گردنبند با برکت حضرت فاطمه

پیامبر صلی الله علیه و آله نماز عصر را با ما خواند و صورت برگردانیده در جایگاه قبلهاش نشست و مردم اطراف او را گرفتند. پیر مردی از مهاجرین عرب با لباس کهنه و پاره وارد شد در حالیکه از پیری و ضعف نمیتوانست خود را نگاه دارد.
پیامبر صلی الله علیه و آله رو به او کرد و حال او را جویا شد. پیر مرد گفت: ای پیامبر خدا، گرسنه هستم مرا اطعام کن، و برهنهام مرا بپوشان، و فقیرم عطایم کن.
حضرت فرمود: چیزی ندارم به تو بدهم، ولی کسی که به خیر راهنمایی کند مانند کسی است که آن را انجام داده است. به منزل کسی برو که خدا و رسولش را دوست دارد، و خدا و رسول نیز او را دوست دارند و او خدا را بر خود مقدم میدارد. به خانهی فاطمه برو.
حجرهی فاطمه علیهاالسلام به حجرهی پیامبر صلی الله علیه و آله چسبیده بود که غیر از حجرهی همسرانش بود و اختصاص به آنحضرت داشت. فرمود: ای بلال، برخیز و او را به منزل فاطمه برسان. پیر مرد اعرابی همراه بلال آمد، و بر در خانهی فاطمه علیهاالسلام ایستاد و با صدای بلند صدا زد: سلام بر
[ صفحه ۴۴]شما ای خاندان نبوت، و محل رفت و آمد فرشتگان، و محل آمدن جبرئیل روح الامین برای نزول وحی از سوی پروردگار عالم.
فاطمه علیهاالسلام فرمود: سلام بر تو، کیستی؟ اعرابی گفت: سالخوردهای از عرب هستم که از سختی و تنگدستی خدمت پدرت آقای بشر آمدم. ای دختر محمد، من برهنه و گرسنهام. با من احسان و مواسات کن، خدا تو را رحمت کند.
آن روز سومین روزی بود که فاطمه و علی و پیامبر صلوات الله علیهم روزه بودند و هیچ طعام و غذایی نخورده بودند، و پیامبر صلی الله علیه و آله این را میدانست.
فاطمه علیهاالسلام پوست گوسفندی را که دباغی شده بود و حسن و حسین بر روی آن میخوابیدند برداشت و فرمود: ای کسی که بر در خانهی من آمدهای، این را بگیر که شاید خداوند چیزی که بهتر از آن است برای تو پیش آورد. اعرابی گفت: ای دختر محمد، من از گرسنگی به تو شکوه کردم، تو پوست گوسفند به من میدهی!! با این گرسنگی که من دارم آن را چه کنم؟!
فاطمه علیهاالسلام وقتی این سخن را شنید، گردنبندی که در گردن داشت، و دختر عمویش حمزه بن عبدالمطلب به او هدیه کرده بود، گشود و به اعرابی داد و فرمود: آن را بگیر و بفروش که شاید خداوند چیزی که بهتر از آن باشد به تو عوض دهد.
اعرابی گردنبند را گرفت و به طرف مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد، در حالیکه پیامبر صلی الله علیه و آله با اصحابش نشسته بودند. عرض کرد: یا رسول الله، فاطمه دختر محمد این گردنبند را به من عطا کرد و گفت: آن را بفروش شاید خدا کار تو را درست کند. پیامبر صلی الله علیه و آله گریست و
[ صفحه ۴۵]فرمود: چگونه خداوند کار تو را درست نکند در حالیکه فاطمه دختر محمد سیده و سرور دختران آدم به تو عطا کرده است.
در این هنگام عمار بن یاسر برخاست و گفت: یا رسول الله، آیا به من اجازه میدهی این گردنبند را بخرم؟ فرمود: ای عمار، آن را بخر، که اگر در خرید آن جن و انس با تو شرکت کنند خداوند آنان را به آتش عذاب نمیکند.
عمار گفت: ای اعرابی، آن را چند میفروشی؟ اعرابی گفت: قدری نان و گوشت که سیر بشوم، و یک بُرد یمانی که با آن خود را بپوشانم، و نماز پروردگارم را در آن بخوانم و دیناری که مرا به خانوادهام برساند.
عمار سهمی که از خیبر به او رسیده بود فروخته بود، و مقدار زیادی باقی نمانده بود. لذا به اعرابی گفت: بیست دینار و دویست درهم به تو میدهم و یک بُرد یمانی و سواری خودم که تو را به خانوادهات برساند، و تو را از نان گندم و گوشت سیر میکنم.
اعرابی گفت: ای مرد، در دادن مال چقدر سخاوت داری؟! بعد عمار به همراه اعرابی رفت و آنچه قول داده بود به او داد، و اعرابی خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله بازگشت. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: آیا سیر شدی و خود را پوشانیدی؟ اعرابی گفت: بلی، پدر و مادرم فدایت، بینیاز شدم.
حضرت فرمود: برای این کار فاطمه از خدا پاداشی بخواه. اعرابی گفت: بارالها تو خدای آن عملی هستی که ما انجام دادیم، و ما جز تو خدایی نداریم که او را بپرستیم، و روزی دهندهی ما در هر جهت تو هستی. بارالها، به فاطمه چیزی عطا کن که نه چشمی دیده و نه گوشی شنیده باشد.
[ صفحه ۴۶]پیامبر صلی الله علیه و آله نیز به دعای او آمین گفت، و رو به اصحابش کرد و فرمود: خداوند دعای اعرابی را در دنیا به فاطمه داده است: من پدرش هستم و در عالم هیچکس مثل من نیست، و علی شوهر اوست که اگر علی نبود هرگز برای او کفو و همتایی نبود، و خداوند حسن و حسین را به او داده که مثل آنان در عالم نیست، و آنان دو آقای جوانان سبطهای انبیا و دو آقای جوانان اهل بهشتند که مقداد و عمار و سلمان نیز از آنان هستند.
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: بیشتر بگویم؟ عرض کردند: بلی: یا رسول الله. فرمود: روح یعنی جبرئیل نزد من آمد و گفت: وقتی فاطمه علیهاالسلام قبض روح و دفن میشود، دو ملک در قبرش از او میپرسند: پروردگارت کیست؟ میگوید: پدرم. میگویند: ولی تو کیست؟ میگوید: همین که در کنار قبرم ایستاده علی بن ابیطالب است.
بعد حضرت فرمود: آیا از فضیلت فاطمه بیشتر بگویم؟! خداوند گروهی از فرشتگان را بر او موکل کرد که او را از پیش رو و از پشت سر و از راست و چپ محافظت کنند. و آنان در حیات و در قبر و هنگام مردن با او هستند، و بر او و بر پدر و شوهرش و پسرانش درود میفرستند. کسی که مرا بعد از وفاتم زیارت کند مثل آنست که مرا در حیاتم زیارت کند، و کسی که فاطمه را زیارت کند مثل آنست که مرا زیارت کرده، و کسی که علی بن ابیطالب را زیارت کند مثل آنست که فاطمه را زیارت کرده، و کسی که حسن و حسین را زیارت کند مثل آنست که علی را زیارت کرده و کسی که ذریهی علی و فاطمه را زیارت کند مثل آنست که آنان را زیارت کرده است.
[ صفحه ۴۷]سپس عمار گردنبند را برداشت و با مشک خوشبو کرد و آن را به بُرد یمانی پیچید، و به غلامی داد که از سهم خیبر به او رسیده بود و گفت: این گردنبند را بگیر و به پیامبر بده و تو را نیز به پیامبر بخشیدم.
آن غلام گردنبند را گرفت، و خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله آورد و آنچه عمار گفته بود به او گفت. حضرت فرمود: برو به منزل فاطمه و گردنبند را به او بده و تو را نیز به فاطمه بخشیدم!
غلام گردنبند را آورد، و سخن پیامبر صلی الله علیه و آله را به فاطمه رساند. فاطمه علیهاالسلام گردنبند را گرفت و آن بنده را آزاد کرد. غلام خندید. فاطمه علیهاالسلام فرمود: ای غلام چرا خندیدی؟ عرض کرد: برکت این گردنبند مرا به خنده درآورد، که گرسنهای را سیر کرد و برهنهای را پوشانید و فقیری را بینیاز کرد و بندهای را آزاد نمود، و دوباره به صاحبش بازگشت. [۳۹] .
برگرفته از کتاب اما دخترم فاطمه در آستان فاطمه علیها السلام نوشته ب-ام نرجس

روبات عترت

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *