یک قطره آب پیش آنها دریای بی پایانی است و به انواع مختلفه می باشند و بعضی از آنها از گلبولهای خون هم ریزه ترند، مع ذلک دارای اعضاء و آلات هستند و شکار نموده، خورده و هضم و تغذیه می نمایند.
سؤال: گلبولهای خون چه چیزند؟
جواب: چون با ذره بین های بسیار بزرگ خون را ملاحظه کنیم، مایع زرد رنگی است که اجسام سرخ عدسی شکل سطح بسیاری از آن شناور است، که حکماء آنها را به آلات دقیقه اندازه گرفته اند،… به این حساب در یک هزارم متر مکعب از خون که به قدر سر سنجاق است شش میلیون (دوازده کرور) از این گلبول موجود است.
پس به این حساب، اگر ملاحظه کنیم حیوانات آب که از گلبول ریزتر و دارای اعضاء هستند به اعضای صغیره خود قسمت شوند، صغر اعضای آنها به چه اندازه خواهد بود.!! «سُبحان مَن تَحیَّرَ فی صُنعِه العُقول».
[۳۱۹] صاحب «کشف الغمّه» بعد از نقل حدیثی که حضرت رسول در مرض موتش صدّیقه طاهره (علیهاالسلام) را طلبید و سری به او فرمایش فرمود و فاطمه گریه ی شدیدی کرد و پیغمبر چون این حال را مشاهده فرمود، دفعه ی ثانیه به آن مظلومه فرمایشی کرد و فاطمه خندان شد.
بیان (آن) اینکه: جهت گریه ی صدّیقه خبر وفات پدر بزرگوارش بود و جهت خنده ی آن مظلومه خبر دادن پیغمبر به آن معصومه، که بعد از پدر بزرگوارش زندگانی او طول نخواهد کشید و زود ملحق می شود به پدر بزرگوارش (روضه المتّقین: ۱۱/ ۲۱۸).
چنین می فرماید: «فدلّ مضمون هذا الخبر علی انَّ فاطمه (علیهاالسلام) هی سلیله النّبوّه و رضیعه دُرّ الکرم و الابوه، و درّه صدف الفخار و غرّه شمس النّهار، و ذباله مشکوه الانوار، و صفوه الشّرف والجود، و واسطه قلاده الوجود، و نقطه دائره المفاخر، و قمر هاله المآثر، الزّهره الزّهراء، و الغرّه الغرّاء.
العالیه فی المحلّ الاعلی، الحالّه فی المرتبه العیا، السّامیه بالمکانه، المکینه فی عالم السّماء، و المضیئَه بالانوار المنیره، المستَغنیه باسمها عن عدّها و رسمها، قرّه عین ابیها و قرار قلب امّها، الحالیه بجواهر عَلاها، العاطله من زخرُف دنیاها.
سیّده النّساء، جمال الاباء، و شرف الأنبیاء، یفخر آدم بمکانها، و یبوح نوح بعلوّ شأنها، و یسموا ابراهیم بکونها من نسله، و یتبجّح اسمعیل بها علی اخوته، اذهی فرع اصله.
و کانت ریحانه النّبی (صلی اللَّه علیه و آله) من بین اهله، بل روحه و قلبه، فما یجاریها فی مفخر الّا مغلّب، و لا یباریها فی مجد الّا مؤنب، و لا یجحَدُ حقّها الّا مأفون، و لا یصرف عنها وجهُ اخلاصِهِ الّا مغبون».
پس از این کلام مفصلّی می فرماید که حاصل آن این است که:
مضمون این خبر دلالت دارد بر اینکه آن معصومه (علیهاالسلام) «اشرف من الانبیاء و الصّدّیقین و الشّهداء و الصّالحین ما خلا خاتم النّبیّین و سیّد المرسلین و زوجها امیرالمؤمنین و اولاده المعصومین (علیهم السلام) و ذلک لانّها قد ضَحَکَت بوعد لقاء ربّها، و تبشّرت بقرب زمان موتها و لم یظهر هذا الشأن لاحد من الانبیاء العظام».
بعد می فرماید: که آدم ابوالبشر پس از اینکه ملاحظه کوتاهی عمر داود را نمود، سی یا چهل سال از عمرش به او بخشید، چون ملک الموت آمد به قبض روح او، گفت: سی یا چهل سال باقی است. ملک الموت گفت: به داود بخشیدی، آدم گفت: خاطرم نیست.
در خبر است که حضرت رسول (صلی اللَّه علیه و آله) فرمودند: که آدم (علیه السلام) منکر شد و از این جهت است که ذریّه ی آدم منکر می شوند و در اخبار وارده شده که پس از این مقدمه، خداوند حکم فرمود در اولاد بنی آدم که در معاملات نوشته بنویسند. انتهی ما اردت ذکره. کشف الغمّه: ۱/ ۴۵۳- ۴۵۵٫
[۳۲۰] الخرایج و الجرایح: ۲/ ۵۳۷ ح ۱۳، بحار: ۴۳/ ۳۰ ح ۳۶، مناقب: ۳/ ۳۳۹، عوالم: ۱۱/ ۲۰۹ باب ۳ ح ۱٫
[۳۲۱] الخرایج و الجرایح: ۲/ ۵۳۸ ح ۱۴، بحار: ۴۳/ ۳۰ ح ۳۷، عوالم: ۱۱/ ۲۱۰ باب ۳ ح ۲٫
[۳۲۲] بحار: ۴۳/ ۱۷۲ ح ۱۳، فرائد السمطین: ۲/ ۳۴ ح ۳۷۱، عوالم: ۱۱/ ۳۹۱ باب ۱۱ ح ۱٫
خدای عزّوجلّ به ملائکه اش می گوید:
ای فرشتگان من بنگرید بنده ام فاطمه را، همو که بانوی کنیزان من است که به پیشگاه من ایستاده و از ترس من بدنش می لرزد، او دل خویش را برای پرستش من آورده است، شما را گواه می گیرم که پیروان او را از آتش ایمن ساخته ام.
هرگاه که من او را نظر می کنم به یاد رنج هایی می افتم که پس از من گرفتارش خواهد شد، انگار می بینم او را که ذلّت به خانه اش روی آورده، حریمش شکسته، حقّش غصب شده و از ارثیه اش محروم می گردد، پهلویش شکسته شده و جنینش سقط می شود و او فریاد وامحمداه سر می دهد و پاسخی نمی شنود، همه را به یاری می خواند و کسی به یاری اش نمی شتابد.
او همواره پس از من اندوهگین و غمناک و گریان خواهد بود، یک بار به یاد خواهد آورد بریده شدن وحی از خاندانش را و بار دیگر جدایی از پدر را، شبانگاهان از نشنیدن صوت قرآن و تهجد من به وحشت می افتد، او پس از دوران عزتی که در روزگار پدر داشته خود را خوار خواهد یافت. در آن هنگام خدای تعالی به وسیله ی ملائکه اش مونس او خواهد بود و به آنچه با مریم دختر عمران سخن گفته با او سخن خواهد گفت که:
«ای فاطمه! خداوند تو را برگزید و پاکیزه ات گردانید و تو را سرور بانوان جهان ساخت، ای فاطمه! به عبادت پروردگارت بپرداز و برای او به همراه راکعان به سجود و رکوع بپرداز».
او سپس بر بستر بیماری می افتد و خدای عزّوجلّ نیز برای پرستاری و انس با او مریم دختر عمران را می فرستد، او در آن دوران خدای را چنین خواهد خواند: بار پروردگارا! من از زندگی دنیا سیر گشته و از دیدن اهل آن به رنج و تعب هستم، مرا نزد پدر فراخوان!
خدای عزّوجلّ نیز او را به من ملحق خواهد فرمود و بدینسان او نخستین کس از خاندانم خواهد بود که به من می پیوندد، او با اندوه و غصّه و غم در حالی که حقش مغصوب گشته و خود نیز به شهادت رسیده نزد من خواهد آمد و البته من نیز چنین خواهم گفت:
بار پروردگارا! لعنت کن آنان را که بر او ستم روا داشته اند و عقوبت کن آنان را که به غصب حقش پرداخته اند، خوار و ذلیل ساز آنان را که ذلیل و بی یاورش ساخته اند و در آتش جهنم خلودشان ده آنان را که به پهلوی او ضربت وارد ساخته اند تا آنکه فرزندش را سقط کند! فرشتگان الهی نیز این دعا را آمین خواهند گفت». م.
[۳۲۳]یارب آن روز که افتاد به خون پیکر او
سوخت بهرش که، به جز زخم تن اطهر او؟
یارب آن روز که از سوز عطش جان می داد
ریخت جز خنجر کین آب که بر حنجر او؟
یارب آن دم که فتاد آن صد چاک به خاک
غیر خاک سیه آمد چه دگر بر سر او؟
یارب آن دم که سنان پهلوی زارش بدرید
دوخت جز تیر که زخم بدن اطهر او؟
یارب آن لحظه که از ضعف درآمد از پای
به جز از شمر، که بگرفت ز دامن سر او؟
یارب آن دم که ز تن مرغ روانش پر زد
به جز از خون سرش که بست چشم تر او؟
یارب اندر دم مردن به جز از چکمه ی شمر
که گرفتی خبر از سینه ی غم پرور او؟
یارب آن روز که ماند آن تن عریان به زمین
جز سم اسب، که بگرفت به بر پیکر او؟
یارب آن روز که آمد سر نعشش، بجدل
خواست انگشت برد، تا برد انگشتر او؟
یارب آن نیمه ی شب، اندر طمع بردن بند
ساربان کرد چه با دست و تن اطهر او؟
«جودی رحمه اللَّه».
[۳۲۴] بحار: ۴۵/ ۵۵، مناقب: ۴/ ۱۱، مثیر الاحزان: ص ۷۴- ۷۵٫
«صاحب کتاب مناقب و محمد بن ابی طالب چنین می گویند:
چون بر حضرت حسین (علیه السلام) ضعف چیره شد شمر لعین چنین فریاد کرد: از چه ایستاده اید و از این مرد دست نگه داشته اید؟! زخم و تیرها بر او چیره شده و سنگینش ساخته، مادرهاتان به عزایتان بنشینند، بر او حمله کنید!
از هر طرف بر آن حضرت حمله ور شدند، حصین بن نمیر تیری بر دهان مبارک، ابوایوب غنوی تیری بر حلق مبارک زد، زرعه بن شریک تمیمی ضربتی وارد ساخت، سنان بن انس نخعی نیزه ای بر سینه ی حضرت افکند، صالح بن وهب مزنی ضربت شمشیری بر رانهای حضرتش فرستاد، آنجناب بر گونه ی راست بر زمین افتاد و سپس بنشست و تیر از گلوی خویش بیرون کشید…». م.
[۳۲۵] نگا. گلواژه: ج ۳، مقدمه. حالات «مقبل» شاعر.

انسان در جهان آفرینش

روبات عترت

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *